تبليغاتX
به نام دادار بی چون
به نام دادار بی چون

منوي اصلي
نويسندگان
آرشيو مطالب
آرشيو موضوعي
نظرسنجی
امت فاكس
امت فاكس، نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگامي كه براي نخستين بار به آمريكا رفته بود براي صرف غذا به رستوراني رفت. او كه تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت كه از او پذيرايي شود. اما هر چه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشكيبايي او از اينكه مي ديد پيشخدمت ها كوچكترين توجهي به او ندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اينكه مشاهده مي كرد كساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

او با ناراحتي به مردي كه بر سر ميز مجاور نشسته بود نزديك شد و گفت: «من حدود بيست دقيقه است كه در اينجا نشسته ام بدون آنكه كسي كوچكترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايي مي شوند؟»

مرد با تعجب گفت: «ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد: «به آنجا برويد، يك سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب كنيد، پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل كنيد!»

امت فاكس، كه قدري احساس حماقت مي كرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد كه زندگي هم در حكم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها،
فرصت ها، موقعيت ها، شادي ها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالي كه اغلب ما بي حركت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم كه ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم كه چرا او سهم بيشتري دارد؟ و هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است. سپس آنچه مي خواهيم برگزينيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:48  توسط جهانگرد  | 

خیلی وقته...
 خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده


خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:20  توسط جهانگرد  | 

خداحافظ
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی
...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ
همین حالا
خداحافظ
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:19  توسط جهانگرد  | 

خداحافظ

 

دلخوشیهایم خدا حافظ

عاشقی هایم خدا حافظ

 

ای همه وابسته گی هایم خدا حافظ

ای همه شور و شررهایم  خدا حافظ

 

آه ای همه خاطرات خوشم خدا حافظ

آه ای همه بی قراری هایم خدا حافظ

 

خدا حافظ.......

خدا حافظ........

خدا حافظ.......

(مریم)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:47  توسط علی و مريم  | 

وفادار تو بودم

وفادار تو بودم تا نفس بود

دریغا همنشینت خار و خس بود

دلم را بازگردان،بازگردان

 همی جان ،سوختن بس بود

 

درون سینه آهی سر دارم

رخی پژمرده،رنگی زرد دارم

ندانم عاشقم ،مستم چه هستم

همی دانم دلی پر درد دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:34  توسط علی و مريم  | 

شاه جهان

روزی دختر غمگین و ناراحت پیش پسرک آمد و با حزن و اندوه به او گفت برای من مشکلی پیش آمده که آینده ام را خراب کرده است و هر چه فکر می کنم چاره ای نمی اندیشم، پسر عاشق که توانایی دیدن اندوه دختر را نداشت به او گفت من از دار دنیا همین یک آرزو را در گنجینه خود دارم و آن را به تو می بخشم …

وقتی دختر آرزو را پذیرفت، پسر از او  پرسید آرزویت چیست؟

دختر گفت: آرزویم این است که تو بمیری و من همسر شاهزاده شوم.

پسر با اندوه سر خود را بر زمین گذاشت و مرد تا آرزوی دختر برآورده شود.

فردای آن روز دختر همسر شاهزاده شد و در قصری مجلل زندگی بی روح خود را می گذراند. ولی روزی

شاهزاده را دید که بر روی تخت خود اندوهگین نشسته و در فکر فرو رفته است، دختر نزدیک شد و از او پرسید چه شده است سرورم؟

شاهزاده گفت: سالهاست به دنبال گنجینه ای می گردم که در آن آرزویی نهفته است که هر کس آن را داشته

باشد می تواند شاه جهان شود.

ناگهان اشک در چشمان دختر جمع شد و با حسرت گفت: تنها شاه جهان می تواند این گونه عاشقانه از

جانش بگذرد.

...... دلتنگ کسی هستم که روزی آرزوهایش را به من داد، اگر اینقدر مهربان نبود اینک آتش نمی گرفتم، من

عاشقش بودم.......

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 8:54  توسط علی و مريم  | 

قرارمون

قرارمون عبور از لحظه ها بود

نه اینکه من برم تنها بمونی

 

قرارمون حضور خنده ها بود

به امیدی که پیش هم بمونیم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 8:50  توسط علی و مريم  | 

روزهای دلتنگی

روزها کنار پنجره منظرت هستم

می دانم که دیگر نمی آیی

اما...

بی تاب تو هستم....

و منتظر آمدنت....

نمی دانم چگونه حس خواستن تو را از سر بیرون کنم

رفتی اما

بهم نگفتی که

چگونه باید فراموشت کنم!!!!

                                   "مریم"

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 8:55  توسط علی و مريم  | 

بی تو
                 
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 8:54  توسط علی و مريم  | 

ای کاش

 

ای کاش صدای قلبم رو می شنیدی...

ای کاش مانع رفتنم می شدی....

 

بی وفاییم را به حساب دنیا بگذار...

من خواستم بمانم اما نشد...

 

رفتم نگو که بی وفا بود....

 

من رفتم ...

اما دلم هنوز پیش تو مونده....

مواظبش باش ....

چون لبریز از دوست داشتنه....

"تا همیشه با عشق"

              " مریم"

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 8:41  توسط علی و مريم  | 

یادم آید

 

یادم آید تو به من گفتی)):از این عشق حذر کن!              J recall, you said "Avoid love

لحظه ای چند بر این آب نظر کن.                             "Let your eyes upon the brook fall                                         

آب ،آئینه عشق گذران است.                         "Water is mirror of love, brief and short                                      

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است. "Today with another amorous glance you disport    

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 9:22  توسط علی و مريم  | 

تولت مبارک ای بهترینم
 

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو
كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو
درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم
بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم
ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم
از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم
من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون
چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون
به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم
هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم
تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم
اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم
كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش
بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش
با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک
با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک
عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک
فقط مي خوان بهت بگن :.
.
.
.
. تولدت مبارک

 

 

علی عزیزم تولدت رو با تمام وجود تبریک میگم و برات    بهترین ها رو آرزو  می کنم

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:30  توسط علی و مريم  | 

تولدت مبارک عزیزم
        

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 9:32  توسط علی و مريم  | 

با عشق به زیباترین غزل زندگی ام !

مدست هاست که  یادت در دلواپسی هایم شناور است،

ای همدم زلال ترین لحظات تنهایی ام !

روز میلادت را با تمامی شکوفه های صورتی احساس معطر می کنم و از پشت تمام فاصله ها بغض

غرورم را با باران های تند دوست داشتن به پای دلت می ریزم!

ایمان دارم که ستاره باران ترین نگاه دنیا را صاحبی!

لمس وجودت مبارک عزیزم!

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 9:26  توسط علی و مريم  | 

نامه ای برای تو....

 

این ترانه بوی نان نمی دهد

بوی حرف دیگران نمی دهد

 

 

                                   سفره دلم دوباره باز شد

                                  سفره ای که بوی نان نمی دهد

 

نامه ای که ساده و صمیمی است

 

بوی شعر و داستان نمی دهد:

 

با سلام و آرزوی طول عمر

که زمانه این زمان نمی دهد

کاش این زمانه زیر و رو شود

 

 

 

 

                    روی خوش به ما نشان نمی دهد

                     یک وجب زمین برای باغچه

 

 

یک دریچه آسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دوتن

 

گر زمین دهد،زمان نمی دهد

 

 

 

فرصتی باری دوست داشتن

نوبتی به عاشقان نمی دهد

 

 

                                   هیچ کس برایت از صمیم دل

                                   دست دوستی تکان نمی دهد

 

هیچ کس به غیر ناسزا تو را

هدیه ای به رایگان نمی دهد

 

 

 

عشق نام بی نشانه است و کسی

نام دیگر بر آن نمی دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان

 

                         نان و گل به میهمان نمی دهد

 

نا امیدم از زمین و از زمان

پاسخم نه این ،نه آن ..... نمی دهد

خواستم که با تو درد و دل کنم

 

                                         گریه ام ولی امان نمی دهد......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 8:48  توسط علی و مريم  | 

سنگ
 

سنگ روی سنگ می‌گذاری زیر ریزش یک‌ریز آسمان و سر بلند نمی‌کنی تا کسی گمان نبرد که

 اشک‌هایت را پنهان می‌کنی به بهانه‌ی باران. سنگ بر سنگ می‌چینی تا ستونی شود بلند, تا روزی

 دستت را بگیرد و با تو بر فراز سنگ‌ها بایستد و زندگی را فریاد بزند.


سنگ روی سنگ می‌لغزد و می‌غلتد و فرومی‌افتد و تو بی‌وقفه سنگ روی سنگ می‌گذاری و می‌چینی و

 وامی‌چینی تا ستونی شود بلند, تا روزی روزگاری برسد به آسمانی که پس از بارش باران بستر

رنگین‌کمان می‌شود.

تو سرگرم و دل‌گرم سنگ‌ها می‌شوی و قطرات باران رنگ‌هایت را می‌شویند و می‌برند و تو دیگر رنگارنگ

 نیستی، بی‌رنگ شده‌ای مثل رنگی پریده که نبوده‌ است و نیست.


تو به سنگ‌ها خیره می شوی و کسی خاک می‌پاشد انگار در چشم‌هایت و آسمان ترک بر می‌دارد و

رنگین‌کمان نیست می‌شود و توفان درمی‌گیرد و تو هیچ نمی‌بینی و سنگ بر سنگ می‌چینی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 9:27  توسط علی و مريم  | 

سنگ عشق
                  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 9:20  توسط علی و مريم  | 

خداحافظ عشق من....

 

هر ثانیه عطر وجودت رو کنارم حس می کنم...

مگه میشه مهربونی هاتو فراموش کنم....

مگه میشه یه لحظه چشمای زیبات از یادم بره....

حس خوب با تو بودن پیش منه،همین جاست....

تا ابد عشق زیبای تو، توی قلب منه...

تا ابد برام بهترینی...

اشکامو بدرقه راهت می کنم...

                           ای بهترینم

سخته گفتنش ولی........ خداحافظ عشق من

                                                         (مریم تو)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 10:12  توسط علی و مريم  | 

عشق

چنان گرم هزیان عشقم

                     که آتش

به جای عرق از تبم می تراود

ز دل بر لبم دعایی بر آید

اجابت ز هر یاربم می تراود

ز دین ریا بی نیازم

                    بنازم

به کفری که از مذهبم می تراود.

                      ( قیصر امین پور)

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 9:51  توسط علی و مريم  | 

جوى خاطره

 

در این نیم شب که حتی نسیم هم به خواب رفته است و ستارگان آهسته پلک می زنند که مبادا خورشید بیدار شود، هنوز چشمان من بیدار است و در تنهایی خویش با یاد محبوب آرام تر از لبخند ستارگان، اشک می ریزم و دل را چون آب چشمه ای زلال و بی خروش در جوی خاطره ها جاری می سازم و می روم تا منزل یاد یار. 

آه که تلخ است لحظه های بی تو و چه شیرین است یاد محبوب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 8:40  توسط علی و مريم  | 

آرزوی من این است

آرزوی من این است

که دو روز طولانی در کنار تو باشم

فارق از پشیمانی

 

آرزوی من این است

یا شوی فراموشم

یا که مثل غم هر شب

گیرمت در آغوشم

 

آرزوی من این است

که تو مثل یک سایه

سر پناه من باشی

لحظه تر گریه

 

آرزوی من این است

نرم و عاشق و ساده

هم سفر شوی با من

در سکوت یک جاده

 

آرزوی من این است

هستی تو من باشم

لحظه های هوشیاری

مستی تو من باشم

 

آرزوی من این است

تو غزال من باشی

تک ستاره روشن

در خیال من باشی

 

آرزوی من این است

در شبی پر از رویا

پیش ماه و تو باشم

لحظه ای لب دریا

 

آرزوی من این است

از سفر نگویی تو

 

تو، هم آرزویی کن

اوج آرزویی تو

 

آرزوی من این است

مثل لیلی و مجنون پیروی کنیم از عشق

این جنون بی قانون

 

آرزوی من این است

زیر سقف این دنیا

من برای تو باشم

تو برای من تنها

 

 

آرزوی من این است

آرزوی من این است

آرزوی من این است

آرزوی من این است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 8:37  توسط علی و مريم  | 

گریزودرد
رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا با اشک های دیده زلب شستشو دهم

 

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم مگو،مگو،که چرا رفت،ننگ بود

عشق من و نیاز تو  و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت،چو نورصبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم،که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر

 

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان زکرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 9:2  توسط علی و مريم  | 

داستان جالب امتحان دامادها

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند.
یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند.
یکى از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت.
دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد.
فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد.
داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت»
نوبت به داماد آخرى رسید.
زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت.
امّا داماد از جایش تکان نخورد.
او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم.
همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد.
فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌و کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 8:31  توسط علی و مريم  | 

نقره ناب


همچنان که دختر جوان به نقره‌ساز نگاه می‌کرد، نقره کار قطعه‌نقره‌ای را روی آتش گرفت و صبر کرد تا کم‌کم داغ شود. وی به دختر توضیح داد: « فقط با حرارت دادن، نقره تصفیه و خالص می‌شود. می‌بایست نقره را در مرکز آتش درست در داغ‌ترین نقطه آن گرفت تا تمام ناخالصی‌های آن از بین برود.»

دختر به یاد خداوند افتاد که چطور همگی ما را در چنین نقطه داغ و پرحرارتی گداخته می‌نماید. رو به نقره‌ساز کرد و فکر خود را اینگونه با وی درمیان گذاشت: «خداوند نیز همانند تصفیه‌کننده و خالص‌کننده نقره است.» سپس از استاد نقره کار پرسید: « آیا این صحت دارد تمام مدتی که نقره خالص می‌شود نقره‌کار می‌بایست در مقابل آتش بنشیند و مراقب نقره باشد؟»

استاد پاسخ داد: «بله! وی نه تنها باید روبروی آتش بنشیند و نقره را در آتش نگهدارد، بلکه باید تمام مدت چشمش به نقره درون آتش باشد. چرا که اگر یک لحظه نقره بیشتر در آتش بماند از بین می‌رود.»دختر مدتی در سکوت به این صحنه و آنچه می‌شنید فکر کرد . بعد پرسید:« از کجا می‌فهمید نقره کاملا خالص شده؟» استاد لبخندی زد و گفت:« اوه! خیلی ساده است! وقتی تصویر خودم را در آن ببینم!»

اگر امروز حرارت آتش زندگی را حس می‌کنی، به یاد چشمان خداوند نیز بیفت که چطور به تو و شرایط زندگی‌ات استادانه چشم دوخته تا تصویر باشکوه خود را در نقره وجودت ببیند و براستی چقدر همگی ما نیازمند نگاه و توجه وی هستیم! حال به‌فراست دریافته‌ایم که هرچقدر بیشتر در آتش ناملایمات بمانیم، در لحظه شورانگیز تطهیر، نقره نابتری شده‌ایم. پس دوست من شجاع باش.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:25  توسط علی و مريم  | 

سخن بزرگان

ملاصدرا می گوید:

خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

و به قدر نیاز تو فرود می‌آید و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود،

و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود،

و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک می‌شود،

و به قدر دل امیدواران گرم می‌شود...

پــدر می‌شود یتیمان را و مادر

برادر می‌شود محتاجان برادری را

همسر می‌شود بی همسر ماندگان را

طفل می‌شود عقیمان را. امید می‌شود ناامیدان را

راه می‌شود گم‌گشتگان را. نور می‌شود در تاریکی ماندگان را

شمشیر می‌شود رزمندگان را

عصا می‌شود پیران را

عشق می‌شود محتاجانِ به عشق را...

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا!

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف،

و زبان‌هایتان را از هر گفتار ِناپاک،

و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...

و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها، ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه‌یی خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند و

بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد، و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند

و "در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند"...

مگر از زندگی چه می‌خواهید،

که در خدایی خدا یافت نمی‌شود، که به شیطان پناه می‌برید؟

که در عشق یافت نمی‌شود، که به نفرت پناه می‌برید؟

که در سلامت یافت نمی‌شود که به خلاف پناه می‌برید؟

قلب‌هایتان را از حقارت کینه تهی کنیدو با عظمت عشق پر کنید ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 9:18  توسط علی و مريم  | 

لطف خدا

 

 روزی شـیـطان عرض کـرد که، الهی! بندگان تـو، تـو را دوسـت

 می دارند و نافـرمانی تو می کنند و مــرا دشمن دارند و اطاعتم

 می نمایند.

  خطاب رسید که ای ابلیس! به واسطه همان دوستی که با من دارند

 و دشمنی که با تو دارند، از نافرمانی های آنها درخواهم گذشت.

                                              

                                                کشکول شیخ بهائی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 9:6  توسط علی و مريم  | 

توله‌سگ‌های فروشی


کشاورزی چندین توله‌سگ کوچولو داشت که می‌خواست آنها را بفروشد. آگهی برای فروش آنها آماده کرده بود و داشت آنها را به صندوق پست کنار منزلش نصب می‌کرد که متوجه شد کسی از پشت سر لباسش را می‌کشد. برگشت، دید پسر بچه کوچکی به او زل زده.
ـ آقا می‌خواهم یکی از این توله سگ‌ها را بخرم.
پیرمرد درحالیکه با آستین لباسش، عرقش را خشک می‌کرد گفت:
ـ خب! راستش این توله‌سگها از نژاد خوبی هستند و قیمت آنها نسبتا گران است.
پسرک لحظه‌ای سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت. بعد دست در جیب کرد و مشتی پول خرد از جیبش درآورد، به طرف کشاورز گرفت و گفت:
ـ 37 سنت دارم. آیا این مقدار کافیست تا نگاهی به آنها بیندازم؟
پیرمرد با خوشرویی پاسخ داد:
ـ البته!
بعد سوت بلندی کشید و گفت:
ـ داللی از این طرف!
از همانجا لانه سگ پیدا بود. دالی سگ بزرگ مزرعه به سمت آنها می‌دوید درحالی که 4 توله‌سگ مامانی عین 4تا توپ پشمالوی کوچک وی را دنبال می‌کردند.. آنقدر تند و چالاک می‌‌دویدند که گویی اصلا سراشیبی تند مزرعه را نمی‌دیدند. پسرک سرش را به پرچین مزرعه تکیه داد و با دقت به این منظره زیبا نگاه می‌کرد. در عمق چشمان پسرک برق شادی وصف‌ناپذیری می‌درخشید.
پسرک همچنان که مجذوب سگها شده بود، متوجه شد موجود کوچک دیگری نیز کنار لانه سگها درحال وول خوردن و جست و خیز است. کمی بعد سروکله توله‌سگ دیگری پیدا شد. این یکی خیلی کوچکتر از بقیه بود. هنگام بالا آمدن از سراشیبی مزرعه لیز خورد، ناشیانه برخاست و لنگ‌لنگان به طرف آنها دوید.
پسرک رو به کشاورز کرد و گفت: همین را می‌خواهم!
کشاورز به طرف پسرک خم شد و گفت: کوچولو این سگ لنگ است! او نمی‌تواند مثل بقیه سگ‌ها پا به پای تو بدود و با تو بازی کند. پسرک قدمی به عقب برداشت، خم شد و پاچه شلوارش را بالا زد. کشاورز با چشمانی مبهوت متوجه پای مصنوعی پسرک شد!
پسرک با لحنی غم‌انگیز ولی مطمئن به کشاورز گفت: می‌بینید آقا! من هم نمی‌توانم خوب بدوم. فکر می‌کنم این توله‌سگ به کسی نیاز دارد که کاملا وی را درک کند.

شاید جهان ما پر باشد از افرادی که به کسی نیاز دارند تا اندکی درکشان کنند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 8:26  توسط علی و مريم  | 

کلمات

 

سازنده ترین کلمه((گذشت)) است...آن را تمرین کن.



پرمعنی ترین کلمه((ما)) است...آن را به کار بر.



عمیق ترین کلمه((عشق)) است...به آن ارج بده.



بی رحم ترین کلمه(( تنفر)) است...با آن بازی نکن.



خودخواهانه ترین کلمه((من)) است...از آن حذر کن.



نا پایدارترین کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر.



بازدارنده ترین کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن.



با نشاط ترین کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز.



پوچ ترین کلمه((طمع)) است...آن را بکش.



سازنده ترین کلمه((صبر)) است...برای داشتنش دعا کن.



روشن ترین کلمه((امید)) است...به آن امیدوار باش.



ضعیف ترین کلمه((حسرت)) است...آن را نخور.



تواناترین کلمه((دانش)) است...آن را فرا گیر.



محکم ترین کلمه ((پشتکار)) است...آن را داشته باش.



سمی ترین کلمه((شانس)) است...به امید آن نباش.



لطیف ترین کلمه((لبخند)) است...آن را حفظ کن.



ضروری ترین کلمه((تفاهم)) است...آن را ایجاد کن.



سالم ترین کلمه((سلامتی)) است...به آن اهمیت بده.



اصلی ترین کلمه((اعتماد)) است...به آن اعتماد کن.



دوستانه ترین کلمه((رفاقت)) است...از آن سو استفاده نکن.



زیباترین کلمه((راستی)) است.. با آن روراست باش.



زشت ترین کلمه((تمسخر)) است... دوست داری با تو چنین شود؟؟



موقر ترین کلمه((احترام)) است...برایش ارزش قایل شو.



آرامترین کلمه((آرامش)) است...به آن برس.



عاقلانه ترین کلمه((احتیاط )) است...حواست را جمع کن.



سخت ترین کلمه ((غیر ممکن)) است...وجود ندارد.



مخرب ترین کلمه((شتابزدگی)) است...مواظب پلهای پشت سرت باش.



تاریک ترین کلمه((نادانی)) است...آن را با نور علم روشن کن.



کشنده ترین کلمه((اضطراب)) است...آن را نادیده بگیر.



صبور ترین کلمه((انتظار)) است...منتظرش بمان.



با ارزش ترین کلمه((بخشش)) است...سعی خود را بکن.



قشنگ ترین کلمه((خوشرویی)) است...راز زیبایی در آن نهفته است.



رسا ترین کلمه((وفاداری)) است... متعهد باش.



محرک ترین کلمه((هدفمندی)) است...زندگی بدون آن پوچ است.



و هدفمند ترین کلمه((موفقیت)) است...پس پیش به سوی آن

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 9:33  توسط علی و مريم  | 

بدانیم که می توانیم

یك انسان موفق بیش از آن که از خود بگوید از دیگران می‌گوید.

یك انسان موفق همیشه شادی‌هایش را با دیگران و غم آن‌ها را با خود قسمت می‌كند.

یك انسان موفق بیشتر از آنكه بخواهد دیگران برای وی كار كنند، مشتاق است تا برای دیگران كار كند.

یك انسان موفق بیشتر از آنكه خود را باور دارد دیگران را باور می‌کند.

یك انسان موفق بیشتر از خود به دیگران می‌اندیشد.

طاعونی خطرناك‌تر از تفكر منفی برای انسان وجود ندارد. تفكر منفی به مانند موریانه‌ها پایه‌های زندگی را نابود می‌کند.


یك انسان موفق بیشتر از راحتی خود به راحتی دیگران می‌اندیشد.

یك انسان موفق بیشتر از پیروزی خود به پیروزی دیگران می‌اندیشد.

یك انسان موفق بیش از منافع خود به منافع دیگران می‌اندیشد

  یك انسان موفق موفقیت دیگران را موفقیت خود می‌داند.

بزرگترین رمز موفقیت آن است که بدانیم می‌توانیم. ظرف موفقیت انسان در روحیات او نهفته است. از صفات بارز افراد

موفق داشتن هدف است.

یك انسان موفق بیشتر از راحتی خود به راحتی دیگران می‌اندیشد.


طاعونی خطرناك‌تر از تفكر منفی برای انسان وجود ندارد. تفكر منفی به مانند موریانه‌ها پایه‌های زندگی را نابود می‌کند.

تفكر مثبت آهن‌ربایی ‌است كه همه خوبی‌ها را به خود جذب می‌كند.

راستگویی به اعتبار و ثروت شما می‌افزاید. صمیمیت شاهراه موفقیت است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 8:54  توسط علی و مريم  | 

بگذر زمن

 

بگذر ز من ای آشنا،چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو،چون دیگران با سرگذشتم


میخواهم عشقت در دل بمیرد
میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد
بگذر ز من ای آشنا،چون از تو من دیگر گذشتم
دیگر تو هم بیگانه شو،چون دیگران با سرگذشتم


هر عشقی میمیرد،خاموشی می گیرد

عشق تو نمی میرد
باور کن بعد از تو دیگری
در قلبم جایت را نمی گیرد

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 8:56  توسط علی و مريم  | 

درباره
خدایا
سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک
تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم
وهرچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم

پیوند ها
امكانات
طراح قالب
احسان فيروزكوهي

قالب ساز

Powered By
BLOGFA.COM

This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By padmeh