|
منوي اصلي
نويسندگان
آرشيو مطالب
مهر 1388
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آرشيو موضوعي
شعر
شعر عاشقانه شعر عرفانی شعر خارجی اشعارایرج جنتی عطایی اشعار احمد شاملو اشعار شهیار قنبری داستان داستان عاشقانه داستان حکیمانه زندگینامه بزرگان جملات قصار تصاویر قدرت خدا تنهایی قوانین موفقیت اشعار هوشنگ ابتهاج اشعار فریدون مشیری اشعار مهدی اخوان ثالث عرفانی عاشقانه حکیمانه اشعار سهراب سپهری نظرسنجی
|
امت فاكس
امت فاكس، نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگامي كه براي نخستين بار به آمريكا رفته بود براي صرف غذا به رستوراني رفت. او كه تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت كه از او پذيرايي شود. اما هر چه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشكيبايي او از اينكه مي ديد پيشخدمت ها كوچكترين توجهي به او ندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اينكه مشاهده مي كرد كساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
او با ناراحتي به مردي كه بر سر ميز مجاور نشسته بود نزديك شد و گفت: «من حدود بيست دقيقه است كه در اينجا نشسته ام بدون آنكه كسي كوچكترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايي مي شوند؟» مرد با تعجب گفت: «ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد: «به آنجا برويد، يك سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب كنيد، پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل كنيد!» امت فاكس، كه قدري احساس حماقت مي كرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد كه زندگي هم در حكم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، + نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:48  توسط جهانگرد
|
خیلی وقته...
خیلی وقته دیگه بارون نزده رنگ عشق به این خیابون نزده خیلی وقته ابری پرپر نشده دل آسمون سبکتر نشده مه سرد رو تن پنجره ها مثل بغض توی سینه منه ابر چشمام پر اشکه ای خدا وقتشه دوباره بارون بزنه خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست کوه غصه از دلم رفتنی نیست حرف عشق تو رو من با کی بگم همه حرفا که آخه گفتنی نیست خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده خیلی وقته دیگه بارون نزده رنگ عشق به این خیابون نزده خیلی وقته ابری پرپر نشده دل آسمون سبکتر نشده مه سرد رو تن پنجره ها مثل بغض توی سینه منه ابر چشمام پر اشکه ای خدا وقتشه دوباره بارون بزنه خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست کوه غصه از دلم رفتنی نیست حرف عشق تو رو من با کی بگم همه حرفا که آخه گفتنی نیست خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:20  توسط جهانگرد
|
خداحافظ
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی ...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا خداحافظ خداحافظ همین حالا خداحافظ + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:19  توسط جهانگرد
|
خداحافظ
دلخوشیهایم خدا حافظ عاشقی هایم خدا حافظ
ای همه وابسته گی هایم خدا حافظ ای همه شور و شررهایم خدا حافظ
آه ای همه خاطرات خوشم خدا حافظ آه ای همه بی قراری هایم خدا حافظ
خدا حافظ....... خدا حافظ........ خدا حافظ....... (مریم) + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:47  توسط علی و مريم
|
وفادار تو بودم
وفادار تو بودم تا نفس بود دریغا همنشینت خار و خس بود دلم را بازگردان،بازگردان همی جان ،سوختن بس بود
درون سینه آهی سر دارم رخی پژمرده،رنگی زرد دارم ندانم عاشقم ،مستم چه هستم همی دانم دلی پر درد دارم + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:34  توسط علی و مريم
|
شاه جهان
روزی دختر غمگین و ناراحت پیش پسرک آمد و با حزن و اندوه به او گفت برای من مشکلی پیش آمده که آینده ام را خراب کرده است و هر چه فکر می کنم چاره ای نمی اندیشم، پسر عاشق که توانایی دیدن اندوه دختر را نداشت به او گفت من از دار دنیا همین یک آرزو را در گنجینه خود دارم و آن را به تو می بخشم … وقتی دختر آرزو را پذیرفت، پسر از او پرسید آرزویت چیست؟ دختر گفت: آرزویم این است که تو بمیری و من همسر شاهزاده شوم. پسر با اندوه سر خود را بر زمین گذاشت و مرد تا آرزوی دختر برآورده شود. فردای آن روز دختر همسر شاهزاده شد و در قصری مجلل زندگی بی روح خود را می گذراند. ولی روزی شاهزاده را دید که بر روی تخت خود اندوهگین نشسته و در فکر فرو رفته است، دختر نزدیک شد و از او پرسید چه شده است سرورم؟ شاهزاده گفت: سالهاست به دنبال گنجینه ای می گردم که در آن آرزویی نهفته است که هر کس آن را داشته باشد می تواند شاه جهان شود. ناگهان اشک در چشمان دختر جمع شد و با حسرت گفت: تنها شاه جهان می تواند این گونه عاشقانه از جانش بگذرد. ...... دلتنگ کسی هستم که روزی آرزوهایش را به من داد، اگر اینقدر مهربان نبود اینک آتش نمی گرفتم، من عاشقش بودم.......
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 8:54  توسط علی و مريم
|
قرارمون
قرارمون عبور از لحظه ها بود نه اینکه من برم تنها بمونی
قرارمون حضور خنده ها بود به امیدی که پیش هم بمونیم + نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 8:50  توسط علی و مريم
|
روزهای دلتنگی
روزها کنار پنجره منظرت هستم می دانم که دیگر نمی آیی اما... بی تاب تو هستم.... و منتظر آمدنت.... نمی دانم چگونه حس خواستن تو را از سر بیرون کنم رفتی اما بهم نگفتی که چگونه باید فراموشت کنم!!!! "مریم" + نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 8:55  توسط علی و مريم
|
بی تو
ای کاش
ای کاش صدای قلبم رو می شنیدی... ای کاش مانع رفتنم می شدی....
بی وفاییم را به حساب دنیا بگذار... من خواستم بمانم اما نشد...
رفتم نگو که بی وفا بود....
من رفتم ... اما دلم هنوز پیش تو مونده.... مواظبش باش .... چون لبریز از دوست داشتنه.... "تا همیشه با عشق" " مریم" + نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 8:41  توسط علی و مريم
|
یادم آید
یادم آید تو به من گفتی)):از این عشق حذر کن! J recall, you said "Avoid love لحظه ای چند بر این آب نظر کن. "Let your eyes upon the brook fall آب ،آئینه عشق گذران است. "Water is mirror of love, brief and short تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است. "Today with another amorous glance you disport + نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 9:22  توسط علی و مريم
|
تولت مبارک ای بهترینم
روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو
كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو
درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم
بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم
ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم
از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم
من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون
چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون
به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم
هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم
تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم
اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم
كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش
بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش
با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک
با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک
عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک
فقط مي خوان بهت بگن :.
.
.
.
. تولدت مبارک
علی عزیزم تولدت رو با تمام وجود تبریک میگم و برات بهترین ها رو آرزو می کنم + نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:30  توسط علی و مريم
|
تولدت مبارک عزیزم
با عشق به زیباترین غزل زندگی ام !
مدست هاست که یادت در دلواپسی هایم شناور است، ای همدم زلال ترین لحظات تنهایی ام ! روز میلادت را با تمامی شکوفه های صورتی احساس معطر می کنم و از پشت تمام فاصله ها بغض غرورم را با باران های تند دوست داشتن به پای دلت می ریزم! ایمان دارم که ستاره باران ترین نگاه دنیا را صاحبی! لمس وجودت مبارک عزیزم! + نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 9:26  توسط علی و مريم
|
نامه ای برای تو....
این ترانه بوی نان نمی دهد بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره دلم دوباره باز شد سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده و صمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد:
با سلام و آرزوی طول عمر که زمانه این زمان نمی دهد کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد وسعتی به قدر جای ما دوتن
گر زمین دهد،زمان نمی دهد
فرصتی باری دوست داشتن نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را هدیه ای به رایگان نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کسی نام دیگر بر آن نمی دهد جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان پاسخم نه این ،نه آن ..... نمی دهد خواستم که با تو درد و دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد...... + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 8:48  توسط علی و مريم
|
سنگ
سنگ روی سنگ میگذاری زیر ریزش یکریز آسمان و سر بلند نمیکنی تا کسی گمان نبرد که اشکهایت را پنهان میکنی به بهانهی باران. سنگ بر سنگ میچینی تا ستونی شود بلند, تا روزی دستت را بگیرد و با تو بر فراز سنگها بایستد و زندگی را فریاد بزند.
وامیچینی تا ستونی شود بلند, تا روزی روزگاری برسد به آسمانی که پس از بارش باران بستر رنگینکمان میشود. تو سرگرم و دلگرم سنگها میشوی و قطرات باران رنگهایت را میشویند و میبرند و تو دیگر رنگارنگ نیستی، بیرنگ شدهای مثل رنگی پریده که نبوده است و نیست.
رنگینکمان نیست میشود و توفان درمیگیرد و تو هیچ نمیبینی و سنگ بر سنگ میچینی. + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 9:27  توسط علی و مريم
|
سنگ عشق
خداحافظ عشق من....
هر ثانیه عطر وجودت رو کنارم حس می کنم... مگه میشه مهربونی هاتو فراموش کنم.... مگه میشه یه لحظه چشمای زیبات از یادم بره.... حس خوب با تو بودن پیش منه،همین جاست.... تا ابد عشق زیبای تو، توی قلب منه... تا ابد برام بهترینی... اشکامو بدرقه راهت می کنم... ای بهترینم سخته گفتنش ولی........ خداحافظ عشق من (مریم تو)
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 10:12  توسط علی و مريم
|
عشق
چنان گرم هزیان عشقم که آتش به جای عرق از تبم می تراود ز دل بر لبم دعایی بر آید اجابت ز هر یاربم می تراود ز دین ریا بی نیازم بنازم به کفری که از مذهبم می تراود. ( قیصر امین پور) + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 9:51  توسط علی و مريم
|
جوى خاطره
در این نیم شب که حتی نسیم هم به خواب رفته است و ستارگان آهسته پلک می زنند که مبادا خورشید بیدار شود، هنوز چشمان من بیدار است و در تنهایی خویش با یاد محبوب آرام تر از لبخند ستارگان، اشک می ریزم و دل را چون آب چشمه ای زلال و بی خروش در جوی خاطره ها جاری می سازم و می روم تا منزل یاد یار. آه که تلخ است لحظه های بی تو و چه شیرین است یاد محبوب+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 8:40  توسط علی و مريم
|
آرزوی من این است
آرزوی من این است که دو روز طولانی در کنار تو باشم فارق از پشیمانی
آرزوی من این است یا شوی فراموشم یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
آرزوی من این است که تو مثل یک سایه سر پناه من باشی لحظه تر گریه
آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده هم سفر شوی با من در سکوت یک جاده
آرزوی من این است هستی تو من باشم لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم
آرزوی من این است تو غزال من باشی تک ستاره روشن در خیال من باشی
آرزوی من این است در شبی پر از رویا پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا
آرزوی من این است از سفر نگویی تو
تو، هم آرزویی کن اوج آرزویی تو
آرزوی من این است مثل لیلی و مجنون پیروی کنیم از عشق این جنون بی قانون
آرزوی من این است زیر سقف این دنیا من برای تو باشم تو برای من تنها
آرزوی من این است آرزوی من این است آرزوی من این است آرزوی من این است
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 8:37  توسط علی و مريم
|
گریزودرد
رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا با اشک های دیده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم رفتم مگو،مگو،که چرا رفت،ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشی و ظلمت،چو نورصبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم،که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان زکرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم + نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 9:2  توسط علی و مريم
|
داستان جالب امتحان دامادها
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. + نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 8:31  توسط علی و مريم
|
نقره ناب
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:25  توسط علی و مريم
|
سخن بزرگان
ملاصدرا می گوید:
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 9:18  توسط علی و مريم
|
لطف خدا
روزی شـیـطان عرض کـرد که، الهی! بندگان تـو، تـو را دوسـت می دارند و نافـرمانی تو می کنند و مــرا دشمن دارند و اطاعتم می نمایند. خطاب رسید که ای ابلیس! به واسطه همان دوستی که با من دارند و دشمنی که با تو دارند، از نافرمانی های آنها درخواهم گذشت.
کشکول شیخ بهائی + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 9:6  توسط علی و مريم
|
تولهسگهای فروشی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 8:26  توسط علی و مريم
|
کلمات
سازنده ترین کلمه((گذشت)) است...آن را تمرین کن.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 9:33  توسط علی و مريم
|
بدانیم که می توانیم
یك انسان موفق بیش از آن که از خود بگوید از دیگران میگوید. یك انسان موفق موفقیت دیگران را موفقیت خود میداند. + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 8:54  توسط علی و مريم
|
بگذر زمن
بگذر ز من ای آشنا،چون از تو من دیگر گذشتم
عشق تو نمی میرد + نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 8:56  توسط علی و مريم
|
|
درباره
![]() خدایا سرنوشت مرا خیر بنویس تقدیری مبارک تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم وهرچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم پیوند ها
بنام آنکه همین نزدیکی هاستدست نوشته های یک جادوگرتالارهای نیک صالحیبانک جامع اطلاعات سینمای ایرانبانک جامع اطلاعات سینمای جهانمتن شعر آهنگهای خارجیسایت تبیاندانشنامه آزاد ویکی پدیاسازمان نظام وظیفه عمومیسایت ادبی والسسایه خاموشتبدیل تاریخ شمسی به میلادی "دوچرخه توريست ايران" "ﮔﺮوه ﺧﺎﻧﻮادﮔﯽ ﮐﻠﮑﭽﺎل"
امكانات
طراح قالب
Powered By BLOGFA.COM |
|
This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By padmeh |