|
جوى خاطره
در این نیم شب که حتی نسیم هم به خواب رفته است و ستارگان آهسته پلک می زنند که مبادا خورشید بیدار شود، هنوز چشمان من بیدار است و در تنهایی خویش با یاد محبوب آرام تر از لبخند ستارگان، اشک می ریزم و دل را چون آب چشمه ای زلال و بی خروش در جوی خاطره ها جاری می سازم و می روم تا منزل یاد یار. آه که تلخ است لحظه های بی تو و چه شیرین است یاد محبوب
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 8:40  توسط مريم
|
آرزوی من این است
آرزوی من این است
که دو روز طولانی در کنار تو باشم
فارق از پشیمانی
آرزوی من این است
یا شوی فراموشم
یا که مثل غم هر شب
گیرمت در آغوشم
آرزوی من این است
که تو مثل یک سایه
سر پناه من باشی
لحظه تر گریه
آرزوی من این است
نرم و عاشق و ساده
هم سفر شوی با من
در سکوت یک جاده
آرزوی من این است
هستی تو من باشم
لحظه های هوشیاری
مستی تو من باشم
آرزوی من این است
تو غزال من باشی
تک ستاره روشن
در خیال من باشی
آرزوی من این است
در شبی پر از رویا
پیش ماه و تو باشم
لحظه ای لب دریا
آرزوی من این است
از سفر نگویی تو
تو، هم آرزویی کن
اوج آرزویی تو
آرزوی من این است
مثل لیلی و مجنون پیروی کنیم از عشق
این جنون بی قانون
آرزوی من این است
زیر سقف این دنیا
من برای تو باشم
تو برای من تنها
آرزوی من این است
آرزوی من این است
آرزوی من این است
آرزوی من این است
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 8:37  توسط مريم
|
گریزودرد
رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا با اشک های دیده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو،مگو،که چرا رفت،ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت،چو نورصبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم،که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان زکرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 9:2  توسط مريم
|
داستان جالب امتحان دامادها
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. یکروز تصمیم گرفت میزان علاقهاى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند. یکى از دامادها را به خانهاش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مىزدند از قصد وانمود کرد که پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت. دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد. فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد. داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت که روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف مادر زنت» نوبت به داماد آخرى رسید. زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت. امّا داماد از جایش تکان نخورد. او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم. همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد. فردا صبح یک ماشین بىامو کورسى آخرین مدل جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشهاش نوشته بود: «متشکرم! از طرف پدر زنت»
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 8:31  توسط مريم
|
نقره ناب
همچنان که دختر جوان به نقرهساز نگاه میکرد، نقره کار قطعهنقرهای را روی آتش گرفت و صبر کرد تا کمکم داغ شود. وی به دختر توضیح داد: « فقط با حرارت دادن، نقره تصفیه و خالص میشود. میبایست نقره را در مرکز آتش درست در داغترین نقطه آن گرفت تا تمام ناخالصیهای آن از بین برود.»
دختر به یاد خداوند افتاد که چطور همگی ما را در چنین نقطه داغ و پرحرارتی گداخته مینماید. رو به نقرهساز کرد و فکر خود را اینگونه با وی درمیان گذاشت: «خداوند نیز همانند تصفیهکننده و خالصکننده نقره است.» سپس از استاد نقره کار پرسید: « آیا این صحت دارد تمام مدتی که نقره خالص میشود نقرهکار میبایست در مقابل آتش بنشیند و مراقب نقره باشد؟»
استاد پاسخ داد: «بله! وی نه تنها باید روبروی آتش بنشیند و نقره را در آتش نگهدارد، بلکه باید تمام مدت چشمش به نقره درون آتش باشد. چرا که اگر یک لحظه نقره بیشتر در آتش بماند از بین میرود.»دختر مدتی در سکوت به این صحنه و آنچه میشنید فکر کرد . بعد پرسید:« از کجا میفهمید نقره کاملا خالص شده؟» استاد لبخندی زد و گفت:« اوه! خیلی ساده است! وقتی تصویر خودم را در آن ببینم!»
اگر امروز حرارت آتش زندگی را حس میکنی، به یاد چشمان خداوند نیز بیفت که چطور به تو و شرایط زندگیات استادانه چشم دوخته تا تصویر باشکوه خود را در نقره وجودت ببیند و براستی چقدر همگی ما نیازمند نگاه و توجه وی هستیم! حال بهفراست دریافتهایم که هرچقدر بیشتر در آتش ناملایمات بمانیم، در لحظه شورانگیز تطهیر، نقره نابتری شدهایم. پس دوست من شجاع باش.
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:25  توسط مريم
|
سخن بزرگان
ملاصدرا می گوید:
خداوند بینهایت است و لامکان و بی زمان
اما به قدر فهم تو کوچک میشود
و به قدر نیاز تو فرود میآید و به قدر آرزوی تو گسترده میشود،
و به قدر ایمان تو کارگشا میشود،
و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود،
و به قدر دل امیدواران گرم میشود...
پــدر میشود یتیمان را و مادر
برادر میشود محتاجان برادری را
همسر میشود بی همسر ماندگان را
طفل میشود عقیمان را. امید میشود ناامیدان را
راه میشود گمگشتگان را. نور میشود در تاریکی ماندگان را
شمشیر میشود رزمندگان را
عصا میشود پیران را
عشق میشود محتاجانِ به عشق را...
خداوند همه چیز میشود همه کس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.
بشویید قلبهایتان را از هر احساس ناروا!
و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف،
و زبانهایتان را از هر گفتار ِناپاک،
و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار...
و بپرهیزید از ناجوانمردیها، ناراستیها، نامردمیها!
چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفرهی شما، با کاسهیی خوراک و تکهای نان مینشیند و
بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد، و در دکان شما کفههای ترازویتان را میزان میکند
و "در کوچههای خلوت شب با شما آواز میخواند"...
مگر از زندگی چه میخواهید،
که در خدایی خدا یافت نمیشود، که به شیطان پناه میبرید؟
که در عشق یافت نمیشود، که به نفرت پناه میبرید؟
که در سلامت یافت نمیشود که به خلاف پناه میبرید؟
قلبهایتان را از حقارت کینه تهی کنیدو با عظمت عشق پر کنید ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 9:18  توسط مريم
|
لطف خدا
روزی شـیـطان عرض کـرد که، الهی! بندگان تـو، تـو را دوسـت
می دارند و نافـرمانی تو می کنند و مــرا دشمن دارند و اطاعتم
می نمایند.
خطاب رسید که ای ابلیس! به واسطه همان دوستی که با من دارند
و دشمنی که با تو دارند، از نافرمانی های آنها درخواهم گذشت.
کشکول شیخ بهائی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 9:6  توسط مريم
|
تولهسگهای فروشی
کشاورزی چندین تولهسگ کوچولو داشت که میخواست آنها را بفروشد. آگهی برای فروش آنها آماده کرده بود و داشت آنها را به صندوق پست کنار منزلش نصب میکرد که متوجه شد کسی از پشت سر لباسش را میکشد. برگشت، دید پسر بچه کوچکی به او زل زده. ـ آقا میخواهم یکی از این توله سگها را بخرم. پیرمرد درحالیکه با آستین لباسش، عرقش را خشک میکرد گفت: ـ خب! راستش این تولهسگها از نژاد خوبی هستند و قیمت آنها نسبتا گران است. پسرک لحظهای سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت. بعد دست در جیب کرد و مشتی پول خرد از جیبش درآورد، به طرف کشاورز گرفت و گفت: ـ 37 سنت دارم. آیا این مقدار کافیست تا نگاهی به آنها بیندازم؟ پیرمرد با خوشرویی پاسخ داد: ـ البته! بعد سوت بلندی کشید و گفت: ـ داللی از این طرف! از همانجا لانه سگ پیدا بود. دالی سگ بزرگ مزرعه به سمت آنها میدوید درحالی که 4 تولهسگ مامانی عین 4تا توپ پشمالوی کوچک وی را دنبال میکردند.. آنقدر تند و چالاک میدویدند که گویی اصلا سراشیبی تند مزرعه را نمیدیدند. پسرک سرش را به پرچین مزرعه تکیه داد و با دقت به این منظره زیبا نگاه میکرد. در عمق چشمان پسرک برق شادی وصفناپذیری میدرخشید. پسرک همچنان که مجذوب سگها شده بود، متوجه شد موجود کوچک دیگری نیز کنار لانه سگها درحال وول خوردن و جست و خیز است. کمی بعد سروکله تولهسگ دیگری پیدا شد. این یکی خیلی کوچکتر از بقیه بود. هنگام بالا آمدن از سراشیبی مزرعه لیز خورد، ناشیانه برخاست و لنگلنگان به طرف آنها دوید. پسرک رو به کشاورز کرد و گفت: همین را میخواهم! کشاورز به طرف پسرک خم شد و گفت: کوچولو این سگ لنگ است! او نمیتواند مثل بقیه سگها پا به پای تو بدود و با تو بازی کند. پسرک قدمی به عقب برداشت، خم شد و پاچه شلوارش را بالا زد. کشاورز با چشمانی مبهوت متوجه پای مصنوعی پسرک شد! پسرک با لحنی غمانگیز ولی مطمئن به کشاورز گفت: میبینید آقا! من هم نمیتوانم خوب بدوم. فکر میکنم این تولهسگ به کسی نیاز دارد که کاملا وی را درک کند.
شاید جهان ما پر باشد از افرادی که به کسی نیاز دارند تا اندکی درکشان کنند!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 8:26  توسط مريم
|
کلمات
سازنده ترین کلمه((گذشت)) است...آن را تمرین کن.
پرمعنی ترین کلمه((ما)) است...آن را به کار بر.
عمیق ترین کلمه((عشق)) است...به آن ارج بده.
بی رحم ترین کلمه(( تنفر)) است...با آن بازی نکن.
خودخواهانه ترین کلمه((من)) است...از آن حذر کن.
نا پایدارترین کلمه((خشم)) است...آن را فرو بر.
بازدارنده ترین کلمه((ترس)) است...با آن مقابله کن.
با نشاط ترین کلمه ((کار)) است...به آن بپرداز.
پوچ ترین کلمه((طمع)) است...آن را بکش.
سازنده ترین کلمه((صبر)) است...برای داشتنش دعا کن.
روشن ترین کلمه((امید)) است...به آن امیدوار باش.
ضعیف ترین کلمه((حسرت)) است...آن را نخور.
تواناترین کلمه((دانش)) است...آن را فرا گیر.
محکم ترین کلمه ((پشتکار)) است...آن را داشته باش.
سمی ترین کلمه((شانس)) است...به امید آن نباش.
لطیف ترین کلمه((لبخند)) است...آن را حفظ کن.
ضروری ترین کلمه((تفاهم)) است...آن را ایجاد کن.
سالم ترین کلمه((سلامتی)) است...به آن اهمیت بده.
اصلی ترین کلمه((اعتماد)) است...به آن اعتماد کن.
دوستانه ترین کلمه((رفاقت)) است...از آن سو استفاده نکن.
زیباترین کلمه((راستی)) است.. با آن روراست باش.
زشت ترین کلمه((تمسخر)) است... دوست داری با تو چنین شود؟؟
موقر ترین کلمه((احترام)) است...برایش ارزش قایل شو.
آرامترین کلمه((آرامش)) است...به آن برس.
عاقلانه ترین کلمه((احتیاط )) است...حواست را جمع کن.
سخت ترین کلمه ((غیر ممکن)) است...وجود ندارد.
مخرب ترین کلمه((شتابزدگی)) است...مواظب پلهای پشت سرت باش.
تاریک ترین کلمه((نادانی)) است...آن را با نور علم روشن کن.
کشنده ترین کلمه((اضطراب)) است...آن را نادیده بگیر.
صبور ترین کلمه((انتظار)) است...منتظرش بمان.
با ارزش ترین کلمه((بخشش)) است...سعی خود را بکن.
قشنگ ترین کلمه((خوشرویی)) است...راز زیبایی در آن نهفته است.
رسا ترین کلمه((وفاداری)) است... متعهد باش.
محرک ترین کلمه((هدفمندی)) است...زندگی بدون آن پوچ است.
و هدفمند ترین کلمه((موفقیت)) است...پس پیش به سوی آن
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 9:33  توسط مريم
|
بدانیم که می توانیم
یك انسان موفق بیش از آن که از خود بگوید از دیگران میگوید.
یك انسان موفق همیشه شادیهایش را با دیگران و غم آنها را با خود قسمت میكند.
یك انسان موفق بیشتر از آنكه بخواهد دیگران برای وی كار كنند، مشتاق است تا برای دیگران كار كند.
یك انسان موفق بیشتر از آنكه خود را باور دارد دیگران را باور میکند.
یك انسان موفق بیشتر از خود به دیگران میاندیشد.
طاعونی خطرناكتر از تفكر منفی برای انسان وجود ندارد. تفكر منفی به مانند موریانهها پایههای زندگی را نابود میکند.
یك انسان موفق بیشتر از راحتی خود به راحتی دیگران میاندیشد.
یك انسان موفق بیشتر از پیروزی خود به پیروزی دیگران میاندیشد.
یك انسان موفق بیش از منافع خود به منافع دیگران میاندیشد
یك انسان موفق موفقیت دیگران را موفقیت خود میداند.
بزرگترین رمز موفقیت آن است که بدانیم میتوانیم. ظرف موفقیت انسان در روحیات او نهفته است. از صفات بارز افراد
موفق داشتن هدف است.
یك انسان موفق بیشتر از راحتی خود به راحتی دیگران میاندیشد.
طاعونی خطرناكتر از تفكر منفی برای انسان وجود ندارد. تفكر منفی به مانند موریانهها پایههای زندگی را نابود میکند.
تفكر مثبت آهنربایی است كه همه خوبیها را به خود جذب میكند.
راستگویی به اعتبار و ثروت شما میافزاید. صمیمیت شاهراه موفقیت است.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 8:54  توسط مريم
|
بگذر زمن
بگذر ز من ای آشنا،چون از تو من دیگر گذشتم دیگر تو هم بیگانه شو،چون دیگران با سرگذشتم
میخواهم عشقت در دل بمیرد میخواهم تا دیگر در سر یادت پایان گیرد بگذر ز من ای آشنا،چون از تو من دیگر گذشتم دیگر تو هم بیگانه شو،چون دیگران با سرگذشتم
هر عشقی میمیرد،خاموشی می گیرد
عشق تو نمی میرد باور کن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمی گیرد
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 8:56  توسط مريم
|
تنگنا
چه تنگنای سختی است !. یک انسان یا باید بماند یا برود . و این دو هر دو اکنون برایم از معنی تهی شده است . و دریغ که راه سومی هم نیست .
دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 8:45  توسط مريم
|
با عشق
همه گویند که عاشق اویی
گرچه دانم همه کس عاشق اویند
لیک میترسم یا رب!
نکند راست بگویند
مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 8:42  توسط مريم
|
عشق
دهانت را ميبويند مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را ميپويند مبادا شعله ای در آن نهان باشد روزگار غريبيست نازنين و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه میزنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان میدارند به اندیشیدن خطر مکن روزگار غریبیست نازنین ان که بر در میکوبد شبا هنگام به کشتن چراغ امده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد آنک قصابانند بر گذر گاه ها مستقر با کنده و ساطوری خون آلود و تبسم را بر لبها جراحی میکنند و ترانه را بر دهان شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد کباب قناری بر اتش سوسن و یاس روزگار غریبیست نازنین
احمد شاملو
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 8:48  توسط مريم
|
فرشته
آخرین تکه را از داخل جعبه خارج کرد و در مشتش گرفت . با درخشش خاصی که در
چشمان اش بود به سمت پیرمرد رفت و آخرین تکه را به او داد . پیرمرد سرش را بلند
کرد و دخترک در لابه لای آدم ها ناپدید شد .
پیرمرد از روی صندلی شکسته اش بلند شد و به سمت پسرکی که در گوشه ای از خیابان
مشغول واکس زدن بود ، رفت و آخرین تکه را به او داد . پسرک سرش را بلند کرد و
پیرمرد در لا به لای آدم ها ناپدید شد .
پسرک واکسی پس از تمام شدن کار اش آخرین تکه بیسکویت را به دهان برد .. و در
میان انبوه آدم ها ناپدید شد .
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 8:46  توسط مريم
|
آرزوی کافی
هواپيما درحال حرکت بود و آنها همديگر را بغل کردند و مادر گفت: "دوستت دارم و آرزوي کافي براي تو مي کنم." دختر جواب داد: "مامان زندگي ما باهم بيشتر از کافي هم بوده است. محبت تو همه آن چيزي بوده که من احتياج داشتم. من نيز آرزوي کافي براي تو مي کنم." آنها همديگر را بوسيدند و دختررفت. مادر بطرف پنجره اي که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ايستاد، مي توانستم ببينم که ميخواست و احتياج داشت که گريه کند. من نميخواستم که خلوت او را بهم بزنم ولي خودش با اين سؤال اين کار را کرد: "تا حالا با کسي خداحافظي کرديد که ميدانيد براي آخرين بار است که او را ميبينيد؟" جواب دادم: "بله کردم. منو ببخشيد که فضولي ميکنم، چرا آخرين خداحافظي؟" او جواب داد: "من پير وسالخورده هستم، او در جاي خيلي دوری زندگي ميکنه. من چالشهاي زيادي را پيش رو دارم و حقيقت اينست که سفر بعدي او براي مراسم دفن من خواهد بود." گفتم: "وقتي داشتيد خداحافظي ميکرديد، شنيدم که گفتيد: آرزوي کافي را براي تو ميکنم. ميتوانم بپرسم يعني چه؟" او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: "اين آرزويیست که نسل بعد از نسل به ما رسيده. پدر و مادرم عادت داشتند که اين را به همه بگن." او مکثي کرد و درحاليکه سعي ميکرد جزئيات آن رابخاطر بياورد لبخند بيشتري زد و گفت: "وقتي که ما گفتيم: آرزوي کافي را براي توميکنم، ميخواستيم که هرکدام زندگي اي پر از خوبي به اندازه کافي - که البته ميماند - داشته باشيم."
+ نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 8:35  توسط مريم
|
آبی آرامش
خدایا;
با توام;
می دانم که اگر با تو باشم به آرامش واقعی می رسم.
اما می دانم بیشتر از آنکه من با تو باشم این تویی که با منی!
نزدیک تر از من به منی!
مهربان تر از من با منی و این چندین برابر مرا آرام و مطمئن می کند!
نگاه مهربان تورا در تمامی لحظاتم حس می کنم.
می بینم که چطور دستانم را می گیری تا زمین نخورم.
قدم به قدمهایم را نظاره می کنی تا خطا نروم.
حتی آن وقتهایی که بازیگوشی می کنم و به بیراهه ها سرک می کشم.
وقتهایی که به سایه های موهوم پشت دیوارها دل خوش می کنم.
وقتهایی که از نور و روشنی فرار می کنم
ودر دام تاریکی اسیر می شوم.
وقتهایی که اندوهی گزنده تارو پود وجودم را می آزارد.
وقتهایی که دلخوش پوچ ترین پوچها می شوم
و علفهای هرز در گوشه های دلم رشد می کنند،
وقتهایی که تو را از یاد می برم،
حتی در آن وقتها هم از دور و نزدیک مراقب منی!
نگران منی!
و باز آغوش توست که آرامش التهاب های بی تو بودنم می شود...
چقدر ناتوان و بیچاره اند آنها که تو را نیافته اند;
و من چقدر خوشبختم که تو را یافته ام
وچقدر خوشبخت تر که می دانم و یقین دارم که تو مرا از یاد نمی بری.....
آرامش من، خدای خوب و مهربانم;
بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را
در سال جدید با دستهای روشن تو می توان گشود....
+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 8:45  توسط مريم
|
تبریک
دوستان عزیز پیشاپیش عید نوروز رو به همتون تبریک می گم امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشید
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 16:11  توسط مريم
|
مرغ معما
دیر زمانی است روی شاخه این بید مرغی بنشسته کو به رنگ معماست نیست هم آهنگ او صدایی ‚ رنگی چون من دراین دیار ‚ تنها ‚ تنهاست گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست مانده بر این پرده لیک صورت خاموش روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف بام و دراین سرای میرود از هوش راه فروبسته گرچه مرغ به آوا قالب خاموش او صدایی گویاست می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار پیکر او لیک سایه روشن رویاست رسته ز بالا و پست بال و پر او زندگی دور مانده : موج سرابی سایه اش افسرده بر درازی دیوار پرده دیوار و سایه : پرده خوابی خیره نگاهش به طرح های خیالی آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نیست دارد خاموشی اش چو با من پیوند چشم نهانش به راه صحبت کس نیست ره به درون می برد حکایت این مرغ آنچه نیاید به دل ‚ خیال فریب است دارد با شهرهای گمشده پیوند مرغ معما دراین دیار غریب است
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 16:8  توسط مريم
|
من برگشتم
سلام به همه و بخصوص به مریم عزیزم 
خیلی خوشحالم که بعد از دو ماه بالاخره برگشتم خونه 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 21:9  توسط جهانگرد
|
ای نزدیک
در نهفته ترين باغ ها، دستم ميوه چيد.
و اينك، شاخه نزديك! از سر انگشتم پروا مكن.
بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست، عطش آشنايي است.
درخشش ميوه! درخشان تر.
وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد.
دور ترين آب
ريزش خود را به راهم فشاند.
پنهان ترين سنگ
سايه اش را به پايم ريخت.
و من، شاخه نزديك!
از آب گذشتم، از سايه بدر رفتم،
رفتم، غرورم را بر ستيغ عقاب - آشيان شكستم
و اينك، در خميدگي فروتني، به پاي تو مانده ام.
خم شو، شاخه نزديك!
((سهراب سپهری))
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 8:46  توسط مريم
|
زندگینامه علی اسفندیاری
علی اسفندیاری یا علی نوری مشهور به نیما یوشیج (زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۴ خورشيدی در دهکده یوش استان مازندران - درگذشت ۱۳ دی ۱۳۳۸ خورشیدی در شمیران شهر تهران) شاعر معاصر ایرانی است. وی بنیانگذار شعر نو فارسی است. نیما پوشیج با مجموعه تأثیرگذار افسانه که مانیفست شعر نو فارسی بود، در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیاد ها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خود نیما بر هنر خویش نهاده بود. تمام جریانهای اصلی شعر معاصر فارسی مدیون این انقلاب و تحولی هستند که نیما مبدع آن بود.
کودکی نیما در سال ۱۲۷۴ هجری خورشیدی درروستای یوش از توابع بخش بلده شهرستان نور به دنیا آمد. پدرش ابراهیمخان اعظامالسلطنه متعلق به خانوادهای قدیمی مازندران بود و به کشاورزی و گلهداری مشغول بود. پدر نیما زندگی روستایی، تیراندازی و اسبسواری را به وی آموخت. نیما تا سن دوازده سالگی درزادگاهش روستای یوش و در دل طبیعت زندگی کرد. نیما خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده فرا گرفت ولی دلخوشی چندانی از او نداشت چون او را شکنجه میداد و در کوچه باغها دنبال نیما میکرد.
اقامت در تهران دوازده ساله بود که به همراه خانواده تهران رفت و در مدرسه عالی سن لویی مشغول تحصیل شد. در مدرسه از بچهها کنارهگیری میکرد و به گفته خود نیما با یکی از دوستانش مدام از مدرسه فرار میکرد و پس از مدتی با تشویق یکی از معلمهایش به نام نظام وفا به شعر گفتن مشغول گشت و در همان زمان با زبان فرانسه آشنایی یافت و شعر گفتن به سبک خراسانی را شروع کرد. پس از پایان تحصیلات در مدرسه سنلویی نیما در وزارت دارایی مشغول کار شد. اما پس از مدتی این کار را مطابق میل خود نیافت و آن را رها کرد. بیکاری وی باعث شد تا افکار گوناگون به ذهنش هجوم آورد از جمله تصمیم گرفت به میرزا کوچک خان جنگلی بپیوندد و همراه با او بجنگد تا کشته شود. در همین زمان (سال ۱۳۰۵) با عالیه جهانگیر ازدواج کرد تا به گفته خود از افکار پریشان رهایی یابد. درست یک ماه پس از ازدواج، پدرش ابراهیم نوری درگذشت. در همین زمان چند شعر از او در کتابی با عنوان خانواده سرباز چاپ شد. وی که در این زمان به دلیل بیکاری خانهنشین شده بود در تنهایی به سرودن شعر مشغول بود و به تحول در شعر فارسی میاندیشید اما چیزی منتشر نمیکرد.
ترک تهران به سال ۱۳۰۷ خورشیدی محل کار عالیه جهانگیر همسر نیما به آمل انتقال پیدا کرد. نیما نیز با او به این شهر رفت. یک سال بعد آنان به رشت رفتند. عالیه در اینجا مدیر مدرسه بود و نیما را سرزنش میکرد که چرا درآمدی ندارد. او مدتی نیز در دبیرستان حکیم نظامی شهرستان آستارا واقع در مرز شوروی سابق به امر تدریس مشغول بود.
تغییر نام علی اسفندیاری در سال ۱۳۰۰ خورشیدی نام خود را به نیما تغییر داد. نیما نام یکی از اسپهبدان تبرستان بود و به معنی کمان بزرگ است. او با همین نام شعرهای خود را امضا میکرد. در نخستین سالهای صدور شناسنامه نام وی نیماخان یوشیج ثبت شده است.
آغاز شاعری نیما در سال ۱۳۰۰ منظومه قصه رنگ پریده را که یک سال پیش سروده بود در هفتهنامه قرن بیستم میرزاده عشقی به چاپ رساند. این منظومه مخالفت بسیاری از شاعران سنتی و پیرو سبک قدیم مانند ملک الشعرای بهار و مهدی حمیدی شیرازی را برانگیخت. شاعران سنتی به مسخره و آزار وی دست زدند. نیما پس از مدتی به تدریس در مدرسههای مختلف از جمله مدرسه عالی صنعتی تهران و همکاری با روزنامههایی چون مجله موسیقی و مجله کویر پرداخت.
زندگی شخصی نیمایوشیج در جوانی عاشق دختری شد، اما به دلیل اختلاف مذهبی نتوانست با وی ازدواج کند. پس از این شکست او عاشق دختری روستایی به نام صفورا شد و میخواست با او ازدواج کند اما دختر حاضر نشد به شهر بیاید. بنابراین عشق دوم نیز سرانجام خوبی نیافت. نیما صفورا را هنگام آبتنی در رودخانه دیده بود. این منظره شاعرانه و شکست عشق پیشین الهامبخش او در سرودن افسانه بود. سرانجام نیما در ۶ اردیبهشت ۱۳۰۵ خورشیدی ازدواج کرد. همسر وی عالیه جهانگیر فرزند میرزا اسماعیل شیرازی و خواهرزاده نویسنده نامدار میرزا جهانگیر صوراسرافیل بود. حاصل این ازدواج که تا پایان عمر دوام یافت فرزند پسری بود به نام شراگیم که اکنون در امریکا زندگی میکند. شراگیم در سال ۱۳۲۴ خورشیدی به دنیا آمد.
خانه نیما خانه پدری نیما یوشیج واقع در یوش، بنایی است که قدمت آن به دوره قاجار میرسد. این بنا به شماره ۱۸۰۲ از سوی سازمان میراثفرهنگی به عنوان اثر ملی ثبت شده است و حفاظت میشود. بازدید از خانه نیما برای عموم آزاد است.
مرگ خانه نیما در دهکده یوش مازندران اردیبهشت ۱۳۸۶، آرامگاه او و سیروس طاهباز در وسط حیاط قرار دارد. نیما در ۱۳ دی ۱۳۳۸ درگذشت و در امامزاده عبدالله تهران به خاک سپرده شد. سپس در سال ۱۳۷۲ خورشیدی بنا به وصیت وی پیکر او را به خانهاش در یوش منتقل کردند. مزار او در کنار مزار خواهرش، بهجتالزمان اسفندیاری (درگذشته به تاریخ ۸ خرداد ۱۳۸۶) و مزار سیروس طاهباز در میان حیاط جای گرفته است
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 9:32  توسط مريم
|
مرد ماهیگیر
«1»
آسمان می گریست... وبادها، شیون کنان فریاد می کشیدند: ای آسمان، اشک بریز که هر قطره اشک تو در بیکران زمین، ستونی بر بنای زندگی است. آسمان می گریست... می گریست... در پهنه ی کران ناپدید آسمان، جز ناله ای زائیده از بر آشفتگی اشکهای بی امان و عصیان ابرهای سر گردان خبری نبود... و دریاش، در کشاکش انقلاب امواج دیوانه، همچنان حماسه ی بی پایان مرگ صیادان را می سرود... و در ساحل سر سامگرفته ی دریا ی بیکرانه، ماهیگیر، تور پاره پاره بشانه، خود را برای یک سفر شوم شبانه، آماده می کرد... «2» آسمان می گریست... . ماهیگیر، اسیر قهر آشتی ناپذیر آسمانا! قهری که یک مرگ نابهنگام داستانها داشت تور صد پاره خود را، به قصد درو کردن ماهی، به دل هزار پاره دریا می کاشت... ساحل، از ساعتها پیش، در ظلمت یک مسافت طی شده، گم شده بود. . آن طرفتر ساحل در تنگنای یک کلبه ی محقر، همآغوش با یک زندگی فراموش شده ی مطرود ، دست کوچک دختری چهار ساله، و دیده نگران همسری با نگاه تب آلود، نگران بازگشت ماهیگیر بود... و دریا همچنان حماسه بی پایان مرگ صیادان بی پناه را می سرود... «3» آسمان می گریست... و هنگامی که ماهی گیر، به خاطر نان خانواده مختصری که داشت، پای شکننده ی مرگ را به زنجبر امواج دریای مست می بست... در آن طرف ساحل، سکوت کلبه ماهیگیر را ، ناله شبگیر دخت چهار ساله اش، آهسته در هم شکست: دخترک در حالی که با نگاه نگران، در چهار سوی کلبه پی پدر خویش می گشت: با ناله ای حزین از مادرش پرسید که : «مامان.... بابا جون ... برنگشت؟! در حقیقت او پدرش را نمی خواست... او ماهی کوچکی را می خواست که پدرش هرشب-پس از مراجعت از سفر های شبانه ی دریا به او ، به دختر نازنینش، هدیه می کرد... وتا سپیده صبح، دخترک بی نوا ، با نگاه بیگناه، پی با با جنش گشت. و تا سپیذه ی صبح، بابا جون دخترک ، ماهیگیر بی پناه از دریا بر نگشت.. «4» چند ساعتی بود که دیگر: آسمان نمی گریست... و دریا، خاموش بود... بادهای سرگردان خوابیده بودند... طوفان هم خوابیده بود... وآفتاب، ساعتها پیش،طومار حکومت شاعرانهی ماه را، در بسیط افلاک، در هم نوردیده بود... و از ساعتها پیش ريا، همسر تیره بخت ماهیگیر، دختر چهار ساله اش بدوش در بسیط ساکت و ماتم زده دریا، ساحل به ساحل، سراغ همسر گمشده اش را می گرفت... و دریا در مقابل استغاثه ی زن تیره بخت، به طور وحشتناکی، لال شده بود... و سه روز و سه شب... پی ماهیگیر گشتند... تا آنکه: غروب سومین روز، لاشه یخ بسته او را ،لابلای کفنی پاره پاره که در قاموس ماهیگیران (تور)ش می نامیدند، در گوشیه ی نا شناسی از سواحل آشنا یافتند... و در بساط او، همراه جسدش، جز یک ماهی کوچک که لا بلای مشت یخ زده اش جان می کند، هیچ نیافتند.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 8:53  توسط مريم
|
تقدیم به آنان كه عاشقند و دوست دار يار
راز عشق در تواضع است ... اين صفت به هيچ وضع نشانه تظاهر نيست بلکه نشان دهنده احساس و تفکر قوي است ـ ميان دو نفري که يکديگر را دوست دارند تواضع مانند جويبار آرامي است که چشمه محبت آنها را تازه و با طراوت نگه ميدارد
راز عشق در احترام متقابل است... احساسات متغير اند امااحترام دو نفر ثابت ميماند اگر عقايد شريک زندگي ات با عقايد تو متفاوت است با احترام به نظريات اش گوش کن احترام باعث ميشود که او بتواند خودش باشد
راز عشق در اينست که... به يکديگر سخت نگيريد عشقي که آزادانه هديه نشود اسارت است
راز عشق دراين است که... هر روز کار کني که شريک زندگي ات را خوشحال کن نگذار که جويبار محبت از کمي باران بخشکد
راز عشق در اين است که... حقيقت اصلي عشق يعني تفکر را از ياد نبري آيا يک رابطه دراز مدت مهمتر از اختلافات کوچک و زود گذر نيست ؟
راز عشق در اين است که... رابطه تان را مانند يک باغ با محبت تزئين کنيد بذر علاقه ها و عقيده هاي تازه را بکار که زيبائي ـ برويد ضمناً فراموش مکن که باغ را بايد هرس کرد مبادا غنچه هاي گل پوشيده از علف هاي هرز عادت شود براينکه عشق همواره با طراوت بماند بايد به آن مثل هنر خلاقانه نگاه کرد
راز عشق در خوشي مشربی است... شوخي با ديگران را فراموش نکن در ضمن مراقب شوخي ها ات باش شوخي نا پسند نکن ـ شوخي بايد از روي حسن ونيت باشد نه نيشدار
راز عشق در اين است ... که مانع بروز هيجانات منفي در وجودت شوي و صبر کني تا خون سرد را دو باره بدست آوري با اينکه احساس جلوه الهام است اما شخص اعصباني نمي تواند چيز ها را با وضوع درک کند قلبت را آرام کن تنها به اين وسيله است که مي تواني چيزها را آنگونه که هستند دريابي
راز عشق در اين است که... طرف مقابل ات را تحسين کني هرگز با فرض اينکه خودش اين چيز ها را مي داند از تحسين غافل نشو مشکلي پيش نخواهد آمد اگر بار ها با خلوص نيت بگويي دوستت دارم گر چه احساسات بشري به قدمت نسل بشر است ـ اما کلمات تازه و جوان خواهند ماند
راز عشق در اين است كه... که بيشتر با نگاه حرف بزني زيرا چشم ها پنجره هاي روح هستند اگر هنگام صحبت کردن از نگاه استفاده کني مثل آن است که پنجره ها را با پرده زيبايي بيارايي و به خانه گرمي و جذابيت بخشي
راز عشق در اين است که... وقتي پيشنهادي به ذهنت ميرسد براي نياز خودت به بيان آن فکر نکني ـ بلکه به علاقه ديگري به شنيدن آن فکر کني اگر لازم بود حتي ماه ها صبر کن تا آماده گي شنيدن آنچه را که ميخواهي بگوئي پيدا کند
راز عشق در اين است که... هيچکدام خود را معلم ديگري ندانيد به عبارت ديگر از اينکه ميتوانيد از يکديگر ياد بگيريد سپاسگذار باشيد
راز عشق در اين است که... در سکوت دست يکديگر را بگيريد ـ کم کم ياد ميگيريد که بدون کلام رابطه برقرار کنيد
راز عشق در اين است که... شريک زندگي ات را با طناب نياز مبند ـ گياه هنگامي رشد که آزادانه از هوا ونور آفتاب استفاده کند ـ
راز عشق در اين است که... به عشق بيشتر از يکديگر احترام بگذاريد ـ زيرا عشق هديه ازلي خداوند است ـ
راز عشق در اين است که... هنگام سوء تفاهم فقط به اين فکر نکني که طرف مقابل چگونه ناراحتت کرده است ـ
راز عشق در اين است که... از يکديگر انتظارات بي جا نداشته باشيد ذهنيت را بر ارزشهائي متمرکز کن که شما را به يکد يگر نزديکتر ميکند ـ نه بر مسائلي که بين شما فاصله مي اندازد
راز عشق در اين است که... حس تملک را از خود دور کني در حقيقت هيچ کس نمي تواند مال کسي شود ـ در عوض به راه حلي فکر کني که در آينده از بروز چنين سوء تفاهم هايي جلوگيري کني
راز عشق در اين است که... باور ها آرمان ها و اهدفتان را با يکديگر در ميان بگذاريد
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 9:26  توسط مريم
|
پرتگاه مقدس
پرتگاه مقدس کجاست؟
این پرتگاه در کشور نروژ واقع شده و ارتفاع ششصدو چهار متری آن به دلیل آنکه در بالاترین نقطه اش دارای سطح صاف بیست و پنج متری است آنرا تبدیل به یک مکان توریستی کرده است به طوری که روزانه بازدید کنندگان زیادی به این مکان می آیند این پرتگاه به منبر کشیشان در هنگام خواندن انجیل تشبیه شده است و احتمالا مکان مناسبی برای افرادی که ترس از ارتفاع دارند نیست .
دوستان عزیز عکسهایی از پرتگاه مقدس رو می توانید در ادامه مطلب ببینید
ادامه مطلب ...
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 9:27  توسط مريم
|
اميد
چهار شمع به آهستگي ميسوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش ميرسيد.
شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هيچ كسي نميتواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور
دارم كه به زودي ميميرم....... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد
شمع دوم گفت: من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم
پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن بمانم......... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش
گشت.
شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم،
انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار دادهاند
و اهميت مرا درك نميكنند، آنها حتي فراموش كردهاند كه به نزديكترين كسان خود عشق
بورزند .............. طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد.
ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: چرا شما خاموش شدهايد، همه انتظار
دارند كه شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد ......... سپس شروع به گريستن كرد........... پــــــــس
...شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانيكه من وجود دارم ما ميتوانيم بقيه شمعها را دوباره روشن
كنيم، مـن امـــيد هستم.
با چشماني كه از اشك و شوق ميدرخشيد ..... كودك شمع اميد را برداشت و بقيه شمعها را روشن
كرد.
نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود .
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 8:47  توسط مريم
|
اخلاق كوهنوردي
بايد ببينيم براي چه به كوه ميرويم در كوه و بيابان بدنبال چه ميگرديم براي چه اين همه خود را خسته ميكنيم عرق ميريزيم در زمستان گاهي اوقات تا كمر در برف فرو ميرويم و بعضا خيلي از خطر ات را به جان ميخريم و تا سر حد مرگ با طبيعت دست وپنجه نرم ميكنيم آيا هدف فقط رسيدن به قله است و فتح آن ؟ و يا در تابستان در آن گرماي سوزان و طاقت فرسادر كوه ها بالا ميرويم و از فرط ريزش عرق از سر ورويمان تمام بدن خيس ميگردد و گاهي او قات آب در دسترس نيست ودرآن وضعييت حاضري گرانترين سرمايه ات را بخاطرمقداري آب آشاميدني بدهي و آنرا بدست بياوري. و سوالات زياد ديگري هست كه هر كوهنوردي وهر طبيعت دوستي بايد از خود بپرسد و يا ميپرسد . كه چرا وقت خود را ميگيرد و هزينه ميكند وخود را به دل طبيعت ميزند چه ميخواهد بفهمد.ج:او مي خواهد نگذارد كه اين جسم كه در آن روح خودنهفته است تن پرور ببار بيايد و منطقي كه شايد خيلي ماهااز آن سر در نياوريم و ندانيم ولي حقيقتي است انكار ناپذير .جسم را بسختي وبا طبيعت مانوس ميكنيم تا اين روح با عظمت در كالبد جسم است پرورش بيابد و بتواند به قله انسانيت برسد و بزگرترين قله ها را كه همانا قله كمال انسانيت – معرفت – مردانگي است صعود كند آن موقع هست كه اين تن و جسم كه رمقي ديگر برايش بالا رفتن نمانده است وقتي كه به آن قله ميرسد احساس رضايت و خوشحالي و شادماني ميكند ودر آن موقع هيچ گونه احساس خستگي نيز از راه پيموده شده نميكند . قله انسانيت –در بين كشور ها بين مرد وزن – قوم ها – نژادها- و زبانها و فرقه ها مرزي ندارد . انسان ها از هر قوم و نژاد و از هر كشوري اعم از زن ومرد- پير و جوان دراين وادي يكسانند و قانون براي همه يكي است و هم داراي حق و حقوقند و كسي بر كسي ديگر برتري ندارد كسي كه به كوه ميرود بايد سعي نمايد كه تحملش در برابر سختي ها وناملايمات بيشتر شود در واقع بالا رفتن به نوعي تمرين و ممارست جهت بالا بردن ظرفيت دروني خويش است در واقع تحمل نمودن در برابر عصبانيت است در واقع تحمل تشنگي گرسنگي. رنج ومشقت – بالا رفتن يعني واكسينه شدن در مقابل ضعف هاي جسماني و روحي و رواني ميباشد صعود يعني با آغوش باز بدنبال هدف رفتن يعني بدنبال اميد رفتن. باشد كه درس معرفت را ازاين سير وسلوك صعود ها بياموزيم.
+ نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 8:52  توسط مريم
|
کوهنوردی چیست؟
کوهنوردی یکی از ورزشها یا از جمله تفریحات است. برای برخی نیز کوهنوردی به عنوان شغل اصلی یا بخش الزامی شغل اصلی است. به بالا رفتن یا پایین آمدن به صورت پیاده از ارتفاعات طبیعی کوهنوردی گفته میشود. کوهنوردی میتواند به صورت راهپیمایی، کوه روی، کوهپیمایی و صعود به قلل مختلف و یا صخرهنوردی انجام گیرد. کوه: به ارتفاعات بیش از ۶۰۰ متر از زمینهای اطراف هر منطقه کوه گفته میشود. قله: بلندترین قسمت هر کوه را قله میگویند. یک کوه میتواند یک یا چند قله داشته باشد که در یک خط الراس قرار گرفته اند. معمولاً به بلندترین قله، قله اصلی گفته میشود و سایر قلل در یک خط الراس را قلههای فرعی مینامند. در کوهنوردی شرط سنی وجود ندارد. در ضمن این رشته ورزشی سن بازنشستگی هم ندارد. هر کسی با هر توانایی میتواند به عنوان تفریح یا انجام کار حرفه ایی به کوه برود.
منبع : ویکی پدیا
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 8:55  توسط مريم
|
خداکجاست؟
بچه: مامان خدا کجاست؟ تو زمینه؟
مامان: نه عزیزم، خدا همه جا هست. رو زمین، آسمون روی کوه …
بچه: نه مامان تو دروغ می گی.
مامان: نه عزیزم برای چی؟
بچه: چون اون روز که ما رفتیم باقی آباد، بالای کوه خدا اونجا نبود.
مامان: چطور فهمیدی خدا اونجا نیست؟
بچه: آخه من ندیدمش!
مامان: آخه عزیزم خدا که دیدنی نیست. مثل نوره.
بچه: نه مامان، تو دروغ می گی!
مامان: برای چی عزیزم؟
بچه: آخه من خدا رو دیدم!!
مامان: کجا؟ کی؟
بچه: اون وقت که دنیا می اومدم. تازه باهاش خدا حافظی هم کردم. براش دست هم تکون دادم.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 9:3  توسط مريم
|
کانون شادی
یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!" کشیش با نگاه کردن به لباسهای پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد. دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر میکرد. چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد. در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر میرسید دخترک آن را از آشغالهای دور ریخته شده پیدا کرده باشد. داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی ان با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگتر شود تا بچه های بیشتری بتوانند به کانون شادی بیایند." این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند. وقتی که کشیش با چشمهای پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد. او شماسهای کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگتر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ... یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آنها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آنها میرسید. در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد. وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید. و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید. همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند. در یکی از اتاقهای همین مرکز میتوانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم میخورد. این یک داستان حقیقی بود که نشان میدهد خداوند قادر است که چه کارهایی با 57 سنت انجام دهد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:33  توسط مريم
|
|