|
منوي اصلي
نويسندگان
آرشيو مطالب
مهر 1388
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آرشيو موضوعي
شعر
شعر عاشقانه شعر عرفانی شعر خارجی اشعارایرج جنتی عطایی اشعار احمد شاملو اشعار شهیار قنبری داستان داستان عاشقانه داستان حکیمانه زندگینامه بزرگان جملات قصار تصاویر قدرت خدا تنهایی قوانین موفقیت اشعار هوشنگ ابتهاج اشعار فریدون مشیری اشعار مهدی اخوان ثالث عرفانی عاشقانه حکیمانه اشعار سهراب سپهری نظرسنجی
|
حکمت خدا
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره متروک، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل و افق را به تماشا مینشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پارهها كلبهای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید كه كلبهاش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشك اش زد. فریاد زد: خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟ صبح روز بعد با صدای بوق كشتیای كه به ساحل نزدیك میشد از خواب پرید. كشتیای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود. نجات دهندگان می گفتند: خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم. + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 9:14  توسط علی و مريم
|
ايميل
مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبهش کرد و تميز کردن زمينش رو - به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..»
مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»
رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.» مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. يعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايهش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت .... پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آيندهي خانوادهش برنامه ربزي کنه، و تصميم گرفت بيمه عمر بگيره. به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.» نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين.. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت: آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت. + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 1:18  توسط جهانگرد
|
معما!!!!
پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که: در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهدشد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنیدنخواهید توانست قفل را باز کنید. اگربتوانید مسئله را حل کنید می توانید در را باز کنید و بیرون بیایید. پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود،آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کارکردند. نفر چهارم در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته درگوشه ای نشسته بود و کاری نمی کرد. پس از مدتی اوبرخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بیرون رفت! آن سه نفر همچنان مشغول کار خودشان بودند. آنان حتی ندیدند که نفر چهارم ازاتاق بیرون رفته. وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: بس کنید. آزمون پایان یافته است. من نخست وزیرم را انتخاب کردم. آنان نتوانستند باورکنند و پرسیدند: چه اتفاقی افتاد؟ او که کاری نمی کرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟ مرد گفت: مسئله ای در کار نبود. من فقط نشستم . نخستین سؤال و نکته اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یانه؟ به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسیداین است که آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد،چگونه می توان آن را حل کرد؟ در غیر اینصورت اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت،هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل بازاست.پادشاه گفت: آری، کلک در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظربودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد اما شما شروع به حل آن کردید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می کردید نمی توانستید آنرا حل کنید. + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 1:14  توسط جهانگرد
|
بستنى با شکلات
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت: ٥٠ سنت پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟ خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت : ٣٥ سنت پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت: براى من يک بستنى بياوريد. خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!! هميشه کسانى که خدمت میکنند را به ياد داشته باشيد + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 1:10  توسط جهانگرد
|
رنگین پوست
این شعر توسط یک بچه آفریقایی که کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 بوده سروده شده :
وقتی به دنیا میام، سیاهم وقتی بزرگ میشم،سیاهم وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم وقتی می ترسم، سیاهم وقتی مریض میشم،سیاهم وقتی می میرم، هنوزم سیاهم ... و تو، آدم سفید وقتی به دنیا میای،صورتی ای وقتی بزرگ میشی، سفیدی وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی وقتی سردت میشه،آبی ای وقتی می ترسی، زردی وقتی مریض میشی، سبزی و وقتی می میری، خاکستری ای... و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟ + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 1:3  توسط جهانگرد
|
تخته سنگ
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العملمردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت ازكنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط برنمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرارداد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آنسكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي ميتواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد...
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:59  توسط جهانگرد
|
حكايتي خواندني از توماس آلوا اديسون
اديسون در سنين پيري پس از كشف چراغ برق يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار مي رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد. اين آزمايشگاه بزرگترين عشق پيرمرد بود .
هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود . در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموران فقط جلو گيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود . پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن پيرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب ديد كه پير مرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند . پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر ميبرد . ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي ؟ مي بيني چقدر زيباست! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟ حيرت آور است! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي ! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت. نظر تو چيه پسرم؟ پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت دارد در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟ چطـور مي تواني؟ من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟ پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكــر مي كنيم. الان موقع اين كار نيست ! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت! توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع نمود + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:53  توسط جهانگرد
|
راه بهشت ...
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهمید كه دیگر این دنیا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میكشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند. در یك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند كه به میدانی باسنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمهای بود كه آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخیر، اینجا كجاست كه اینقدر قشنگ است؟" دروازهبان: "روز به خیر، اینجا بهشت است." - "چه خوب كه به بهشت رسیدیم، خیلی تشنهایم." دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "میتوانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان میخواهد بنوشید." - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است." مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اینكه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعهای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازهای قدیمی بود كه به یك جاده خاكی با درختانی در دو طرفش باز میشد. مردی در زیر سایه درختها دراز كشیده بود و صورتش را با كلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود. مسافر گفت: " روز بخیر!" مرد با سرش جواب داد. - ما خیلی تشنهایم . من، اسبم و سگم. مرد به جایی اشاره كرد و گفت: میان آن سنگها چشمهای است. هرقدر كه میخواهید بنوشید. مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگیشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتید، میتوانید برگردید. مسافر پرسید: فقط میخواهم بدانم نام اینجا چیست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نیست، دوزخ است. مسافر حیران ماند:" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نكنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی میشود! " - كاملأ برعكس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما میكنند. چون تمام آنهایی كه حاضرند بهترین دوستانشان را ترك كنند، همانجا میمانند... بخشی از كتاب "شیطان و دوشيزه پریم" اثر "پائولو كوئیلو" + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:51  توسط جهانگرد
|
عشـــــــــق بـــــي پــايــان
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه " پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود ! يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است ! + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:49  توسط جهانگرد
|
ديوارهاي شيشه اي
يك روزي از روزها دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد. او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد علاقهاش جدا مىکرد. پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است. در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى آکواريوم نيز نرفت. میدانید چـــــرا ؟ ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سختتر و بلندتر مىنمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش . اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بىترديد ديوارهاى شيشهاى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آنها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند. + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:48  توسط جهانگرد
|
حكايتي از زبان مسيح
مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت . بنابراين پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند .
پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد . بديهي است آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند . مرد ثروتمند خنديد و گفت : به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ كارگران يكصدا گفتند : نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم . مرد دارا گفت : من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقعتان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم . مسيح گفت : بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود . اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند . شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظرها برپا داشته اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نميتوانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:46  توسط جهانگرد
|
دوست
دوست خوبم ! فرصت سلام تنگ است ! كه ناگزير و خيلي زودتر از آنچه در خيالت است بايد خداحافظي را نجوا كني. فرصت برای با هم بودن، ممکن است بقدر پلك بر هم زدنی دیر شده باشد. اما همین لحظه را اگر غنيمت نشماري، افسوس و دریغ ابدی را باید به دوش بکشی! تنها راه رسیدن به دهکده شادیها، گذر از پل دوستی هاست. اگر پای ورقه دوستی ها، مهر صداقت نخورده باشد، مشروط و رفوزه شدن در امتحانات زندگی حتمی است. صداقت، ضامن بقای دوستی های پاک و معصومانه است. برای ماندن در یاد و خاطر و دل دیگران، بايد يكدلي و دوست داشتن رو با عشق پيوند زد كه راز جاودانگي عشـــــق در همين است و بس !
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:43  توسط جهانگرد
|
دوست هميشگي من !
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود .
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند . مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالا ديگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی ! حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اينطور تشخيص داد كه بايد به نجات دوستش برود . اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند . افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت : من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببين اين دوستت مرده ! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی ! سرباز در جواب گفت : قربان البته كه ارزشش را داشت . افسر گفت : منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟ سرباز جواب داد : بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس مي كشيد، اون حتي با من حرف زد ! من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم . اون گفت : جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !!! ازت متشكرم دوست هميشگي من !!! + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:42  توسط جهانگرد
|
امــتــحـــان
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند يک هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند. اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاريخ امتحان اشتباه کردهاند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا کنند و علت جا ماندن از امتحان را برای او توضيح دهند . بنابر اين آنها براي توجيه غيبت در امتحانشان فكري كردند !
آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکری کرد و پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند که سؤال اين بود : کدام لاستيک پنچر شده بود...؟!!
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:39  توسط جهانگرد
|
دعا
یک روز سگِ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت .
وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند
وا ایستاد.
آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت:" ای برادران دعا
کنید ؛ هرگاه دعا کردید باز هم دعا کردید و کردید ، آنگاه یقین بدانید که بارانِ موش
خواهد آمد ."
سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت: " ای
گربه های گورِ ابله ، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه
به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:38  توسط جهانگرد
|
شما نجار زندگی خود هستید !
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد.
یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند. صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد. سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد. نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود. پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت ، کار را تمام کرد. او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد. زمان تحویل کلید ، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری! نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد. در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتر و تمام مهارتی که در کار داشت را برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد. این داستان ماست. ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم. اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم. فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، ممکن نیست. آري ، درست است . شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود. یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود. مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید. + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:30  توسط جهانگرد
|
ثروتمندان فقیر
روزی از روزها پدری از یک خانواده ثروتمند ،پسرش را به مناطق روستایی برد تا او در یابد مردم تنگدست چگونه زندگی می کنند.
آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ی خانواده ای بسیار فقیر سر کردنند و سپس به سوی شهر بازگشتند . در نیمه های راه پدر از فرزند پرسید:خب پسرم ،به من بگو سفر چگونه گذشت؟ پسر جواب داد: خیلی خوب بود پدر. پدر پرسید: پسرم آیا دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می کنند ؟پسر گفت :بله پدر ،دیدم... پدر دوباره پرسید:بگو ببینم از این سفر چه آموختی؟ پسر چنین پاسخ داد: من دیدم که ما در خانه ی خود یک سگ داریم و آنان چهار سگ داشتند. ما استخری داریم که تا نیمه های باغمان طول دارد و آنان برکه ای دارند که پایانی ندارد ،ما فانوس های باغمان را از خارج وارد کرده ایم ،اما فانوسهای آنان ستارگان آسمانند ؛ایوان ما تا حیاط جلوی خانه مان ادامه دارد ،اما ایوان آنان تا افق گسترده است. ما قطعه زمین کوچکی داریم که در آن زندگی می کنیم ،اما آنها کشتزار هایی دارند که انتهای آنان دیده نمی شود؛ ما پیشخدمت هایی داریم که به ما خدمت می کنند ،اما آنها خود به دیگران خدمت می کنند؛ ما غذای مصرفیمان را خریداری می کنیم ،اما آنها غذایشان را خود تولید می کنند ؛ما در اطراف ملک خود دیوار هایی داریم تا ما را محافظت کنند ، اما آنان دوستانی دارند تا آنها را محافظت کنند. آن پسر همچنان سخن می گفت و پدر سکوت کرده بود و سخنی برای گفتن نداشت. پسر سپس افزود : "متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم."
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:27  توسط جهانگرد
|
زندگي
ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند و يا لمس نميگردند، بلکه در دل حس ميشوند .پس از 21 سال زندگي مشترک، همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام و سينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد . آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي و نامنظم به او سر بزنم . آن شب طبق توصيه همسرم به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم .
مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غيرمنتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست ! به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دوتايي امشب را با هم باشيم. او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد .آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي نگران بود ولي آماده بود و جلوي درب ايستاده بود، موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد . وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند . ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود .دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد ! و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسيده که تو استراحت کني و بگذاري که من اين لطف را در حق تو بکنم .هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم .وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرط اينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم . وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم . چند روز بعد مادرم در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم .چندي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خورديم بدستم رسيد ! يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود : نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداخت کرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم . در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست .زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:27  توسط جهانگرد
|
دهنده بي منت، فقط خدا است و بس !
زني با لباسهاي کهنه و مندرس و نگاهي مغموم وارد خواروبار فروشي محله شد كه نسبتا شلوغ بود و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند.
جان هاوس، صاحب همان خواربار فروشي با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست كه او از مغازه بيرون رود ! زن نيازمند در حالي که اصرار ميکرد گفت آقا شما را به خدا ، به محض اين که بتوانم پولتان را مي آورم . جان گفت نسيه نمي دهد. مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من ! خواربار فروش با تمسخرگفت : لازم نيست، به حساب خودم. ليست خريدت کو ؟ لوئيز يا همان زن نيازمند گفت : اينجاست ! خواربار فروش با صدايي كنايه دار اضافه كرد: ليست را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هر چه خواستي ببر. لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد، از کيفش تکه کاغذي در آورد، و چيزي رويش نوشت و آن را روي کفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت!! خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد. مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند ! در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است ! کاغذ، ليست خريد نبود، بلكه دعاي زن بود که نوشته بود : اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را بر آورده ساز ! مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت و متحير خشکش زد، لوئيز خداحافظي کرد و رفت. + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:21  توسط جهانگرد
|
نامه چارلی چاپلين به دخترش
جرالدين دخترم، اينجا شب است. يک شب نوئل، درقلعه کوچک من همه اين سپاهيان بي سلاح خفته اند ونه برادر و خواهرت وحتي مادرت، بزحمت توانستم بي آنکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن، به اين اتاق پيش از مرگ برسانم. من از تو بسي دورم، خيلي دور، اما چشمانم کور باد اگر يک لحظه تصوير ترا از چشمخانه من دور کنند. تصوير تو آنجا روي ميز هم هست. تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو کجايي، آنجا، در پاريس افسونگر بروي آن صحنه پرشکوه تئاتر شانزه ليزه هنرنمايي ميکني!، اينرا ميدانم و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهي آهنگ قدمهايت را ميشنوم و در آن ظلمات زمستاني، برق ستارگان چشمانت را مي بينم. شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرنور و پرشکوه، نقش آن "شاهدخت ايراني" است که اسير تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان. ستاره باش و بدرخش، اما اگر قهقه تحسين آميز تماشاگران، عطر مستي آورگلهايي که برايت فرستاده اند، ترا فرصت هوشياري داد، در گوشه اي بنشين، نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرادار.
من پدر تو هستم جرالدين!، من چارلي چاپلين هستم، وقتي بچه بودي شبهاي دراز بربالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم، قصه "زيباي خفته در جنگل" قصه "اژدهاي بيدار در صحرا". خواب که به چشمانم مي آمد طعنه اش مي زدم و مي گفتم: اش...برو در روياي خفته ام، رويا مي ديدم. جرالدين! رويا، روياي فرداي تو، روياي امروز تو، دختري مي ديدم پريروي، فرشته اي ميديدم بروي آسمان که مي رقصيد و مي شنيدم، تماشاگران را که مي گفتند، دختره را مي بيني؟! اين دختر همان دلقک پيره! اسمش يادته؟ چارلي؟! آره من چارلي هستم! من دلقک پيري بيش نيستم! امروز نوبت توست. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي! اين رقص ها و بيشتر از آن صداي کف زدن هاي تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد برد. برو! آنجا هم برو! اما گاهي نيز بروي زمين بيا و زندگي مردمان را تماشا کن. زندگي آن رقاصان دوره گرد کوچه هاي تاريک را که با شکم گرسنه مي رقصند و با پاهايي که از بينوايي مي لرزد، من يکي از اينان بودم جرالدين! در آن شبها، در آن شبهاي افسانه اي کودکي که تو با لالايي قصه هاي من بخواب ميرفتي، من باز بيدار مي ماندم، در چهره تو مي نگريستم، ضربان قلبت را مي شمردم و از خود مي پرسيدم، چارلي؟ آيا اين بچه گربه ترا نخواهد شناخت؟ تو مرا نمي شناسي جرالدين! در آن شبهاي دور، قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم. اين داستاني شنيدني است. داستان آن دلقک گرسنه اي که در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع ميکرد. اين داستان من است، من طعم گرسنگي را چشيدهام. من درد بي خانماني را کشيده ام، وازاينها بيشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي ازغرور در دلش موج مي زند، اما سکه صدقه رهگذرخودخواهي آنرا مي خشکاند احساس کرده ام، با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفي زد. اعتراف کن دخترم هميشه کسي هست که بهتر از تو مي رقصد، هميشه کسي هست که بهتر از تو ميزند، و اين را بدان که در خانواده چارلي هرگزکسي آن قدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران، يا يک گداي کنار رود سن ناسزايي بگويد. کار تو بس دشوار است اين را ميدانم، به روي صحنه جز تکه اي حرير نازک چيزي تن تو را نمي پوشاند ، به خاطر هنر مي توان عريان روي صحنه رفت و پوشيده تر و پاکيزه تر بازگشت، اما هيچ چيز و هيچ کس ديگر در اين دنيا نيست که شايسته آن باشد. برهنگي بيماري عصر ماست. من پيرمردم و شايد که حرفهاي خنده آور مي زنم، اما به گمان من تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريان اش را دوست مي داري، بد نيست اگر، انديشه تو دراين باره مال ده سال پيش باشد، مال دوران پوشيدگي، نترس اين دهسال تو را پيرتر نخواهد کرد. به هر حال اميدوارم تو آخرين کسي باشي که تبعه جزيره لختي ها مي شود. مي دانم که پدران و فرزندان هميشه جنگ جاوداني با يکديگر دارند. با انديشه هاي من جنگ کن دخترم، من از کودکان مطيع خوشم نمي آيد، با اين همه پيش از آنکه اشک هاي من اين نامه را تر کند مي خواهم يک اميد به خود بدهم. امشب شب نوئل است، شب معجزه است و اميدوارم معجزه اي رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستي مي خواستم بگويم دريافته باشي، چارلي ديگر پير شده است. جرالدين! دير يا زود بايد به جاي آن جامه هاي رقص، روزي هم لباس عزا بپوشي و بر سر مزار من بيايي. حاضر به زحمت تو نيستم، تنها گاه گاهي چهره خود را در آيينه اي نگاه کن آن جا مرا نيز خواهي ديد، خون من در رگهاي توست و اميدوارم حتي آن زمان که خون دررگهاي من مي خشکد، چارلي را، پدرت را فراموش نکني، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم، تا "آدم" باشم، تو نيز تلاش کن که حقيقتا "آدم" باشي. رويت را مي بوسم.
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:14  توسط جهانگرد
|
مارمولک عاشق
خانه هاي ژاپن با ديوار هايي ساخته شده است که داراي فضاي خالي هستند و آن را با چوب مي پو شانند.در يکي از شهر هاي ژاپن ، مردي ديوار خانه اش را براي نو سازي خراب مي کرد که مارمولکي ديد. ميخ از قسمت بيروني ديوار به پايين کوبيده شده و به اصطلاح مارمولک را ميخکوب کرده بود.مرد چشم بادامي ، دلش سوخت و کنجکاو شد.وقتي موقعيت ميخ را با دقت بررسي کردحيرتزده شد و فهميد اين ميخ 10 سال پيش هنگام ساخت خانه به ديوار کوبيده شده اما...
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:7  توسط جهانگرد
|
كيف پول
من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي كمكم كردند… دوستانم خيلي تشويقم كردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه كم نگران مي كرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال، زيبا و جذابي بود كه گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي كرد و باعث مي شد كه من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست كه برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رك و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوكه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين كار هستي بيا پيشم… وقتي كه داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم كه چنين دامادي داريم… ما هيچكس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا كنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي.
نتيجهء اخلاقي: هميشه كيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 21:3  توسط جهانگرد
|
خدا کنار پنجره ایستاده
جاني کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالي براي ديدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ يه تيرکمون به جاني داد تا باهاش بازي کنه. موقع بازي جاني به اشتباه يه تير به سمت اردک خونگي مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت جاني وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هيزمها قايم کرد. وقتي سرشو بلند کرد ديد که خواهرش همه چيزو ديده ... ولي حرفي نزد. روز بعد بعد ازناهارمادربزرگ گفت:"سالي بيا تو شستن ظرفا کمکم کن" ولي سالي گفت: " مامان بزرگ جاني بهم گفته که ميخواد تو کاراي آشپزخونه کمک کنه" و زير لبي به جاني گفت: " اردکه رو يادت مياد؟" ... جاني ظرفا رو شست بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که ميخواد بچه ها رو ببره ماهيگيري ولي مادربزرگ گفت :" متاسفانه من براي درست کردن شام به کمک سالي احتياج دارم" سالي لبخندي زد و گفت:"نگران نباشيد چونکه جاني به من گفته ميخواد کمک کنه" و زير لبي به جاني گفت: " اردکه رو يادت مياد؟"... اون روز سالي رفت ماهيگيري و جاني تو درست کردن شام کمک کرد. چند روزي به همين منوال گذشت و جاني مجبور بود علاوه بر کاراي خودش کاراي سالي رو هم انجام بده. تا اينکه نتونست تحمل کنه و رفت پيش مادربزرگش و همه چيز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندي زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزيزدلم ميدونم چي شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چيزو ديدم اما چون خيلي دوستت دارم بخشيدمت. من فقط ميخواستم ببينم تا کي ميخواي به سالي اجازه بدي به خاطر يه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگيره!"
گذشته شما هرچي که باشه، هرکاري که کرده باشيد.. هرکاري که شيطان دايم اون رو به رختون ميکشه ( دروغ، تقلب، ترس، عادتهاي بد، نفرت، عصبانيت، تلخي و...) هرچي که هست... بايد بدونيد که خدا کنار پنجره ايستاه بوده و همه چيز رو ديده. همه زندگيتون، همه کاراتون رو ديده. اون ميخواد که شما بدونيد که دوستتون داره و شما رو بخشيده... فقط ميخواد ببينه تا کي به شيطان اجازه ميديد به خاطر اين کارا شما رو در خدمت بگيره!
بهترين چيز درباره خدا اينه که هر وقت ازش طلب بخشايش ميکنيد نه تنها ميبخشه بلکه فراموش هم ميکنه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 9:2  توسط علی و مريم
|
ایــــمان يـــك کــــوهــــنورد
داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد.
ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب ، بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همان طور که از کوه بالا می رفت پایش سر خورد و در حالي که به سرعت سقوط می کرد از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگییش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است! ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند. خدایا کمکم کن. ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه می خواهی ؟ ای خدا نجاتم بده. صدا ادامه داد : واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم ؟ البته که باور دارم. صدا همچنان كوهنورد را همراهي ميكرد : اگر باور داری طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن ! یک لحظه سکوت . . . ! و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دست هایش محکم طناب را گرفته بود در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت !!! دوستان خوبم ، شايد اين داستان رو بارها و بارها شنيده يا خونده باشيد ولي فكر مي كنيد نتيجه اخلاقي اين حكايت چيه ؟ و چه پيام ارزنده اي رو با خودش داره كه حتي تكراري بودنش هم خالي از لطف نيست + نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 13:49  توسط جهانگرد
|
من
دخترم سارا و من با هم دوستان خوبی بودیم. او با شوهر و بچه هایش در یکی از شهرهای نزدیک زندگی می کردند و همیشه با هم یا تلفنی صحبت می کردیم یا به من زود زود سر می زد. برگرفته از کتاب سوپ برای روح. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:47  توسط جهانگرد
|
بر سنگ قبر کشيشي نوشته شده بود:
آن هنگام که جوان بودم و فارغ از همه چيز ، در سر آرزوي تغيير دنيا را مي پروراندم . بزرگتر و خردمندتر که شدم ، دريافتم جهان تغيير ناپذير است. پس افق انديشه هايم را محدودتر کردم و بر آن شدم تا تنها کشورم را تغيير دهم ، اما اين هم عملي نبود . پس از سالها زندگي و تجربه آخرين تلاش نوميدانه خود را صرف تغيير خانواده ام کردم اما افسوس آنها نيز که نزديکترين کسان من بودند تغيير نکردند . اکنون که در بستر مرگ آرميده ام ، ناگاه حقيقتي را يافتم . اگر تنها خودم را تغيير داده بودم ، نمونه اي مي شدم براي اعضاي خانواده ام تا آنها نيز خود را تغيير دهند . با انگيزه و تشويق آنها چه بسا کشورم اندکي اصلاح مي شد و شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير بدهم . + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:39  توسط جهانگرد
|
آموخته ام
آموخته ام ...... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 9:54  توسط علی و مريم
|
خدا وجود دارد
مردی برای اصلاح به آرایشگاه رفت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 9:6  توسط علی و مريم
|
ﻛﻠﻮﭼﻪ
ﺧﺎﻧﻢ ﺟﻮاﻧﯽ در ﺳﺎﻟﻦ ﻓﺮودﮔﺎه ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻧﻮﺑﺖ ﭘﺮوازش ﺑﻮد
از آﻧﺠﺎﯾﯽ ﻛﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺳﺎﻋﺎﺗﯽ را ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ ، در ﺣﺎل ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﺑﻮد. وﺑﺴﺘﻪ ای ﻛﻠﻮﭼﻪ ھﻢ ﺑﺎ ﺧﻮد آورده ﺑﻮد . او روی ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮد و در ﺣﺎل ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﮔﺎھﯽ از ﻛﻠﻮﭼﻪ ﻛﻨﺎر دﺳﺘﺶ ﻣﯽ ﺧﻮرد. وﻗﺘﯽ او ﻛﻠﻮﭼﻪ ﺑﺮ ﻣﯽ داﺷﺖ ﻣﺮد ﺑﻐﻞ دﺳﺘﯿﺶ ھﻢ ﯾﻚ ﻛﻠﻮﭼﻪ ﺑﺮ ﻣﯽ داﺷﺖ اﺣﺴﺎس ﺧﺸﻤﯽ ﺑﻪ او دﺳﺖ داد، اﻣﺎ ﭼﯿﺰی ﻧﮕﻔﺖ . ﺑﺎ ﺧﻮد ﻓﻜﺮ ﻣﯽ ﻛﺮد : ﻋﺠﺐ روﯾﯽ داره! اﮔﺮ اﻣﺮوز از دﻧﺪه ﭼﭗ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪه ﺑﻮدم ﻧﺸﺎﻧﺶ ﻣﯽ دادم.... ﻣﺎﺟﺮا اداﻣﻪ داﺷﺖ ﺗﺎ اﯾﻨﻜﻪ ﻓﻘﻂ ﯾﻚ ﻛﻠﻮﭼﻪ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪ، ﺑﺎ ﺧﻮد ﮔﻔﺖ ﺣﺎﻻ اﯾﻦ ﻣﺮدك ﭼﻪ ﻣﯽ ﻛﻨﺪ ؟؟ ﺳﭙﺲ ﻣﺮد آﺧﺮﯾﻦ ﻛﻠﻮﭼﻪ را ﻧﺼﻒ ﻛﺮد وﻧﯿﻤﻪ آن را ﺑﻪ او داد ... ﺗﺤﻤﻠﺶ ﺑﻪ ﺳﺮ آﻣﺪه ﺑﻮد ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ، ﻛﯿﻒ و ﻣﺠﻠﻪ اش را ﺑﺮداﺷﺖ و ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺳﺎﻟﻦ رﻓﺖ ... وﻗﺘﯽ در ﺻﻨﺪﻟﯽ ھﻮاﭘﯿﻤﺎ ﻗﺮار ﮔﺮﻓﺖ، در ﻛﯿﻔﺶ را ﺑﺎز ﻛﺮد ﺗﺎ ﭼﯿﺰی ﺑﺮ دارد و در ﻛﻤﺎل ﺗﻌﺠﺐ دﯾﺪ ﻛﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﻛﻠﻮﭼﻪ اش ، دﺳﺖ ﻧﺨﻮرده آﻧﺠﺎﺳﺖ. ﺗﺎزه ﯾﺎدش آﻣﺪ ﻛﻪ اﺻﻼ" ﺑﺴﺘﻪ را از ﻛﯿﻒ ﺧﺎرج ﻧﻜﺮده. ﺧﯿﻠﯽ از ﺧﻮدش ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻛﺸﯿﺪ!! ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺷﺪ ﻛﺎر زﺷﺖ در واﻗﻊ از ﺧﻮدش ﺳﺮ زده، ﻣﺮد ﻛﻠﻮﭼﻪ اش را ﺑﺪون ﺧﺸﻢ، ﺑﺎ او ﺗﻘﺴﯿﻢ ﻛﺮده ﺑﻮد ... و اﻛﻨﻮن دﯾﮕﺮ زﻣﺎﻧﯽ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﺒﻮد ﻛﻪ او ﻗﺪرداﻧﯽ ﯾﺎ ﻋﺬر ﺧﻮاھﯽ ﻛﻨﺪ!! ﭼﮫﺎر ﭼﯿﺰ ﻗﺎﺑﻞ ﺟﺒﺮان ﻧﯿﺴﺖ: ﺳﻨﮕﯽ ﻛﻪ ﭘﺮﺗﺎب ﺷﺪه ﺣﺮﻓﯽ ﻛﻪ از دھﺎن ﺧﺎرج ﺷﺪه ﻓﺮﺻﺘﯽ ﻛﻪ از دﺳﺖ رﻓﺘﻪ زﻣﺎﻧﯽ ﻛﻪ ﺳﭙﺮی ﺷﺪه + نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 2:14  توسط جهانگرد
|
موتورسیکلت
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم. مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی. مرد جوان: منو محکم بگیر. زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری. مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه. روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. + نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 2:12  توسط جهانگرد
|
نم نم باران
نم نم باران چند ماه بیشتر با هم نبودیم، وقتی جدا شدیم،یا در حقیقت ،وقتی که گذاشت و رفت، برایم خیلی ناگهانی بود،قبلا"اشاره ای نکرده بود،این آخریها،گه گاه رد اندوهی را در چهره اش می دیدم،ولی هیچ وقت نپرسیدم،چون اعتقاد دارم که هر کس،زمانی،بی اراده میرود در پس توهای ذهنش و میخواهد در دنیای خودش باشد........و با همه اینها با هم بودیم تا آنروز صبح تعطیل آخر هفته که برای صبحانه در یکی از پاتق هایمان،روبروی هم نشستیم،بر خلاف همیشه ساکت و مغبون بود،و با فنجان قهوه اش بازی می کرد،سرش را پایین گرفته بود،به من نگاه نمی کرد و بنظر می رسید که در عالم خودش است،مزاحمش نشدم و خودم را با روزنامه صبح مشغول کردم.وقتی مانده قهوه اش را سر کشید،دیدم که دو خط اشک گونه هایش را شیار داده است ،قلبم فشرده شد،روزنامه را کنار گذاشتم ،ولی قبل از اینکه چیزی بگویم،او شروع کرد،بسیار شمرده و آرام وبا صدائی کاملا"اندوهگین : ((....می توانستم امروز نیایم،و تورا بنحو دیگری در جریان بگذارم،ولی اعتراف می کنم که چون عمیقا"به تو علاقه دارم،میخواستم این صبحانه را هم با تو باشم ....اما نمیدانم چطور شروع کنم،و سخت تر اینه که چطور تحمل کنم.....)) احساس بدی تنم را لرزاند،و دلشوره ناجوری در تمام رگهایم دوید،دلم نمیخواست ادامه بدهد. وقتی مجددا"سکوت کرد و فنجان خالی قهوه را سر کشید،گفتم: ((....چه میخواهی بگوئی،چرا راحت حرف نمیزنی؟)) نگاهش را بصورتم انداخت،گردش اشک چشمانش را قرمز کرده بود،ولی سکوت را ادامه داد،نمیتوانست حرف بزند،مثل اینکه تحمل نگاه های پرسشگر مرا نداشته باشد،سرش را پائین گرفت. داشت آشفته ام می کرد،دستهایش را گرفتم و با همه توانم تلاش کردم تا آرامش کنم ....و بی نتیجه،و ادامه سکوتی تلخ .... عاقبت همانطور که سرش پایین بود،با صدایی کاملا"بی رمق وتقریبا"نامفهوم گفت : ((....می خواهم خواهش کنم که به دیدارهایمان خاتمه بدهیم ....من تا یکی دو،روز دیگر به مسافرت می روم....شاید وقتی برگشتم ....اگر برگشتم ،....با تو تماس گرفتم....دلم می خواهد،تحمل ندارم....)) داشت به قصد رفتن برمی خواست ....دستهایش را بیشتر فشردم و همانطور که در ذهنم می چرخید،((....شاید!...چرا شاید؟....)) گفتم : ((....چرا !....چی شده ؟....)) بلند شد،دستهایش را به دور گردنم حلقه کرد،....مرا بوسید،....اشکهایش را در تمام وجودم چکاند،و با صدائی خش دار گفت : ((....علتش را،بعدا"متوجه می شوی،فعلا"،بخاطر علاقه ای که به من داری،بیشترنپرس،بگذار به همین شکل تمام شود....)) بی اختیار گفتم : ((....تمام شود؟....)) پتک محکمی تمام وجودم را له کرد،.....منگ شده بودم .....بی کلام با او حرف می زدم .... دستهایش را به آرامی از روی شانه هایم جمع کردو....رفت .... ..........................
از همان روزی که دیدمش یک جوری شدم،حالتی که تا آنموقع برایم غریب بود.....درست همانی بود که می خواستم.بعد از برخورد اول دیدنهایمان که ادامه پیدا کرد،فهمیدم اشتباه نکرده ام. کم کم به هم نزدیک شدیم. وقتی قرار اولین ملاقات را با او گذاشتم،فکر نمی کردم بیاید،....یک بعد از ظهر اواخر زمستان، هوا کمی سرد و ابری بود،میز کنار در ورودی روبروی خیابان،((کافی شاپی)) را انتخاب کردم و با حل جدول مجله ای که همراه داشتم ور میرفتم،و بی تاب،دم به دم ساعتم را نگاه میکردم .... و در این عذاب بودم که،گاه زمان چقدر لنگ میزند وبه واقع انتظار چقدر سنگین و طاقت سوز است ،.... داشتم بی حوصله می شدم که صدایش در گوشم پیچید....ورودش را متوجه نشده بودم.... ((....چقدر،ساعتت را نگاه می کنی ؟دیر که نشده ....)) خجالت کشیدم،....شادی قشنگ صورتش آرامم کرد،....پیشنهاد قهوه ام را رد کرد،و گفت : ((....برویم بیرون،زیر سقف دلم می گیرد.... اگر موافق باشی در همین پارک روبرو، قدم بزنیم،من هوای ابری را دوست دارم....)) آن پارک شد،یکی از پاتق هایمان،.....ساعتها با هم حرف می زدیم ..... من تنها بودم،برای تحصیل آمده بودم،سالهای آخرش را می گذراندم....و او ازدواج بسیار کوتاه و ناموفقی را پشت سر داشت،و مثل من تنها بود،.....طنز را خوب می فهمید،و خنده هایش صدای مطلوبی داشت ....هر دو قدم زدن در پارک و از هر دری صحبت کردن را دوست داشتیم،....یک روز که به هم رسیدیم،نم نم باران شروع شد،چتر همراه نداشتیم،دستش را آونگی تکان دادم و گفتم : ((....چه باران باحالیه ....)) گفت : ((...ما که می نخورده ایم ....)) ......و رفتیم ،می خوردیم،و باز توی باران راه افتادیم،توی نم نم باران بهاری،و برایم خواند: ((....نم نم باران به می خواران خوش است رحمت حق برگنه کاران خوش است ....)) و با گفتن کلمه ((گنه کاران))،با انگشت به هر دویمان اشاره کرد. عادت یا درحقیقت علاقه خاصی به آنچه که از نظر من عادی نبود داشت ،....مثلا"هر از گاهی دلش می خواست که سری به وادی رفتگان بزنیم،عدم علاقه مرا می دید تعجب می کرد. ((....مگر نه،اگر خوش شانس باشیم ،بالاخره یک چنین جائی خواهیم آمد، و برای ابد هم همین جا خواهیم بود،اینکه اکراه ندارد....بر فراز اینجا،هزاران آرزو وعشقهای ناتمام موج می زند،فقط کافی است که به یک سنگ با تمرکز نگاه کنی،خواهی دید که از خود رها می شوی ....من هر وقت از این وادی بر می گردم،احساس سبکی می کنم ،حس می کنم ذهنم می شود بومی کار نشده ،که آماده ام ،تا هر نقشی که می خواهم بر آن بزنم....)) یکروز به او گفتم : ((ما بدون اینکه،کاملا"در یک روال فکری باشیم ،خیلی به هم نزدیکیم،من واقعا"از با تو بودن لذت می برم،شاید،بیشتر بدین خاطر است که توان فکری ودانسته هایمان در یک توازن قابل قبول است ....)) در جواب گفت: ((....منهم همین احساس را دارم ....بودن و صحبت کردن با تو به من آرامش می دهد.... و متوجه هستم که بیشتر مواقع هوای مرا داری،و همین خوشحالم می کند....)) هر دو تنها بودیم،هم زبان و همراه نداشتیم،بهم که رسیدیم جذب شدیم،و تصمیم گرفتیم که دوستیمان را ادامه بدهیم . دوستان دیگری هم بودند،ولی نه همیشه،....گاه به اتفاق آنها،جائی جمع می شدیم،از هر دری گپ می زدیم،از دل مشغولیهایمان برای هم می گفتیم ،و گاه بعضی از نوشته هایمان را می خواندیم ،....دوره خوبی را می گذراندیم ....در یکی از همین نشستها برایمان خواند ((....خوش بحال درختها،که بر عکس آدمها،وقتی کرک و پرشان ریخت ،با فصلی دیگردوباره شروع می کنند....تا هستند،که گاه خیلی هم میمانند،سالی یکبار تازه و جوان می شوند،و از افسردگی و دل مردگی خبر ندارند،و اگر هم دارند،بریده کوتاهی است،و تا به خودشان بیایند دوباره سر سبز می شوند،وبه ریش زمانه می خندند....)) اتومبیل کوچک جمع و جوری داشت ،....بر خلاف من که در آمد مشخص و مستمری نداشتم،وبا کارهای گه گاه،پولی را سر هم می کردم،وضع او روبراه تر بود،و نشان می دادکه معلمی را دوست دارد،....وقتی از بچه ها حرف می زد،وجودش پر از شوق می شد.... یک روز که رفتم مدرسه اش تا خواهر زاده ام را تحویل بگیرم،تصمیم گرفتم با او آشنا شوم،و تنها بودن او،که بعدا"آنرا متوجه شدم،بیشتر مشتاقم کرد....یک هفته،قبل از جدایی،وقتیکه مثل همیشه،به اتفاق قدم می زدیم،وبه صحبت از همه جا مشغول بودیم،به او گفتم: ((....افسانه،می خواهم مطلبی را بگویم.....)) نگاه آرام و کنجکاوش را به رویم ریخت وبسیار شمرده گفت: ((...نه،کمال،لطفا"،مطلبت را عنوان نکن،باشد برای بعد،کمی به من وقت بده،...)) کاملا"متوجه شده بود که چه می خواهم بگویم،تعجب کردم،..چرا مانع شد؟....و آنروز صبح فهمیدم و بیشتر،وقتی که حدود یکماه پس از آن یادداشت کوتاهش را دریافت کردم. ((...آنروز صبح که تو را آزردم و بی بیان علت تنها رهایت کردم و رفتم،یکی از دردآورترین روزهای عمرم بوده است،.....فکر نمی کنم،بتوانم نگاه پرسان و معصوم تورا فراموش کنم، ....ایکاش همان ملاقات اول را که تو مرتب ساعتت را نگاه می کردی و به گفته خودت،کم کم داشتی راضی می شدی که نخواهد آمد،نیامده بودم،و مانع می شدم که چیزی شروع بشود،شروعی که مثل سالک جایش برقلبهایمان مهر زده است.... برایت سوگند می خورم،که با شروع آشنائیمان،من کمترین اطلاعی از آنچه که بعدا"برایم پیش آمد نداشتم....نمی خواهم حتی یک لحظه تصور کنی که من دانسته با توبازی کردم.... بیشتر از یکماه از اولین دیدارمان نگذشته بود که سردردهایم شروع شد،من تا مدتها آنرا جدی نمی گرفتم،اگر یادت باشد،یکی دوبار آنرا عنوان ولی بعد که شدت گرفت و مراجعه به طبیب،زنگی به صدا در آورد،آنرا از تو پنهان کردم،تا وقتی که رسما"به من اعلام شد که بایستی شیمی درمانی را که باعث ریزش موهایم میشد آغاز کنم،....دیگر ادامه را صلاح ندیدم و تو را تنها گذاشتم،....میدانم که هر روز حالم بدتر می شود..... امیدوارم،مرا بخواطر همه آزردگی هایی که برایت درست کرده ام ببخشی.... گفته ام که در همین جا،در یکی از همان مکانهائی که گاه با هم می رفتیم،خانه تنهائیم را بنا کنند.اگر درست باشد،آمدنهای هر از گاه تو را احساس خواهم کرد.... به آن خوشبختی که پیشنهاد تو را قبول خواهد کرد،بگو که ما فقط مدت کوتاهی دو دوست بودیم. ....هر گاه فرصت داشتی،و خواستی سری به من بزنی،کوشش کن روزهایی باشد،با نم نم باران،تا خاطراتمان آبیاری شود....))
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 9:30  توسط علی و مريم
|
سگ باهوش
قصاب با ديدن سگي که به طرف مغازه اش نزديک مي شد حرکتي کرد که دورش کند اما کاغذي را در دهان سگ ديد .کاغذ را گرفت.روي کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسيس و يه ران گوشت بدين" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسيس و گوشت را در کيسه اي گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کيسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفي وقت بستن مغازه بود تعطيل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خيابان حرکت کرد تا به محل خط کشي رسيد . با حوصله ايستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خيابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ايستگاه اتوبوس رسيد نگاهي به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ايستاد .قصاب متحير از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس امد, سگ جلوي اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ايستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدي امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالي که دهانش از حيرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بيرون را تماشا مي کرد .پس از چند خيابان سگ روي پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ايستاد و سگ با کيسه پياده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خيابان حرکت کرد تا به خانه اي رسيد .گوشت را روي پله گذاشت و کمي عقب رفت و خودش را به در کوبيد .اينکار را بازم تکرار کرد اما کسي در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روي ديواري باريک پريد و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پايين پريد و به پشت در برگشت. مردي در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبيه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزديک شد و داد زد :چه کار مي کني ديوانه؟ اين سگ يه نابغه است .اين باهوش ترين سگي هست که من تا بحال ديدم. مرد نگاهي به قصاب کرد و گفت:تو به اين ميگي باهوش ؟اين دومين بار تو اين هفته است که اين احمق کليدش را فراموش مي کنه !!! نتيجه اخلاقي
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 8:46  توسط علی و مريم
|
زیبا ترین قلب دنیا
روزي مرد جواني در ميانه ي شهري ايستاد و ادعا کرد زيباترين قلب دنيا را دارد . جمعيت زيادي دور او را گرفته و به قلب سالم و بدون خدشه ي او
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 8:56  توسط علی و مريم
|
زندگي زيباست
زندگي ، چيزي ست تلخ و نامطبوع اما زيباسازي آن كاري ست نه چندان دشوار. براي ايجاد اين دگرگوني كافي نيست كه مثلاً دويست هزار روبل در لاتاري ببري يا به اخذ نشان « عقاب سفيد » نايل آيي يا با زيبارويي دلفريب ازدواج كني يا به عنوان انساني خوش قلب شهره ي دهر شوي ــ نعمتهايي را كه برشمردم ، فناپذيرند ، به عادت روزانه مبدل ميشوند. براي آنكه مدام ــ حتي به گاه ماتم و اندوه ــ احساس خوشبختي كني بايد: اولاً از آنچه كه داري راضي و خشنود باشي ، ثانياً از اين انديشه كه « ممكن بود بدتر از اين شود » احساس خرسندي كني و اين كار دشواري نيست: + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 21:56  توسط جهانگرد
|
شاه ماهی تنگ
هر چه تا به حال شنیده ای قبول.ولی ...
شاه ماهی تنگ بودن هم، بد نیست. اگر بدانی... ماهی هایی که به دریا می رسند، از افسردگی می میرند!!! + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 9:56  توسط جهانگرد
|
الکساندر فلمينگ
کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانوادهاش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 8:56  توسط علی و مريم
|
صدای آشنا
خیلی کوچک بودم . اما هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن را که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطردارم . قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم . بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات ؟ لطفآ ... بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 9:4  توسط علی و مريم
|
عشق
اگر تمامی ما قدرت جادویی خواندن افکار یکدیگر را داشتیم نخستین چیزی
که در دنیا از بین می رفت عشق بود. (برتراند راسل) + نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 23:2  توسط جهانگرد
|
برای هر روز از قبل برنامه ریزی کنید
اولین و مهمترین کاری که باید برای انجام هر کار بزرگ انجام دهیم این است که آن هدف مشخص را به قسمتهای مختلف ( اهداف کوچکتر ) تقسیم کنیم تا بتوانیم با برنامه ریزی صحیح به آن هدف نهایی برسیم.
باید توجه داشت که: فکر کردن و برنامه ریزی کردن به خودی خود توانایی های ذهنی شما را شکوفا می کندو انرژی های جسمی شما را افزایش میدهد. یکی از بزرگان می گوید : وارد عمل شدن بدون برنامه ریزی باعث همه شکستهاست. اساسی ترین اهداف شما در کار : در برابر نیروهای جسمی ، عاطفی و ذهنی که به کار می گیرید بیشترین بازده ها را بدست آورید. * یک خبر خوب: هر دقیقه وقتی که صرف برنامه ریزی می کنید معادل 10 دقیقه وقت در حین انجام کار صرفه جوئی می شود. هر روز برنامه ریزی روزانه 10-12 دقیقه وقت می خواهد و با این فرمول 100-120 دقیقه صرفه جوئی در وقت می شود. فرمول معروفی به نام 6 پی می گوید: برنامه ریزی قبلی مناسب مانع عملکرد ضعیف می شود. * برنامه ریزی در کردن در زمان خیلی ساده است تنها به دو چیز نیاز دارد : کاغذ و خودکار * اولین اقدام برای این کار : لیست کردن تمام کارها بر اساس لیست انجام شود وقتی کار جدیدی پیش می آید قبل از انجام آن به لیست اضافه کنید. * از همان روز اول که انجام کارها بر اساس لیست انجام میدهید (الببته برای همیشه ) بازدهی شما 25 درصد افزایش پیدا می کند. لیست کارهای روز بعد را شب قبل تهیه کنید و البته بعد از اتمام کارهای روزانه تهیه کنید. * ترتیب نوشتن کارها : * ابتدا کارهای عقب مانده روز قبل و سپس کارهایی که باید روز بعد انجام دهید وارد کنید. * نوشتن کارهای روز بعد از شب قبل، فعال شدن ذهن ناخودآگاه شما در هنگام خواب . اغلب مواقع هنگامی که از خواب بیدار می شوید ایده هایی دارید که با استفتده از آنها می توانید کارهایتان را بهتر و سریعتر انجام دهید. * شما برای هدفهای مختلف نیاز به لیستهای متفاوتی دارید. برای تمامی کارها و اهداف کوتاه مدت و بلند مدت خود باید لیستی نهیه کنید و بر اساس زمان آنها را مرتب نمائیدو در هر زمان که نیاز باشد اهداف جدید را به آن اضافه نمائید. * دوم: شما به یک لیست ماهیانه نیاز دارید که در آن اهدافی که باید در طول یک ماه به آها بپردازید را یادداشت کنید. * سوم :یک لیست هفتگی هم باید داشته باشید که در آن تمامی کارها و اهداف هفته آینده در آن ثبت شده باشد و آن کارها را باید از لیست مااهیانه برداشت نمائید. این شیوه زمانبندی به دلیل اینکه نظام مند است به شما کمک می کند که بهروری شما در انجام کارها به صورت چشمگیری افزایش یابد. در آخر کارها و وظایف روزانه را تنظیم می کنیم که از لیستهای ماهیانه و هفتگی ما برداشته می شود. در کنار هر کاری که در طول روز و بر طبق لیست انجام می دهید یک علامت تیک بگذارید با این کار و با دیدن کارهایی که انجام شده است اعتماد به نفس و عزت به نفس شما افزایش می یابد و شما تمام کارها را با اعتماد به نفس قویتری پیش خواهید رفت. و حالا تمرین عملی: از همین امروز تهیه برنامه روزانه ، هفتگی و ماهیانه را شروع کنید. یک دفترچه یا یک برگ کاغذ بردارید و همه کارهایی را که باید در بیست وچهار ساعت آینده انجام دهید یادداشت کنید. اگر ایده جدیدی در آینده به ذهنتان می رسد ، آنها را هم به لیست اضافه کنید یادتان باشد که تمام پروژه ها را بنویسید و زمان را برای آنها تعیین کنید و آنها را اولویت بندب نمائید. روی کاغذ فکر کنید ! همیشه از روی لیست کار کنید. به این ترتیب حتی خودتان نیز متحیر خواهید شد که چقدر کارایی شما افزایش یافته است. + نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 22:52  توسط جهانگرد
|
قوانين مورفي
هر چيزي راكه ميخواهيد، نميتوانيد داشته باشيد و آنچه را كه داريد نمي خـواهيـد!" قــوانين مــورفي مــجموعه اي از قوانين حاكم بر زندگي هستند كـه اكثر آنها از بدبيني نـشات گـرفتـه و جـنـبـه شوخي دارند امـا بسياري از آنها نيز واقعيت هستند.
قوانين مورفي توسط شخصي بنام كاپيـتـان ادوارد مورفي مهندس نيروي هوايي، در سـال 1949 پـا بـه عـرصه حضور گذاشت. وي هنگامي كه روي پروژه اي در نيـروي هـوايـی مشغول بررسي روند كار بود متوجه شد كه تراسفورماتوربه صـورت نـادرسـتي سيم پيچي شده در مـورد تكنسين مربوطه چنين گفت:"اگر اين تكنسين راهي باشه تا بتونه كـارشـو درسـت انـجـام نده، اون راهو پيدا ميكنه." قـوانين مورفي اكنون افزون بر هـزاران قانون مي بـاشد كـه توسط افراد گوناگون در سراسر جهان گرد آمده و مـجـموعـه اي ازقـوانـيـن حـاكـم بر زنـدگي هسـتند كـه اكثر آنها از بدبيني نشات گرفته و جنبه شوخي دارند امـا بسـياري از آنها نيزعينيت و واقعيت دارند. اكنون به برخي از اين قوانين توجه كنيد: 1- اگـر قـرار بـاشه كاري خراب بشه و درست پيش نره، حتما خراب مي شـه آن هـم در نامناسبترين زمان! 2- اگر احتمال داشته باشه چندين كار خراب بشه، آن كـاري كه بيشترين ضرر را خواهد زد درست پيش نخواهد رفت! 3- همه چيز در حال بدتر شدن است! 4- لبخند بزنيد فردا همه چيز بدتر و وخيمتر خواهد شد. 5- احتمال آنكه يك شيء آسيب ببيند نسبت مستقيم دارد با ارزش آن! 6- همه كارها بيشتر از آنچه تصور ميكنيد بطول خواهد انجاميد! 7- اگر شما تصميم به انجام كاري ميگيريد پيش ازآن لازم است ابتدا كار ديگري را انجام دهيد! 8- هر راه حلي مشكل جديدي پديد مي آورد! 9- شما هنگام صبحانه خوردن هيچگاه نميتوانيد تعيين كنيد كدام طرف نان را بايد كره بزنيد! 10- هرگاه جسم بـا ارزشي از دست شما به زمين مي افتد به غير قابل دسترس ترين مكان ميرود (حلقه برليان يا داخل سطل زباله مي افتد و يا در چاه فاضلاب)! 11- شما هر موقع دنبال چيزي مي گرديد هـميشه در آخـرين مـكاني كه آن را جستجو ميكنيد مي يابيدش! 12- هيچ اهميتـي ندارد كه شما به چه اندازه دنبال جنسي بگرديد به محض آنكه آن را خريديد آن را در مغازه اي ديگر ارزانتر خواهيد يافت! 13- همواره در خيابان در هنگام رانندگي ماشينها در لاين ديگر سريعتر حركت ميكنند! 14- زماني كه دستگاه معيوب خود را نزد تعميركار مي بريد كاملا بي عيب و درست كار خواهد كرد! 15- هر فردي راهي براي ثروتمند شدن در ذهنش دارد كه عملي نميباشد! 16- هر چيز خوب در زندگي يا غير قانوني است ويا غير اخلاقي و يا چاق كننده!! 17- هر كسي پول بيشتري دارد حكمراني ميكند!! 18- هيچ عمل نيكي بدون مجازات نخواهد ماند!! 19- هرگاه شما چيزي را در جاي امني قرار ميدهيد تا گم نشود ديگر هيچگاه نميتوانيد پيدايش كنيد! 20- در ورزش گلف بهترين ضربه ها هميشه زماني زده ميشود كه تنها باشيد و بدترين آن هنگامي كه در جمعي بازي مي كنيد و يا با فردي بازي ميكنــيد كه ميخواهيد او را با بازي خود تحت تاثير قرار دهيد!! 21- هر چيزي را كه مي خواهيد، نميتوانيد داشته باشيد و آنچه را كه داريد نميخواهيد! 22- احتمال آنكه كاري را كه انجام ميدهيد ديگران ببـينند نـسب مسـتقيم دارد با ميزان احمقانه بودن كار شما! 23- سنگين بودن ترافيك نسبت مستقيم دارد با ميزان عجله شما براي زود رسيدن به مقصد! 24- هنگام ورود به پمپ بنزيـن جـايگاهـي را كه انتخاب مي كنيد هميشه طولاني تر از جايگاه هاي ديگر خواهد بود. 25- هيچ اهميتي ندارد من كجا ميروم، من آنجا هستم! 26- هر كسي ميتواند مدرك دانشگاهي بگيرد اما صاحب عقل نخواهد شد!
27- زباله از خلاء بيزار است آنقدر انباشته ميگردد تا فضاي موجود را پر كند! 28- هرگاه كفش نو را براي اولين بار به پا كنيد همه پايشان را روي آن خواهد گذاشت! 29- زماني كه مي خواهيد لكه روي شيشه پنجره را پاك كنيد هميشه لكه سمت ديگر شيشه ميباشد! 30- قانون بقاء كثيفي: براي تميز كردن هر چيزي چيز ديگري بايد كثيف گردد!! 31- اگر امري احتمال دارد اتفاق بيافتد و خيلي هم خوشايند باشد،هرگز اتفاق نخواهد افتاد! 32- اگر حق با شما باشد هيچكس حرف شما را باور نخواهد كرد! 33- قوانين مانند تار عنكبوت مي باشند تنها افراد ضعيف و فقيران به دام آن ميافتند در صورتي كه ثروتمندان و صاحبان قدرت آن را پاره كرده و ميگريزند!! 34- دو عنصر در طبيعت فراوان ميباشند: يكي هيدروژن و ديگري حماقت!! 35- جاده رسيدن به موفقيت همواره در دست ساختمان است! 36- هرگاه چيـزي را دور بياندازيد به محض آنكه ديگر به آن دسترسي نداشته باشيد به آن نياز پيدا خواهيد كرد! 37- كار تيمي همواره ضروري مي باشد چون به شما اجازه مي دهـد تـا در صورت بروز مشكل فرد ديگري را نكوهش كنيد! 38- احتـمـال آنـكه طـرف ناني كه به آن كره ماليده شده است بروي فرش بيافتد نسبت مستقيم دارد به قيمت فرش! 39- شما هيچگاه نمي توانيد با نگاه كردن به خطـوط راه آهـن، بـگويـيد كه قطار از كدام سمت خواهد آمد! 40- 0 = ثابت = عقل*زيبايي*در دسترش بودن (معادله يـافتـن همسر بـه ايـن مفـهوم كـه هيـچ دختـر و زني وجود ندارد كه هر سه اين خصوصيات را دارا باشد)!! 41- ماشيني كه روبروي شما در حركت است هميشه سرعتش از شما كمتر است! 42- هر چه عقيده اي مسخره تر باشد احتمال موفقيت آن بيشتر مي باشد!! 43- افرادي كه مي توانند بهترين نصيحت ها را بكنند، نصيحت نمي كنند!! 44- دود سيگار هـمواره به سمت افراد غيـر سيـگاري حـركت خواهد كرد، بدون توجه به سمت وزش باد! 45- جاي پارك مناسب ماشين هميشه سمت ديگر خيابان ميباشد! 46- براي هر عملي يك انتقاد برابر و مخالف آن وجود دارد!! 47- دوستان مي آيند و مي روند اما دشمنان انباشته ميگردند! 48- هرگاه به دروغ به رئيس خود بگوييد كه علت تاخير شما پنچر شدن چرخ ماشينتان بوده روز بعد چرخ ماشين شما پنچر خواهد شد! 49- تقريبا داخل شدن به كاري از خارج شدن از آن آسانتر است! 50- هيچ چيز هيچگاه بهتر نشده و نخواهد شد! .در طبيعت٬ هيچ چيز درست نيست٬ پس اگر همه چيز روبه راه به نظر می رسد٬ يک جای کار می لنگد.!
52. ترموديناميک مورفی: کارها تحت فشار بدتر انجام می شوند.! 53. تمام آدم های خوب ها از قبل با يکی هستند! 54.خوب ها هميشه زود می ميرند! 55 - هيچ چيزی با بالارفتن سن بهتر نمی شود! 56.هميشه زشت ترين دختر در نزديکترين همسايگی شما زندگی می کند! 57.وقتی که شش دکمه احتياج داريد٬ حداکثر پنج دکمه در قوطی دکمه ها پيدا خواهيد کرد! 58. وقتی عجله داريد٬ سوراخ سوزن بيش از اندازه کوچک است! 59 معمولا" پارچه ای را که فراموش می کنيد قبل از دوختن بشوييد تا آب برود٬ همانی است که خيلی آب می رود! .. . . 67. سوزن گم شده هميشه توسط همسر يا فرزندتان وقتی که با پای برهنه در حال راه رفتن در اتاق هستند پيدا می شود! 68. اتو لباس را نمی سوزاند مگر در آخرين پرس! 69. اتوی بخار شما بخار همراه با زنگ آهن را فقط روی لباسهای ابريشمی سبک تخليه می کند! 70. اگر چيزی يادتان نمی آيد پس فيلم عکاسی را در خانه جا گذاشته ايد! 71. هميشه مهمترين حلقه فيلم تار می شود! 72. هيچ عکاس روزنامه نگاری خوش لباس نيست! 73. هيج عکاس خوش لباسی عکاس روزنامه نيست! 74. بهترين صحنه ها برای عکاسی از طبيعت زمانی بوجود می آيند که شما آماده نيستيد! 75. يک لنز تميز و خشک مثل آهن ربايی برای غبار و رطوبت است! 76. اگر هوا سرد يا بارانی است يا هر دو٬ اتوبوس دير خواهد آمد! 77. اگر فکر می کنيد که زمان کافی برای رسيدن به اتوبوس داريد حتما" جدول زمانی اتوبوس را اشتباه خوانده ايد! 78. اگر شما پول خرد نداريد٬ راننده هم همينطور! 79. اتوبوسی که شما برنامه ريزی کرده ايد تا سوارش شويد معمولا" پنج دقيقه زود می آيد و شما به آن نمی رسيد! 80. اتوبوسی که به آن مي رسيد معمولا" ۱۵ دقيقه دير می آيد! + نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 22:54  توسط جهانگرد
|
زياد فكر نكنيد!
ذهن انسان چیز جالبی است. موفقیت یا شکست شما در همه امور زندگی، در دست ذهنتان است. اگر بتوانید بر ذهنتان تسلط پیدا کنید، خواهید توانست فردی قدرتمند، مطمئن و خونسرد باشید.
ذهن دو قسمت دارد: قسمت اول مثل کامپیوتر مغز می ماند. اگر آن را با اطلاعات لازم و ضروری برنامه ریزی کنید، در صورت لزوم این اطلاعات را به یاد خواهد آورد. اما قسمت دوم مغز، قسمتی است که موفقیت و شکست شما را تعیین می کند—نفس. نفس قسمتی از مغز است که کامپیوتر را با اطلاعات غیر ضروری درهم می ریزد. ضمیر نفس را با اطلاعات غیر ضروری درمورد تجربه های سابق، تجربیات احتمالی آینده، دیدگاه دیگران درمورد شما، و غیره تغذیه می کند. اگر اجازه بدهید که نفستان اختیار شما را در دست گیرد، فرصت موفقیت را از شما خواهد گرفت. اجازه بدهید مثالی بزنیم: در بازی فوتبال، وقتی لازم است تکل کنید، اگر ذهنتان را از همه ی اطلاعات غیرضروری و بی فایده پاک کنید و اجازه بدهید کامپیوتر مغزتان کنترل امور را در دست گیرد، این تکل را به بهترین نحو انجام خواهید داد. به عبارت دیگر، اگر فکر کردن را کنار گذاشته، و عمل کنید. اگر بخواهید مغزتان را با اطلاعات بیهوده در مورد فردی که می خواهید او را تکل کنید (سایز، حالت چهره، اتفاقی که ممکن است بیفتد، آنچه در گذشته اتفاق افتاده است) یا شرایط محیط (باران می بارد، خسته ام و...) پر کنید، کامپیوتر مغزتان با مجبور کردن بدنتان به پاسخ گویی، واکنش می دهد (یعنی شما مطمئن ترین و بی خطرترین کار را انجام خواهید داد و دست ها را چرخانده، درحالیکه فرد مقابل توپ را پرت کرده و آنسوی دروازه ی حریف فرود خواهد آمد). این به این خاطر است که وقتی شما مغزتان را با همه ی اطلاعات اضافی پر کنید، سردرگم خواهد شد و تصور خواهد کرد که شما ترسیده اید و نیاز به امنیت دارید، از اینرو دست هایتان را بی تاثیر خواهید چرخاند. اگر مغزتان را فقط با اطلاعات ضروری و لازم مثل جهت و سرعت حریف پر کنید، مطمئناً تکل بهتری انجام خواهید داد. (اگر قبلاً تکل کردن را تمرین کرده باشید، کامپیوتر مغزتان به طور خودکار این تکنیک را به یاد می آورد و دیگر نیازی به فکر کردن نیست.) در برخورد با خانم ها هم وضع به همین منوال است. اگر مغزتان را با اطلاعات غیر ضروری مثل ظاهر آن زن، دوستانش، اتفاقی که ممکن است بیفتد، آنچه در گذشته اتفاق افتاده است و...) پر کنید، لکنت زبان پیدا کرده و قادر به حرف زدن نخواهید بود. نباید مغزتان را با اطلاعاتی غیر از لبخند زدن و برقراری تماس چشمی و کنترل امور پر کنید. (زیبایی کامپیوتر مغزتان در این است که وقتی چند بار این کارها را انجام دهید، و برای انجام کار درست به خودتان اطمینان داشته باشید، دیگر لازم نیست موقع نزدیک شدن به خانم نگران چیزی باشید و به چیزی فکر کنید.) این به تصور برنمی گردد، مربوط به پر کردن مغزتان با اطلاعات لازم و مناسب است، و نه هیچ چیز دیگر. به همین خاطر است که من به قانون سه ثانیه اعتقاد دارم. چون دیگر زمانی باقی نمی ماند تا به مغزتان اجازه ی دخالت دهید. اگر بتوانید کنترل نفستان را در دست گیرید و کاری کنید تا فقط در زمان حال زندگی کند و فقط اطلاعات لازم را بدون انتقال حس ترس، تردید، یا رجوع به تجربه های آتی یا قبلی، به مغز برساند، آنگاه موفق خواهید شد! + نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 22:36  توسط جهانگرد
|
خوشبختی
ما به خوشبختی زود عادت می کنیم ،
و چون زود عادت می کنیم ، زود هم فراموش می کنیم که خوشبختیم . + نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 1:0  توسط جهانگرد
|
|
درباره
![]() خدایا سرنوشت مرا خیر بنویس تقدیری مبارک تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم وهرچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم پیوند ها
بنام آنکه همین نزدیکی هاستدست نوشته های یک جادوگرتالارهای نیک صالحیبانک جامع اطلاعات سینمای ایرانبانک جامع اطلاعات سینمای جهانمتن شعر آهنگهای خارجیسایت تبیاندانشنامه آزاد ویکی پدیاسازمان نظام وظیفه عمومیسایت ادبی والسسایه خاموشتبدیل تاریخ شمسی به میلادی "دوچرخه توريست ايران" "ﮔﺮوه ﺧﺎﻧﻮادﮔﯽ ﮐﻠﮑﭽﺎل"
امكانات
طراح قالب
Powered By BLOGFA.COM |
|
This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By padmeh |