تبليغاتX
به نام دادار بی چون
به نام دادار بی چون

منوي اصلي
نويسندگان
آرشيو مطالب
آرشيو موضوعي
نظرسنجی
عشق از زبان بچه‌ها

سوال‌های زیر را از بچه‌های 5 تا 10 ساله پرسیده‌اند. اما انگار جواب‌های آنها خیلی هم بچه گانه نیست!

بهترین سن برای ازدواج چند سالگی است؟

«84 سالگی! چون در آن سن مجبورنیستید کار کنید و می‌توانید هی دراز بکشید و فقط همدیگر را دوست داشته باشید.»
جودی، 8 ساله

«مهد کودکم که تمام بشود، می‌روم و برای خودم دنبال زن می‌گردم»
تام، 5 ساله

در اولین قرار ملاقات، زن و مردها به هم چه می‌گویند؟

«در اولین قرار ملاقات فقط به هم دروغ می‌گویند و این معمولا باعث می‌شود که از هم خوش‌شان بیاید و یک قرار دوم بگذارند.»
مایک، 10 ساله

چرا دو نفر عاشق هم می‌شوند؟

«هیچ کس نمی‌داند چه اتفاقی می‌افتد، ولی من شنیده‌ام که یک ربط‌هایی به بویی که آدم می‌دهد دارد، برای همین است که مردم این قدر عطر و ادکلن می‌خرند.»
جین، 9 ساله

«می‌گویند یکی به قلب آدم تیر می‌زند و این حرف‌ها، ولی مثل اینکه بقیه‌اش این قدر درد ندارد.»
هارلن، 8 ساله

عاشق شدن چطوری است؟

«مثل یک بهمن که برای زنده ماندن باید زود از زیر آن فرار کنی.»
راجر، 9 ساله

«اگر عاشق شدن مثل یادگرفتن حروف الفبا سخت است، من یکی که نمی‌خواهم. خیلی طول می‌کشد!»
لئو، 7 ساله

نقش خوش‌تیپی در عشق

«اگر می‌خواهید کسی که در حال حاضر جزئی از خانواده‌تان نیست، دوستتان داشته باشد، خیلی مهم نیست که خوشگل باشید.»
ژوانه، 8 ساله

«فقط قیافه مهم نیست. من را نگاه کنید. خیلی خوش‌تیپم. اما هنوز کسی پیدا نکرده‌ام که با من ازدواج کند.»
گری، 7 ساله

«زیبایی یک چیز ظاهری است، نمی‌تواند خیلی ماندگار باشد.»
کریستینه، 9 ساله

چرا عشاق دست هم را می‌گیرند؟

«می‌خواهند مطمئن شوند که حلقه‌هایشان نمی‌افتد، چون خیلی بالایش پول داده‌اند.»
دیو، 8 ساله

عقاید محرمانه درباره عشق

«من عشق را دوست دارم، فقط به شرطی که وقتی تلویزیون کارتون می‌دهد، اتفاق نیفتد.»
آنیتا، 6ساله

«عشق آدم را پیدا می‌کند، حتی اگر خودت را از آن پنهان کنی. من از 5 سالگی تلاش می‌کنم که خودم را از آن پنهان کنم ولی دخترها مدام پیدایم می‌کنند.»
بابی، 8ساله

«خیلی دنبال عشق نیستم. فکر می‌کنم کلاس چهارم بودن به اندازه کافی سخت هست.»
رژینا، 10 ساله

ویژگی‌های شخصی برای اینکه عاشق خوبی باشید

«یکی از شما باید بلد باشد که خوب چک بنویسد، چون حتی اگر صد هزار کیلو هم عشق داشته باشید، باز هم یک قبض‌هایی هست که باید پرداخت کنید.»
آوا، 8 ساله

راه‌هایی که می‌شود کسی را عاشق خودتان کنید

«به آنها بگویید که فروشگاه‌های زنجیره‌ای شکلات دارید.»
دل، 6 ساله

«یک سری کارها را نکنید مثلا اینکه کتانی سبز بدبو داشته باشید... ممکن است با این کارتان توجه کسی را جلب کنید اما توجه، عشق نیست.»
آلونزو، 9 ساله

«یکی از راه‌هایش این است که دختر مورد نظر را برای غذاخوردن بیرون دعوت کنید. حتما یک چیزی بخرید که دوست دارد؛ مخصوصا سیب‌زمینی سرخ کرده.»
بارت، 9ساله

چطوری می‌شود فهمید دو تا آدمی که توی رستوران غذا می‌خورند عاشق هم هستند؟

«فقط نگاه کنید و ببینید که مرد صورت حساب را برمی‌دارد یا نه. این راهی است که می‌شود فهمید عاشق شده یا نه.»
جان، 9 ساله

«عاشق‌ها فقط به هم خیره می‌شوند و غذایشان سرد می‌شود. بقیه بیشتر به غذا توجه می‌کنند.»
براد، 8 ساله

«اگر یکی از آن دسرهایی سفارش بدهند که با آتش درست می‌کنند، عاشقند. چون یعنی قلب خودشان هم آن جوری است... توی آتش»
کریستینه، 9 ساله


چطور می‌شود عاشق ماند؟

«اسم زنتان را فراموش نکنید... این کار کل عشق را نابود می‌کند.»
راجر، 8 ساله

«همسرتان را زیاد ببوسید. این کار باعث می‌شود او یادش برود که شما هیچ وقت آشغال را بیرون نمی‌گذارید.»
رندی، 8ساله

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 13:13  توسط علی و مريم  | 

هم نفس

دلــــــــــــــم گــــــــــــــــرفت  ای هم نفس

پرم شکـــــــــــــــــست ، تو این قفــس

تو این غبــــار ، تو این سکــــــوت

چه بــــــــــی صدا ، نفس نفس

 

از این نامهــربونیها دارم از غصه میــمیرم

رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو میــــــگیرم

تو این شب گریــــه میتونی پناه هق هقــــم باشی

تو ای همزاد همخونه ، چی می شه عــــــاشقم باشی

 

دوباره  من          دوباره تو

دوباره عشق        دوباره ما

 

دو همنفس            دو همزبون

دو همسفر            دو همصدا

 

تو ای پایان تنهایی، پناه آخر من باش

تو این شب مرگیه پاییز ، بهار باور من باش

بزار با مشرق چشمات شبم روشنترین باشه

میخوام آینه خونه با چشمات همنشین باشه

 

دلــــــــــــــم گــــــــــــــــرفت  ای هم نفس

پرم شکـــــــــــــــــست ، تو این قفــس

تو این غبــــار ، تو این سکــــــوت

چه بــــــــــی صدا ، نفس نفس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 0:10  توسط جهانگرد  | 

شکلات تلخ

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....

 

منبع داستان :  http://k2dastan.persianblog.ir

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 10:39  توسط جهانگرد  | 

نمي خواهم

نمي خواهم  بميرم

با كه بايد گفت‌ ‌‌‌‍؟ كجا بايد صدا زد؟

         در زير كدامين آسمان ؟ روي  كدامين  كوه ؟

كه در ذرات هستي ره برد توفان اين اندوه

كه ازاملاك اين عالم ، بگذرد پژواك اين فرياد

كجا بايد صدا سر داد ؟        فضا خاموش       و درگاه قضا دور است .

زمين كَر ، آسمان كوراست.

نمي خواهم بميرم ، باكه بايدگفت ؟

اگر زشت است  اگر زيبا  اگر دون است  اگر والا

من اين دنياي فاني را هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تردارم .

به دوشم گر چه بار غم توان فرساست .

وجودم گر چه گردآلود سختي هاست .

                             نمي خواهم از اينجا دست بردارم .

تنم ازتار و پود عشقِ انسانهاي خوب و نازنين است .

دلم با صد هزاران رشته با اين خلق با اين مهربا اين ماه با اين خاك با اين آب

                                      پيوسته است.

مرا مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نيست

توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست

هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست

جهان بيمار و رنجور است

دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست

اگر دردي ز جانش بر ندارم ناجوانمردي است

نمي خواهم بميرم

                             تــــــــــــا‌

                                     محبت را به انسان ها بياموزم

    بمانم                     تـــا                    عدالت را بيفروزم

   خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

   به پيش پاي فرداهاي بهتر گل بر افشانم

               چه فردايي                 چه زيبايي

جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است

 

                        نمي خواهم بميرم اي خدا اي آسمان ، اي شــب

نمي خواهم بميرم

                      نمي خواهم                نمي خواهم                

              

مگر زور اســـــــــــــــــت ؟؟؟؟؟

                                                                                        «فريدون مشيري»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 11:15  توسط جهانگرد  | 

سکوت مرگبار
نمی دانم پس از مرگم چه خواهدشد
نمی خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خاهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد
گلويم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازيگوش
و او يکريز و  پی در پی 
دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد
که خواب خفتگان خفته را آشفته سازد
بدينسان بشکند در من سکوت مرگبارم را  !
شریعتی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 22:31  توسط   | 

نیایش

خدايا!خداوندا!

من از تو آسمان نمي خواهم

اما خورشيد را به من بده

تا دلم به تو گرم باشد

خدايا!خداوندا!

من از تو دريا نمي خواهم

اما رودخانه را به من بده

تا هميشه به سوي تو روان باشم

خدايا!خداوندا!

من از تو جنگل نمي خواهم

اما گل كوچكي به من بده

تا عطر تو را داشته باشم

خدايا !خداوندا!

من از تو شب و روز را نميخواهم

اما به من فرصتي بده

تا دنبال تو بگردم

و پيدايت كنم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 22:19  توسط   | 

بیمارستان رو به بهشت
 

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند."

منبع داستان :  http://k2dastan.persianblog.ir

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 13:0  توسط جهانگرد  | 

گل خشکيده

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ... 

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

 اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که  به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟  آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

 این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان  رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

            _ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

 مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید  تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود .  سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

 گریه امانم نداد تا بقیه ی  نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.


 

اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی  عشق مان  نگه داشته ایم.

منبع داستان :  http://k2dastan.persianblog.ir/

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 12:56  توسط جهانگرد  | 

شاخه گل سرخ

"جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست. لباس ارتشي اش را مرتب کرد و به تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ...!

از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي در فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين كه باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد "دوشيزه هاليس مي‌نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. جان" براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد.

روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال و يک ماه پس از آن، دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد.

به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک.

هاليس نوشته بود: تو مرا خواهي شناخت از روي گل رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت. بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود.

ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد...

اندکي به او نزديک شدم. لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت: ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم...!؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال "هاليس" را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود...

زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود. اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته‌ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه محصور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا ايستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي‌درخشيد.

ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود!

دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم. به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم. با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم. من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد. از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت:

" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست. او گفت که اين فقط يک امتحان است...!

طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر

بدون جذابيت، پاسخ بدهد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 9:55  توسط علی و مريم  | 

برادرجان
برادر جان نمی دونی چه دلتنگم
نمی دونی برادرجان چه غمگینم
نمی دونی برادرجان
گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
نمی دونی چه سخته در به در بودن
مثل توفان همیشه در سفر بودن
برادر جان نمی دونی
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادر جان ، برادر جان دلم تنگه
دلم تنگه از این روزای بی امید
از این شبگردی های خسته و مایوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم خوش نیست غمگینم ، برادرجان
از این تکرار بی رؤیا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق ، عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم ، شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه
شب رو با رنج تنهایی من سر کن
شاید فردا روز عاشق شدن باشه

(ایرج جنتی عطائی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:58  توسط جهانگرد  | 

دریایی
کمکم کن ، کمکم کن
نذار اینجا بمونم تا بپوسم
کمکم کن ، کمکم کن
نذار اینجا لب مرگ رو ببوسم
کمکم کن ، کمکم کن
عشق نفرینی بی پروایی می خواد
ماهی چشمه ی کهنه
هوای تازه ی دریایی می خواد
دل من دریاییه
چشمه زندونه برام
چکه چکه های آب
مرثیه خونه برام
تو رگام به جای خون
شعر سرخ رفتنه
تن به موندن نمی دم
موندنم مرگ منه
عاشقم ، مثل مسافر عاشقم
عاشق رسیدن به انتا
عاشق بوی غریبانه ی کوچ
تو سپیده ی غریب جاده ها
من پر از وسوسه های رفتنم
رفتن و رسیدن و تازه شدن
توی یک سپیده ی طوسی سرد
مسخیک عشق پر آوازه شدن
کمکم کن ، کمکم کن
نذار این گمشده از پا در بیاد
کمکم کن ، کمکم کن
خرمن رخوت من شعله می خواد
کمکم کن ، کمکم کن
من و تو باید به فردا برسیم
چشمه کوچیکه برامون
ما باید بریم به دریا برسیم
دل ما دریاییه
چشمه زندونمونه
چکه چکه های آب
مرثیه خونمونه
تو رگ بودن ما
شعر سرخ رفتنه
کمکم کن که دیگه
وقت راهی شدنه
کمکم کن

(ایرج جنتی عطائی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:57  توسط جهانگرد  | 

پوست شیر
قلب تو ، قلب پرنده
پوستت اما ، پوست شیر
زندنون تنو رها کن
ای پرنده پر بگیر
اونور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به دامن
اونور روزای تاریک
پشت نیم شبای روشن
برای باور بودن
جایی شاید باشه شاید
برای لمس تن عشق
کسی باید باشه باید که سر خستگی هاتو
به روی سینه بگیره
برای دلواپسی هات
واسه سادگیت بمیره
حرف تنهایی ، قدیمی
اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف
حرف هر روز و هنوزه
تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت
اما تو این راه ، که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستاش قفس نیست
قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تنو رها کن
ای پرنده پر بگیر

(ایرج جنتی عطائی)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 0:35  توسط جهانگرد  | 

جشن دلتنگی
شب آغاز هجرت تو
شب از خود گذشتنم بود
شب بی رحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود
شب بی تو ، شب بی من
شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن ، شب مردن
شب دل کندن من از ما بود
واسه جشن دلتنگی ما
گل گریه ، سبد سبد بود
با طلوع عشق من و تو
هم زمین ، هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه دیدم
کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مؤمنانه از خود گذشتم
کوچ من از من ، نهایتم بود
به دادم برس ، به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس ، به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من
سهم من جز شکستن من
تو هجوم شب زمین نیست
با پر و بال خکی من
شوق پرواز آخرین نیست
بی تو باید دوباره برگشت
به شب بی پناهی
سنگر وحشت من از من
مرهم زخم پیر من کو ؟
واسه پیدا شدن تو اینه
جاده ی سبز گم شدن کو ؟
بی تو باید دوباره گم شد
تو غبار تباهی
با من نیاز خک زمین بود
تو پل به فتح ستاره بستی
اگر شکستم ، از تو شکستم
اگر شکستی ، از خود شکستی
به دادم برس ، به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس ، به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من

(ایرج جنتی عطائی)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 0:34  توسط جهانگرد  | 

خاکستری
روح بزرگوار من
دلگیرم از حجاب تو
شکل کدوم حقیقته
چهره ی بی نقاب تو
وقتی تن حقیرمو
به مسلخ تو می برم
مغلوب قلب من نشو
ستیزه کن با پیکرم
اسم منو از من بگیر
تشنه ی معنی منم
سنگینه بار تن برام
ببین چه خسته می شکنم
به انتظار فصل تو
تمام فصل ها گذشت
چه یأس بی نهایتی
ندیم من بود
فصل بد خکستری
تسلیم و بی صدا گذشت
چه قلب بی سخاوتی
حریم من بود
دژخیم بی رحم تنم
به فکر تاراج منه
روح بزرگوار من
لحظه ی معراج منه
فکر نجات من نباش
مرگ منو ترانه کن
هر شعرمو به پیکرم
رشته ی تازیانه کن
روح بزرگوار من
دلگیرم از حجاب تو
شکل کدوم حقیقته
چهره ی بی نقاب تو
وقتی تن حقیرمو
به مسلخ تو می برم
مغلوب قلب من نشو
ستیزه کن با پیکرم

(ایرج جنتی عطائی)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 0:32  توسط جهانگرد  | 

گل بارون زده
گل بارون زده ی من
گل یاس نازنینم
می شکنم ، پژمرده می شم
نذار اشکاتو ببینم
تا همیشه تو رو داشتن
داشتن تمام دنیاست
از تو و اسم تو گفتن
بهترین همه حرفاست
با تو ، با تو اگه باشم
وحشت از مردن ندارم
لحظه هام پر می شن از تو
وقت غم خوردن ندارم
س ای غزلواره ی دلتنگ
که همه تنت کلامه
هنوزم با گل گونه ت
شرم اولین سلامه
ای تو جاری توی شعرم
مثل عشق و خون و حسرت
دفتر شعر من از تو
سبد خاطره هامه
ای گل شکسته ساقه ، گل پرپر
که به یاد هجرت پرنده هایی
توی یأس مبهم چشمات می بینم
که به فکر یه سفر به انتهایی
سر به زیر دل شکسته ، نازنینم
اگه ساده ست واسه تو گذشتن از من
مرثیه سر کن برای رفتن من
آخه مرگ واسه من از تو گذشتن
گل بارون زده ی من
اگه دلتنگم و خسته
اگه کوچیدن توفان
ساقه ی منم شکسته
می تونم خستگیاتو
از تن پکت بگیرم
می تونم برای خوبیت
واسه سادگیت بمیرم
با تو ، با تو اگه باشم
وحشت از مردن ندارم
لحظه هام پر می شن از تو
وقت غم خوردن ندام

(ایرج جنتی عطایی)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 0:29  توسط جهانگرد  | 

عشق من ، عاشقم باش
تو غربتی که سرده
تمام روز و شبهاش
غریبه از من و ما
عشق من عاشقم باش
عشق من عاشقم باش
که تن به شب نبازم
با غربت من بساز
تا با خودم بسازم
عشق من عاشقم باش
تو خواب عاشقا رو
تعبیر تازه کردی
کهنه حدیث عشق رو
تفسیر تازه کردی
گفتی که از تو گفتن
یعنی نفس کشیدن
از خود گذشتن من
یعنی به تو رسیدن
قلبمو عادت بده
به عاشقانه مردن
از عشق زنده بودن
از عشق جون سپردن
عشق من عاشقم باش
وقتی که هق هق عشق
ضجه ی احتیاجه
سر جنون سلامت
که بهترین علاجه
عشق من عاشقم باش
اگر چه مهلتی نیست
برای با تو بودن
اگر چه فرصتی نیست
عشق من عاشقم باش
نذار بیفتم از پا
بمون با من که بی تو
نمی پرسم به فردا
عشق من عاشقم باش

(ایرج جنتی عطایی)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 0:27  توسط جهانگرد  | 

فریاد زیر آب
ضیافت های عاشق را
خوشا بخشش ، خوشا ایثار
خوشا پیدا شدن در عشق
برای گم شدن در یار
چه دریایی میان ماست
خوشا دیدار ما در خواب
چه امیدی به این ساحل
خوشا فریاد زیر آب
خوشا عشق و
خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن
خوشا از عاشقی مردن
اگر خوابم اگر بیدار
اگر مستم اگر هوشیار
مرا یارای بودن نیست
تو یاری کن مرا ای یار
تو ای خاتون خواب من
من تن خسته را دریاب
مرا هم خانه کن ، تا صبح
نوازش کن مرا ، تا خواب
همیشه خوابتو ددین
دلیل بودن من بود
چراغ راه بیداری اگر بود
از تو روشن بود
نه از دور و نه از نزدیک
تو از خواب آمدی ای عشق
خوشا خودسوزی عاشق
مرا آتش زدی ای عشق

(ایرج جنتی عطایی)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 0:25  توسط جهانگرد  | 

بوي گندم
اهل طاعوني اين قبيله مشرقي ام
تويي اين مساٿر شيشه اي شهر فرنگ
پوستم از جنس شبه ، پوست تو از مخمل سرخ
رختم از تاوله ، تن پوش تو از پوست پلنگ
بوي گندم مال من ، هر چي كه دارم مال تو
يه وجب خاك مال من ، هر چي مي كارم مال تو
تو به فکر جنگل آهن و آسمون خراش
من به فكر يه اتاقي اندازه تو واسه خواب
تن من خاك منه ، ساقه گندم تن تو
تن ما تشنه ترين تشنه يك قطره آب
بوي گندم مال من ، هر چي كه دارم مال تو
يه وجب خاك مال من ، هر چي مي كارم مال تو
شهر تو ، شهر فرنگ / آدم هاش ترمه قبا
شهر من ، شهر دعا / همه گنبداش طلا
تن تو ، مثل تبر / تن من ريشه سخت
تپش عكس يك قلب / مونده اما رو درخت
بوي گندم مال من هر چي مي كارم مال تو
نبايد مرثيه گو باشم واسه خاك تنم
تو آخه مسافري ، خون رگ اينجا منم
تن من دوست نداره زخمي دست تو بشه
حالا با هر كس كه هست هر كس كه نيست داد مي زنم
بوي گندم مال من هر چي كه دارم مال تو
يه وجب خاك مال من هر چي مي كارم مال تو

(شهیار قنبری)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 23:13  توسط جهانگرد  | 

خدایا دوستت دارم
ديشب رويايی داشتم

خواب ديدم بر روی شنها راه  می روم

همراه با خود خداوند

و بر روی پرده شب تمام روزهای زندگيم را ٬ مانند فيلمی  می ديدم.

همان طور که به گذشته ام نگاه می کردم

روز به روز از زندگيم را

ناگهان دو رد پا بر روی پرده ظاهر شد

يکی مال من و ديگری از آن خداوند .

راه ادامه يافت تا تمام روزهای تخصيص يافته خاتمه يافت .

آنگاه ايستادم و به عقب نگاه کردم.

در بعضی جاها فقط يک رد پا وجود داشت ............

اتفّاقاً  آن محلها مطابق با سخت ترين روزهای زندگيم بود٬

روزهايی با بزرگترين رنجها ٬ ترسها ٬ دردها و..................

آنگاه از او پرسيدم :

خداوندا ! تو به من گفتی که در تمام ايام زندگيم با من خواهی بود٬

و من پذيرفتم که با تو زندگی کنم.

 به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتی؟؟؟؟

خداوند پاسخ داد :

« فرزندم ٬ ترا دوست دارم و به تو گفتم که در تمام سفر با تو خواهم بود.

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت ٬ نه حتی برای لحظه ای٬ و من چنين نکردم.

هنگامی که در آن روزها ٬ يک رد پا بر روی شن ديدی ٬ من بودم که تو را به دوش کشيده بودم.»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 21:11  توسط   | 

گلکم
گلکم ، نازکم
گله کم کن ، کمکم کن ، کمکم
باش تا عطر تو با من باشه
ٿصل هم ٿصل سرودن باشه

باش تا سهم من از این بودن
جنگ نه ،عشق تن به تن باشه
باش تا هق هق من بند بیاد
باش که چشم من آٿتاب می خواد

باش تا بهتر و بهتر باشم
باش تا از این همه سر باشم

چون که از همیشه دیوونه ترم ، با من باش
چون که آبروی عشق و می خرم ، با من باش
چون که بد جوری سزاوار توام ، بامن باش
حالا که حوصله تو سر می برم ، با من باش

گلکم ، نازکم
گله کم کن ، کمکم کن ، کمکم…

(شهیار قنبری)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 19:53  توسط جهانگرد  | 

رمه ام گمشده است
شب سنگين بيابان گويا رمه ام را دزديد
رمه ام

آن همه شعری که برایت گفتم
ناگهان گم شد و رفت
حرف مردم شد و رفت
چه کسی بود که گفت:
خداوند شبان همه است
و برادرها را تا ته دره ی سبزرهنمون خواهد بود
من شبان رمه ی خود بودم
و کسی آن بالا
خود، شبان من معصوم نبود
غفلت من رمه را از کف داد
غفلت او شاید
هم از این دست مرا
هم از این دست تو را
رمه را
همه را
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 1:25  توسط جهانگرد  | 

تــــــــــــــــلاش

يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد.
سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد.  
آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد.  پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود. 
آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند. 

هيچ اتفاقی نيفتاد!

در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند. 
چيزی که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن،  راهی بود که خدا برای ترشح مايعاتی از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند. 

 گاهی اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگی نياز داريم.

اگر خدا اجازه می داد که بدون هيچ مشکلی زندگی کنيم فلج ميشديم، به اندازه کافی قوی نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 19:31  توسط   | 

دوستت دارم

امروز برای او می نویسم

می نویسم که بداند چقدر دلم تنگ است

می نویسم تا بداند یاد او در خاطرم مانده و می ماند

اگر او بداند و بخواند

می نویسم زندگی بی تو چه بی معناست

می نویسم تا ابد خاطراتت در ذهن من آهنگی زیباست

مهربانم ای بهترین می نویسم

زندگی بی تو بی معناست ،بی رنگ است

                  مثل همیشه می گویم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 11:52  توسط جهانگرد  | 

زندگی
پسرم ، چگونه می توانم کمکت کنم که ببینی ؟

بیا تورا روی دوشم بنشانم .

آن وقت دورتر از من می بینی .

آن به جای هر دومان می بینی .

حالا تو به من بگو چه می بینی ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:34  توسط جهانگرد  | 

روی ماه خداوند را ببوس

هستی لایه لایه است. تو در تو و پر از راز و البته پیچیده . برای درک اون باید خوب بود. همین.

من فکر میکنم هر کس در هر موقعیت می دونه که خوب ترین کاری که می تونه انجام بده چیه

 اما مشکل زمانی شروع میشه که انسان نخواد این خوب رو انتخاب کنه.

 در چنین صورتی او راه رو کمی محو کرده .

اگه در موقعیت دوم هم نخواد به خوب تن بده راه محوتر و تاریک تر می شه.

وقتی هزار تا انتخاب بد رو به جای هزار تا انتخاب خوب برمیگزینیم وضع اون قدر آشفته

و تاریک میشه که انسان حتی نمی تونه یک قدم هم به جلو برداره.

خوشبختانه هستی اون قدر سخاوت داره که دائم یک فرصت و یک شانس دیگه

 به شما میده تا دوباره از صفر شروع کنید.

.

.

.

.

خوشبختانه تشخیص خوب همیشه آسونه هر چند انجام اون به همون اندازه آسون نیست .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 20:14  توسط جهانگرد  | 

چند جمله مفید
بخاطر داشتن یک جمله مفید بهتر از فراموش کردن یک کتاب است

اطمينان به خدا، يا اطمينان به زندگي بهتر از هزارها روزه خواني و کتاب مقدس خواني است

آيا از رنج ديگري ناراحت نيستي ؟
 
دروغ برعکس عشق است
 
زندگي بايد يك جستجو باشد
نه‌، آرزو نيست‌، تلاش است‌،
نه يك جاه‌طلبي در طلب رياست جمهوري و يا نخست وزيري‌
بلكه جستجويي مداوم تا دريابي كه «كيستي‌»!
بدان که عشق مرکب حرکت است نه مقصد حرکت
 
تنها وقتي كه خودت هستي ،بهترين هستي ،نه با تقليد ازديگري .
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 11:22  توسط جهانگرد  | 

هر دم او  بر شما عاشق است،اي كاش مي ديديد. هردم او شما را به سوي خود مي خواند،اي كاش مي شنيديد...
  قلبهاي تان را به روي او بگشائيد، آنگاه آرام خواهيد شد. آرام باشيد، مگر جز اين است كه سرچشمة آرامش خداوند است. او در وجودتان هميشه حاضر است.
  آن آرامشي كه مست و بي خودتان مي كند، شادي را در وجودتان جاري مي سازد،جز آرامش الهي نيست.
  روح تان آرام نيست، زيرا به سوي معشوق خود نمي رود. روح مي خواهد باز گردد به آنجا كه از آن آمده. تا باز نگردد، آرام نمي گيرد.آرام باشيد زيرا كسي هست كه به شما عشق مي ورزد و شما را به سوي خود فرا مي خواند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:33  توسط   | 

شازده كوچولو
در اين وقت روباه پيدا شد

روباه گفت: سلام

شازده كوچولو مودبانه جواب داد :

سلام.

سر برگرداند ولي كسي را تديد.

صدا گفت :من اينجا هستم زير درخت سيب...

شازده كوچولو گفت:

تو كي هستي ؟خيلي خوشگلي...

روباه گفت من روباهم.

شازده كوچولو به او پيشنهاد كرد:بيا با من بازي كن .من خيلي غمگينم...

روباه گفت:

نمي توانم با تو بازي كنم. مرا اهلي نكرده اند.

شازده كوچولو آهي كشيد و گفت:

 ببخش!

اما كمي فكر كرد و باز گفت:

اهلي كردن يعني چه؟

روباه گفت:تو اهل اينجا نيستي .پي چي مي گردي؟

شازده كوچولو گفت :

پي آدمها مي گردم.اهلي كردن يعني چه؟

روباه گفت:

آدمها تفنگ دارند و شكار ميكنند.اين كارشان اسباب زحمت است!مرغ هم پرورش مي دهند.فايده شان فقط همين است.تو پي مرغ مي گردي؟

شازده كوچولو گفت:

نه.من پي دوست مي گردم.اهلي كردن يعني چه؟

روباه گفت:

اين چيزي است كه امروزه دارد فراموش مي شود.يعني پيوند بستن...

پيوند بستن؟

روباه گفت:

البته مثلا تو براي من هنوز پسربچه اي بيش نيستي مثل صد هزار پسر بچه ي ديگر.نه من به تو احتياج د ارم نه تو به من احتياج داري.من هم براي تو روباهي بيشتر نيستم مثل صدهزار روباه ديگر.ولي اگر تو مرا اهلي كني هر دو به هم احتياج خواهيم داشت.تو براي من يگانه ي جهان خواهي شد ومن براي تو يگانه ي جهان خواهم شد...

شازده كوچولو گفت:

كم كم دارم مي فهمم.يك گل هست ...كه گمانم مرا اهلي كرده باشد...

روباه گفت:

ممكن است .آخر در روي زمين همه جور چيزي ديده مي شود...

شازده كوچولو گفت:

ولي اين در روي زمين نيست..

روباه گويي سخت كنجكاو شد .گفت:

در يك سياره ي ديگر؟

آره.

در آن سياره شكارچي هم هست؟

نه.

اين خيلي جالب است !مرغ چطور؟

نه.

روباه آهي كشيد و گفت :

هيچ چيز كامل نيست.

اماروباه دنبال سخن پيشين خود را گرفت و گفت:

زندگي من يكنواخت است .من مرغها را شكار مي كنم و آدمها مرا شكار مي كنند.همه ي مرغها شبيه هم اند و همه ي آدمها هم شبيه هم اند.اين زندگي كسلم مي كند.ولي اگر تو مرا اهلي كني زندگي ام چنان روشن خواهد شد كه انگار  نورآفتاب برآن تابيده است.انوقت من صداي پايي را كه با همه ي پاها ي ديگر فرق دارد خواهم شناخت . صداي پاهاي ديگر مرا به سوراخم در زير زمين مي راند ولي صداي پاي تو مثل نغمه ي مو سيقي از لانه بيرونم مي آورد . علاوه بر اين نگاه كن ! آنجا آن گندم زارها را مي بيني ؟ من نان نمي خورم گندم براي من بي فايده است پس گندم زارها چيزي به ياد من نمي آورند و اين البته غم انگيز است ولي تو موهاي طلايي داري پس وقتي اهلي ام كني معجزه مي شود ! گندم كه طلايي رنگ است ياد تو را برايم زنده مي كند و من زمزمه باد را در گندم زارها دوست خواهم داشت .

روباه خاموش شد و مدتي به شازده كوچولو نگاه كرد و گفت:خواهش مي كنم بيا و مرزا اهلي كن!شازده كوچولو گفت:

دلم مي خواهد ولي خيلي وقت ندارم. بايد دوستاني پيدا كنتم و بسيارچيزها هست كه بايد بشناسم.

روباه گفت:

فقط چيزهايي را كه اهلي كني مي تواني بشناسي.آدمها ديگر وقت شناختن همه چيز را ندارند.همه ي چيزها را ساخته و آماده از فروشندها مي خرند وليچون كسي نيست كه دوست بفروشد آدمها ديگر دوستي ندارند.تو اگر دوست مي خواهي مرا اهلي كن!

چه كار بايد بكنم؟

روباه گفت :

بايد خيلي حوصله كني.اول كمي دور از من اين جور روي علف ها مي نشيني.من از زيرچشم به تو نگاه مي كنم و تو هيچ نمي گويي.زبان سرچشمه ي سوءتفاهم هاست. اما تو هرروز كمي نزديكتر مي نشيني...

شازده كوچولو باز آمد.

روباه گفت:بهتر بود كه در همان وقت ديروز مي آمدي.مثلا اگر در ساعت چهار بعدازظهر بيايي من از ساعت سه به بعد حس مي كنم كه خوشبختم.هر چه ساعت پيشتر مي رود خوشبختي ام بيشتر مي شود در ساعت چهار به هيجان مي آيم و نگران مي شم و آنوقت قدر خوشبختي را مي فهمم!ولي تو اگر بي وقت بياييهرگز نخواهم دانست كه كي بايددلم را به شوق ديدارت خوش كنم...آخر همه چيز آدابي دارد.

شازده كوچولو گفت :

آداب چيست؟

روباه گفت:

اين هم از چيزهاي فراموش شده است.آداب باعث مي شود كه روزي متفاوت با روزهاي ديگر و ساعتيمتفاوت با ساعتهاي ديگر باشد.

.

.

پس شازده كوچولو روباه را اهلي كرد. و چون ساعت جدائي نزديك شد روباه  گفت:

آه!...من گريه خواهم كرد.

شازده كوچولو گفت:

تقصير خودت بود.من بد تو را نمي خواستمولي خودت خواستي كه اهليت كنم...

روباه گفت:

 درست است.شازده كوچولو گفت:

ولي تو گريه خواهي كرد!

روباه گفت:

درست است.

پس حاصلي براي تو ندارد.

چرا دارد رنگ گندمزارها...

سپس گفت:

... براي خداحافظي پيش من برگرد تا رازي به تو هديه كنم.

.

.

.

سپس پيش روباه برگشت.گفت:

خداحافظ.

روباه گفت:

خداحافظ.راز من اين است و بسيار ساده است:فقط با چشم دل مي توان خوب ديد اصل چيزها از چشم سر پنهان است.

شازده كوچولو تكرار كرد تا در خاطرش بماند:

اصل چيزها از چشم سر پنهان است.

روباه باز گفت:

همان مقدار وقتي كه براي گلت صرف كرده اي باعث ارزش و اهميت گلت شده است.

شازده كوچولو تكرار كرد تا در خاطرش بماند:

همان مقدار وقتي كه براي گلم صرف كرده ام...

روباه گفت:

آدمها اين حقيقت را فراموش كرده اند اما تو نبايد فراموش كني. تو مسئول هميشگي آن مي شوي كه اخليش كرده اي. تو مسئول گلت هستي...

شازده كوچولو تكرا كرد تا در خاطرش بماند:

من مسئول گلم هستم.

(شازده كوچولو  )

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:33  توسط   | 

داستان مداد

پسرک پدر بزرگش را نگاه کرد که داشت نامه می نوشت . بالاخره پرسید :

ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره من می نویسید ؟

پدر بزرگ از نوشتن دست کشید لبخند زد و به نوه اش گفت : درست است درباره ی تو می نویسم . اما مهمتر از نوشته هایم مدادیست که با ان می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی مثل این مداد بشوی .

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید : اما این مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی در این مداد پنج نوع خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی .

خاصیت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی , اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت میکند . اسم این دست خداست , او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد .

صفت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد . اما آخر کار , نوکش تیز تر می شود . پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی , چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه , از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا , کار بدی نیست , در واقع برای اینکه خودت را در مسیر بزرگ نگه داری , مهم است .

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ,زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است .

و سر انجام پنجمین خاصیت مداد : همیشه اثری از خود به جای می گذارد . بدان هر کار در زندگیت می کنی , ردی به جای می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی , هشیار باشی و بدانی چه می کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:32  توسط   | 

پیغام ماهی ها

رفته بودم لب حوض
تا ببينم شايدد عکس تنهايی خود را در آب
آب در حوض نبود
ماهيان می گفتند:
"
هيچ تقصير درختان نيست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد.

به درک راه نبردیم به اکسی‍‍ژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل میزد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است"
باد میرفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم.

 

سهراب

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:31  توسط   | 

آخرين جرعه اين جام تهی

همه می پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه ی دلکش برگ؟
چيست در بازی آن ابر سپيد؟
روی اين آبی آرام بلند،
که می برد اينگونه تو را به ژرفای خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوترها؟
چيست در کوشش بی حاصل موج؟َ
چيست در خنده جام؟
که تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟
نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
َنه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،
نه به اين خلوت خاموش کبوترها:
من به اين جمله نمی اندیشم!
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را در باد
نفس پاک شقايق را در سينه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاينده هستی را،
در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل
همه را می شنوم،می بينم !
من به اين جمله نمی انديشم !
به تو می انديشم!
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می انديشم
همه وقت،
همه جا،
من به هر حال که باشم به تو می انديشم!
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاريکی شبها تو بتاب!
من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند!
اينک اين من که به پای تو در افتادم باز
ريسمانی کن از آن موی دراز
تو بگير!
تو ببند،
تو بخواه!
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان!
تو بمان با من تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من، همين يک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش!

آخرین جرعه این جام - بهار را باور کن

فريدون مشيری

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:28  توسط   | 

زندگي

زندگي را دوست دارم به شرطي كه :

 ز= زندان نباشد      

ن= ندامت نباشد

د= درد نباشد      

گ= گريه نباشد

 ي= يأس نباشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:27  توسط   | 

وخدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ

           بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

                   و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:27  توسط   | 

نامه ابراهام لينكلن به معلم پسرش

او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آنها صادق نيستند . اما به پسرم بياموزيد كه به ازاء هر شياد ، انسانهاي درست و صديق هم وجود دارند . به او بگوييد در ازاء هر سياستمدار خودخواه ، رهبر باحميتي هم وجود دارد . به او بياموزيد كه در ازاء هر دشمن ، دوستي هست .

مي‌دانم كه وقت مي‌گيرد . اما به او بياموزيد اگر با كارو زحمت خودش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از اين است كه جايي روي زمين پنج دلار پيدا كند . به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را ياد آور شويد . اگر مي‌توانيد به او نقش مهم كتاب در زندگي را آموزش دهيد . به او بگوييد كه تعمق كند . به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گلهاي درون باغچه ، به زنبورها كه درهوا پرواز مي‌كنند ، دقيق شود . به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود . اما با تقلب به قبولي نرسد . به پسرم ياد بدهيد با ملايم‌ها ، ملايم و با گردن كشها ، گردن كش باشد . به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد ، حتي اگر همه در جهت خلاف او حرف بزنند . به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف‌ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي‌رسد انتخاب كند . ارزشهاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد .. اگر مي‌توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتي وجود ندارد . به او بياموزيد كه مي‌تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند . اما قيمت‌گذاري براي دل بي‌معناست . به او بگوييد تسليم هياهو نشود و اگر خود را برحق مي‌داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .. در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد اما از او يك نازپرورده نسازيد . بگذاريد كه شجاع باشد . به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد . توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي‌توانيد بكنيد ، پسرم كودك كم سال و بسيار خوبيست .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:27  توسط   | 

می خواهم پیاده شوم

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

( دکتر علی شریعتی )

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:26  توسط   | 

حقیقت تلخ

یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره 
 یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره

 یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
 اون یکی مداد برای آب و بابا نداره

یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
 اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره

یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
 یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره

یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
 یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره

یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
 یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره

یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره

بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
 این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:25  توسط   | 

تو را
 

تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

براي برفي که اب مي شود دوست مي دارم

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت

لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست مي دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم

براي پشت کردن به ارزوهاي محال

به خاطر نابودي توهم و خيال دوست مي دارم

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به خاطربوي لاله هاي وحشي

به خاطر گونه ي زرين افتاب گردان

براي بنفشيه بنفشه ها دوست مي دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه کساني که نديده ام دوست مي دارم

تورا براي لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شيرين خا طره ها دوست مي دارم

تورا به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديد دوست مي دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ي ستاره هاي اسمان دوست مي دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست مي دارم

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام ...دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام ...دوست مي دارم

براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي نخستين گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست مي دارم

تو را به جاي تمام کساني که دوست نمي دارم...دوست مي دارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:25  توسط   | 

عشق

 

افلاطون مي گه: " اگه با دلت چيزي يا کسي رو دوست داري زياد جدي نگيرش،چون ارزشي نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که ديدنه، اما اگه يه روز با عقلت کسي رو دوست داشتي، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داري چيزي رو تجربه مي کني که اسمش عشقه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:24  توسط   | 

آدمك
آدمك آخر دنياست ، بخند

آدمك مرگ همينجاست ، بخند

آن خدايي كه بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دست خطي كه تو را عاشق كرد

شو‌خي ِ كاغذي ِ ماست ، بخند

فكر كن درد تو ارزشمند است

فكر كن گريه چه زيباست ، بخند

صبح فردا به شبت نيست كه نيست

تازه انگار كه فرداست ، بخند

راستي آنچه به يادت داديم

پر زدن نيست كه درجاست ، بخند

آدمك نغمه ي آغاز نخوان

به خدا آخر دنياست ،

 

 بخند

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:23  توسط   | 

بدرقه

مي دوني وقتي خدا داشت بدرقت مي كرد چي بهت  گفت:

می گفت:

اونجا كه ميري آدمايي هستن كه مي شكننت

 نكنه غصه بخوري من همه جا باهاتم.

تو كوله بارت عشق مي زارم كه بگذري

 

 قلب مي زارم كه جا بدي

 

 اشك كه هميشه همراهيت كنه

 

     و مرگ كه بدوني برمي گردي پيشم………..

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:23  توسط   | 

بدبده

زلال مثل قناری

تو پاک مثل پرستو

تو مثل بدبده خوبی

برای من تو همیشه محبوبی

تو مثل خورشیدی ، که شب شبزده را

غرق نور خواهی کرد

تو مثل بدبده خوبی

 

تو مثل معجزه در وقت یاس و نا امیدی ظهور خواهی کرد

تنها سایه آسایشی ، پناهم ده

درون خلوت امن و امید ، راهم ده

تو مثل بدبده خوبی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 15:13  توسط جهانگرد  | 

تنهایی

قلب تو قلب پرنده ، پوستت اما پوست شیر

زندونه تن و رها کن ، ای پرنده پر بگیر

اونور جنگل تن سبز ، پشت دشت سر به دامن

اونور روزای تاریک ،پشت این شبای روشن

برای باور بودن جایی باید باشه باید

برای لمس تن عشق کسی باید باشه باید

که سر خستگیهاتو به روی سینه بگیره

برای دلواپسهات ، واسه سادگیت بمیره

قلب تو قلب پرنده ، پوستت اما پوست شیر

زندونه تن و رها کن ، ای پرنده پر بگیر

حرف تنهایی قدیمی ، اما تلخ و سینه سوز

اولین و آخرین حرف ، حرف هر روز و هنوزه

تنهایی شاید یه راهه ، راهیه تا بی نهایت

قصه همیشه تکرار ، هجرت و هجرت و هجرت

اما تو این راه که همرات جز هجوم خوار و خس نیست

کسی شاید باشه شاید ، کسی که دستاش قفس نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 14:31  توسط جهانگرد  | 

درباره
خدایا
سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک
تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم
وهرچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم

پیوند ها
امكانات
طراح قالب
احسان فيروزكوهي

قالب ساز

Powered By
BLOGFA.COM

This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By padmeh