تبليغاتX
به نام دادار بی چون
به نام دادار بی چون

منوي اصلي
نويسندگان
آرشيو مطالب
آرشيو موضوعي
نظرسنجی
کانون شادی

یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا
یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود.
همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون
شادی بیام!"
کشیش با نگاه کردن به لباسهای پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را
حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس
کانون شادی پیدا کرد. دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال
بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر
میکرد.
چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت
کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود،
تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.
در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و
رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر میرسید دخترک آن را از آشغالهای دور ریخته
شده پیدا کرده باشد.
داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی ان با یک خط بد و بچگانه نوشته
شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگتر شود
تا بچه های بیشتری بتوانند به کانون شادی بیایند."
این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای
پر از محبت برای کلیسا جمع کند.
وقتی که کشیش با چشمهای پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس
نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه
فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.
او شماسهای کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند
کلیسا را بزرگتر بسازند.
اما داستان اینجا تمام نشد ...
یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال
معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که
هزاران هزار دلار ارزش داشت.
وقتی به آن مرد گفته شد که آنها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او
حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد.
اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک
به دست آنها میرسید.
در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن
زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات
بسیاری را به بار آورد.
وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای  Temple Baptist Church که 3300 نفر
ظرفیت دارد سری بزنید. و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال
هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.
همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که
صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد
که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.
در یکی از اتاقهای همین مرکز میتوانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک
ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ
حیرت انگیزی
را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول
که نویسنده
کتاب "گورستان الماسها" است به چشم میخورد.
این یک داستان حقیقی بود که نشان میدهد خداوند قادر است که چه کارهایی با 57
سنت انجام دهد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:33  توسط علی و مريم  | 

هفت قانون طلایی از نظر افلاطون

1-هر اتفاقی که در زندگی برای تو میافتد به مصلحت توست.

2-شکست معنی ندارد(شکست یعنی دیر تر پیروز شدن).

3-مسئولیت پذیر باش.

4-برای مدیریت باید ازمنابع(refrence) استفاده کنید.

5- سرمایه ما دیگرانند چون انسان اجتماعی آفریده شده است.

6-کارنوعی تفریح است.

7- پشتکار داشته باش.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 9:14  توسط علی و مريم  | 

شرط عشق

دختر جواني چند روز قبل از عروسي آبله سختي گرفت و بستري شد.
نامزد وي به عيادتش رفت و در ميان صحبتهايش از درد چشم خود ناليد..
بيماري زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عيادت نامزدش ميرفت و از درد چشم ميناليد. موعد عروسي فرا رسيد.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم ميگفتند چه خوب عروس نازيبا همان بهتر که شوهرش نابينا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنيا رفت، مرد عصايش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاري جز شرط عشق را به جا نياوردم".

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 9:0  توسط علی و مريم  | 

معني رنگها
قرمز
با نمك و دوستداشتني، مشكل پسند اما هميشه عاشق.......و
اينطور بنظر ميرسد كه مورد محبت نيز باشيد. با روحيه و
بشاش اما در همان زمان ميتوانيد بد اخلاق هم شويد
قادريد با مردم بسيار خوب و با ملاطفت برخورد كنيد و اين
همان عشقي است كه ميتواند در راهي كه در پيش داريد
همراهتان باشد
آدمهايي را كه راحت صحبت ميكنند دوست داريد اين آدمها
باعث ميشوند احساس راحتي بيشتري داشته باشيد.

شيري رنگ
اهل رقابت و بازي دوست. دوست ندارد ببازد
ولي هميشه بشاش است.
شما قابل اعتماد و امين هستيد و خيلي علاقه داريد وقت
خود را بيرون بگذرانيد، با دقت عشقتان را انتخاب ميكنيد
و بسادگي عاشق نمي شويد اما وقتي او را يافتيد تا مدتهاي
طولاني دوستش خواهيد داشت.

نيلي
شما بيشتر متوجه نگاهتان هستيد و استانداردهاي بالائي در
انتخاب عشق داريد. هر راه حلي را با دقت و تفكر انتخاب
مي كنيد و بسيار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه ميشويد
دوست داريد رهبر باشيد و به راحتي مي توانيد دوستان جديد
پيدا كنيد.

خاكستري
جذاب و فعال هستيد، شما هرگز احساستان را پنهان نمي كنيد
و هر آنچه را كه درونتان است آشكار مي سازيد. اما ضمنا
ميتوانيد خودخواه هم باشيد. مي خواهيد مورد توجه باشيد و
نمي خواهيد بطور نا برابر با شما برخورد شود. ميتوانيد
روز مردم را روشن كنيد. شما ميدانيد در زمان مناسب چه
بگوييد و خوش اخلاق هستيد.

سبز
خيلي خوب با افراد تازه كنار مي آييد. در واقع آدم
خجالتي اي نيستي اما گاهي اوقات با كلماتت به عواطف مردم
آسيب مي رسانيد. دوست داريد تا مورد توجه و علاقه كسي
باشيد كه دوستش داريد ولي اغلب تنهاييد و به انتظار فرد
مورد نظرت مي مانيد.


طلائي
شما ميدانيد چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است. آدم
بشاشي هستيد و زياد بيرون ميرويد. بسيار سخت ميتواني فرد
مورد نظرت را پيدا كني اما وقتي او را يافتي تا ساليان
متمادي دوباره عاشق نمي شوي.

صورتي
شما همواره در تلاشيد تا در هر چيزي بهترين باشيد و دوست
داريد به سايرين كمك كنيد. اما به سادگي قانع نمي شوي.
داراي افكاري منفي هستيد و در جستجوي عشقي شورانگيز
مانند آنچه در قصه هاست هستيد.

زرد
شما شيرين و بيگناهيد ، مورد اعتماد بسياري از مردم ،
و داراي رهبريتي قوي در ارتباطاتتان هستيد. شما خوب تصميم
ميگيريد و انتخاب درستي در زمان مناسب مي گيريد. همواره
در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر مي بريد.





خرمائي
باهوشيد و ميدانيد چه چيزي درست است. ميخواهيد همه چيز
را مطابق ميل خود كنيد كه گاهي ميتواند بدليل عدم توجه
به نظر ديگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور
هستيد. وقتي فرد مورد نظرتان را يافتيد برايتان دشوار
است فرد بهتري پيدا كنيد.

نارنجي
در مقابل اعمالتان مسئوليت پذير هستيد، مي دانيد چگونه
با مردم رفتار كنيد. همواره اهدافي براي دستيابي به آنها
داريد و حقيقتا براي رسيدن به آنها تلاش ميكنيد ، فردي
آماده رقابت هستيد. دوستانتان برايت بسيار مهم هستند و
قدر آنچه را كه داريد ميدانيد، گاهي اوقات واكنشتان
زيادي شديد است و علت آن نيز احساساتي بودنتان است.

ارغواني
اسرار آميز هستيد، بهيچوجه خودخواه نيستيد ، زود و آسان
نظرتان جلب ميشود. روزتان با توجه به خلقتان ميتواند
غمگين يا خوش باشد. بين دوستان محبوب هستيد اما ميتوانيد
دست به عمل احمقانه اي نيز بزنيد ، بسادگي امور را
فراموش ميكنيد. بدنبال شخصي هستيد كه قابل اعتماد باشد.

ليموئي
آرام هستيد، اما بسادگي عصباني مي شويد. به آساني حسادت
مي ورزيد و در مورد چيزهاي كوچك اعتراض ميكنيد، نمي
توانيد به يك كار بچسبيد اما داراي شخصيتي هستيد كه
اعتماد و علاقه همه را جلب ميكند.

نقره اي
خيال پرداز و بامزه ايد ، دوست داريد چيز هاي جديد را
بيازماييد. علاقه داريد خود سازي كنيد و بسادگي مي
آموزيد، براحتي ميتوان با شما صحبت كرد و شما نصايح خوبي
ميدهيد. وقتي موضوع دوستي است متوجه ميشويد نمي توان به
كسي اعتماد كرد، اما وقتي دوستان واقعي خود را يافتيد تا
پايان عمر به آنها اعتماد ميكنيد.

سياه
شما يك مبارز هستيد و داراي انگيزه ايد. اما تغيير در
زندگي را نمي پسنديد. زماني كه تصميمي گرفتيد، روي
تصميمتان تا مدتها پاي مي فشاريد. زندگي عشقي شما نيز
توام با مبارزه است و مثل همه نيست.

زيتوني
شما روشن قلب و آدم گرمي هستيد. همراه خوبي براي فاميل و
دوستانيد. خشونت را نمي پسنديد و ميدانيد چه چيزي درست
است. شما مهربان و بشاش هستيد اما بسادگي به مردم حسادت
نورزيد.


قهوه اي
فعال و ورزشكاريد ، براي ديگران مشكل است كه به
شما نزديك شوند. زماني كه متوجه ميشويد نمي توانيد به
چيزي كه ميخواهيد دستيابيد ،‌ بسادگي تسليم شده آنرا رها
ميكنيد.

آبي
اتكا به نفس كمي داريد و خيلي ايرادي هستيد. هنرمند
هستيد و دوست داريد عاشق شويد ، اما ميگذاريد عشقتان از
دستتان برود چون در اين مورد از مغزتان فرمان ميگيريد نه
از قلبتان.

سرمه اي
شما جذابيد و عاشق زندگي خود هستيد ، نسبت به همه
چيز داراي احساسي قوي هستيد و خيلي زود گيج ميشويد
زماني كه از دست شخص يا اشخاصي عصباني مي شويد برايتان
مشكل است آنها را ببخشيد.

سفيد
شما آرزو و اهدافي در زندگي داريد زود حسادت مي ورزيد
نسبت به ديگران متفاوت و گاهي اوقات عجيب هستيد اما همه
اين حالت شما را دوست دارند.

كبود
احساسات شما بسادگي و ناگهاني تغيير ميكند اغلب تنها
هستيد ، مسافرت را دوست داريد. انسان صادقي هستيد ولي
حرف مردم را زود باور ميكنيد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 9:35  توسط علی و مريم  | 

دلتنگی...

 

آن سوی دلتنگی ها....

همیشه خدایی هست ....

که داشتنش جبران همه نداشتن هاست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 9:54  توسط علی و مريم  | 

داستان واقعی

در روز اول سال تحصیلی،خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت های اولیه،مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقی بین آن ها قائل نیست.البته او دروغ می گفت و چنین چیزی امکان نداشت. مخصوصا"این که پسر کوچکی در ردیف جلوی کلاس روی صندلی لم داده بود به نام تدی استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشی از او نداشت.تدی سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود.همیشه لباسهای کثیف به تن داشت،با بچه های دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید.او واقعا"دانش آموز نامرتبی بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضی بود و سر انجام هم به او نمره قبولی نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدی در کلاس پنجم حضور می یافت،خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلی سال های قبل او نگاهی بیاندازد تا شاید به علت در س نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلم کلاس اول تدی در پرونده اش نوشته بود:"تدی دانش آموز باهوش،شاد و با استعدادی است.تکالیفش را خیلی خوب انجام می دهد و رفتار خوبی دارد.رضایت کامل"

معلم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود:"تدی دانش آموز فوق العاده ای است.همکلا سیهایش دوستش دارند ولی او بخواطر بیماری درمان ناپذیر مادرش که در خانه بستری است دچار مشکل روحی است."

معلم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود:"مرگ مادر برای تدی بسیار گران تمام شده است .او تمام تلاشش را برای درس خواندن می کند ولی پدرش به درس و مشق او علاقه ای ندارد.اگرشرایط محیطی او در خانه تغییر نکند او به زودی با مشکل روبرو خواهد شد."

معلم کلاس چهارم تدی در پرونده اش نوشته بود:"تدی درس خواندن را رها کرده و علاقه ای به مدرسه نشان نمی دهد.دوستان زیادی ندارد وگاهی در کلاس خوابش می برد."

خانم تامپسون با مطالعه پرونده های تدی به مشکل او پی برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد.تصادفا"فردای آن روز،روز معلم بود و همه دانش آموزان هدایایی برای او آوردند.هدایای بچه ها همه در کاغذ کادوهای زیبا و نوارهای رنگارنگ پیچیده شده بود،بجز هدیه تدی که داخل یک کاغذ معمولی و به شکل نامناسبی بسته بندی شده بود.خانم تامپسون هدیه ها را سر کلاس باز کرد.وقتی بسته تدی را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود ویک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود.این امر باعث خنده بچه های کلاس شد اما خانم تمپسون فورا" خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایی دستبند کرد.سپس آن را همانجا به دست کرد ومقداری از آن عطر را نیز به خود زد.تدی آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتی بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد.سپس نزد او رفت و به او گفت :"خانم تامپسون،شما امروز بوی مادرم را می دادید."

خانم تامپسون،بعد از خداحافظی از تدی،داخل ماشینش رفت و برای دقایقی طولانی گریه کرد.از آن روز به بعد،اوآدم دیگری شد و در کنار تدریس خواندن،نوشتن،ریاضیات و علوم،به "آموززندگی "و"عشق به همنوع"به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه ای نیز ببه تدی می کرد.

پس از مدتی،ذهن تدی دوباره زنده شد.هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعترپاسخ می داد.به سرعت او یکی از با هوش ترین بچه های کلاس شد و خانم تامپسون با وجودی که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد،اما حالا تدی دانش آموز محبوبش شده بود.

یکسال بعد،خانم تامپسون یادداشتی از تدی دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلمی هستید که من در عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن،خانم تامپسون نامه دیگری در یافت کرد که در آن تدی نوشته بود با وجودی که روزگار سختی داشته است اما دانشگاه را رها نکرده و به زودی از دانشگاه با رتبه عالی فارغ التحصیل می شود.باز هم تاکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهارسال دیگر هم گذشت و باز هم نامه ای دیگر رسید.این بار تدی توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم به ادامه تحصیل گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است.بازهم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود.اما این بار،نام تدی در پایان نامه کمی طولانی تر شده بود:"دکتر تئودوراستودارد"

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگری رسید.تدی در این نامه گفته بود که با دختری آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند.او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده است و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسی در کلیسا،در محلی که معمولا برای نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند.خانم تامپسون بدون معطلی پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟او دستبند مادر تدی را با همان جاهای خالی نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن،یک شیشه از همان عطری که تدی برایش آورده بود خرید و روزعروسی به خودش زد.

تدی وقتی در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمی هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت:"خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید متشکرم .به خاطر اینکه باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمی هستم از شما متشکرم.واز همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم."

خانم تامپسون که اشک داشت در گوش او پاسخ داد:"تدی تو اشتباه می کنی.این تو بودی که به من آموختی که می توانم تغییر کنم.من قبل از آن روزی که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردی،بلد نبودم چگونه تدریس کنم."

بد نیست بدانید که "تدی استودارد"هم اکنون در دانشگاه آیوا استاد برجسته پزشکی است و بخش سرطان دانشکده پزشکی دانشگاه نیز به نام او نامگذاری شده است.

همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 8:55  توسط علی و مريم  | 

تله موش

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار
تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز
كردن بسته بود .
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب
مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به
هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك
تله موش خريده است . . . »!
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم
. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش
ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي
توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من
ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با
شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله
موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر
روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار
بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك
مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد
، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن
صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را
فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به
خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :«
براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ..»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي
خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت
و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ،
ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ،
در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در
روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد
مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك
تدارك ببيند.
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد
كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد
، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 10:23  توسط علی و مريم  | 

کوچه تنهایی

شعر من کوچه پیچاپیچی است ....

          کوچه باغی است

                که تنها یک شب

                      تو از این کوچه گذشتی مغرور

سالها می گذرد.....

                   سالها در گذر کوچه نگاه دیوار

                         دیده بس رهگذران را خاموش

                        دیده بس رهگذران را پر شور

لیک ای رهگذر یکشبه کوچه من

                               جای پای تو

                                  در این کوچه بجا ماند است

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 10:22  توسط علی و مريم  | 

عجایب هفت گانه

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست وار بنویسند. دانش
آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته های آنها را جمع آوری کرد. با آن که
همه جواب ها یکی نبودند اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند:
اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و... در میان نوشته ها کاغذ
سفیدی نیز به چشم می خورد. معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از
دانش آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟
دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی توانم تصمیم
بگیرم که کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خوب، هر چه در ذهنت است به من بگو،
شاید بتوانم کمکت کنم.
در این هنگام دخترک مکثی کرده و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از
: لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.
پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.
آری عجایب واقعی همین نعمتهایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می انگاریم.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 8:56  توسط علی و مريم  | 

مادر

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من
بود
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك
چشم داره
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو
..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟ اون
هيچ جوابي نداد....
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداسته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...
از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش
رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!" گم شو
از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد : " اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار
اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
دانش آموزان مدرسه
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي
همسايه ها گفتن كه اون مرده ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو
سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي
اينجا
ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني
... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك
مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين مال
خودم رو دادم به تو
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور
كامل ببينه با همه عشق و علاقه من به تو ، مادرت*

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 9:0  توسط علی و مريم  | 

آخرین معشوق

با من بگو از عشق
ای آخرین معشوق
که برای رسوایی
دنبال بهونه ام

با بوسه ای آروم
خوابم رو دزدیدی
تو شدی تعبیر
رویای شبو نه ام

من تو نگاه تو
دنیامو میبینم
فردای شیرینم
نازنین من

چشمای تو
افسانه نیست
که تمومه خواب و خیالم بود
تقدیر من
عشق تو شد
که همیشه فکر محالم بود

شبهای تنهایی همرنگه گیسوته
آغوشتو واکن بانوی مهتابی
داواپسی هامو
با خنده ای کم کن
که تویی پایان
تردید و بیتابی

من تو نگاه تو
دنیامو میبینم
فردای شیرینم
نازنین من

چشمای تو
افسانه نیست
که تمومه خواب و خیالم بود
تقدیر من
عشق تو شد
که همیشه فکر محالم بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 9:30  توسط علی و مريم  | 

خدا وجود داره

زنی پسرش را به سینما می بردو دقیقا به قدری كه برای سینما رفتن لازم بود ،پول
همراه داشت.پسر با شور و هیجان دم به دم از مادرش می پرسید كه پس كی به سینما
می رسند.سر چهارراه كه به خاطر چراغ قرمز ایستاده بودند،زن گدایی را دید كه در
پیاده رو نشسته بود و صدایی را شنید كه به او گفت:
- هر چی پول داری ،به او بده!
زن به بحث با آن صدا پرداخت .او به پسرش قول سینما داده بود .صدا دست بردار
نبود:
 تمامش را بده!
زن گفت:
- می توانم نصفش را به بدهم.پسرم هم می تواند تنها به سینما برود و من بیرون می
مانم تا او از سینما بیاید.
اما صدا مایل به جرو بحث در این مورد نبود:
- همه را به او بده.
زن اصلا وقت نكرد تا ماجرا را برای پسرش توضیح دهد.اتومبیل را متوقف كرد و همه
پولی را كه داشت ،به گدا داد.
گدا گفت:
-خدا هست.شما این را به من اثبات كردید.امروز روز تولد من است. دلم گرفته
بود.خجالت می كشیدم گدایی كنم.به همین دلیل تصمیم گرفتم گدایی نكنم و در دل
گفتم:اگر خدایی هست،هدیه ای به من می دهد.

پائولو کوئیلو

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 8:56  توسط علی و مريم  | 

معنی گلها

معنی

روانشناختی

گلها وگیاهان:

گل شقایق:امید و آرزو

گل بنفشه ی کبود:وفاداری

گل آلاله:افکارساده لوحانه

گل ارکیده:همیشه در کنارم بمان

گل داوودی زرد:علاقه ی تحقیر شده

گل یاسمن: تعلق خاطرو دلبستگی

گل رز شرابی:زیبایی ناخودآگاه خدادادی

گل زعفران:بدرفتاری و خشونت ممنوع

گل رز وحشی زرد با برگهای معطر:کاهش علاقه

گل میخک و مینای سفید با هم:تحسین خصوصیات اخلاقی

گل سوسن وحشی وگل سرخس با هم:کجذوب مهربانی دیگری شدن

گل رزماری: حضورتو به من نیروی تازه می بخشد

گل یاس:احساسات پاک قلبی

گل میخک صورتی:محبت زنانه

گل بنفشه ی فرنگی:طرز فکر

گل صد تومانی:شرم و حیا

گل زنبق:من پیغامی دارم

گل راج:آیا من فراموش شده ام؟

گل فندق:آشتی و سازش

گل نیلوفرآبی:علاقه از دست رفته

گل رز زرد:رشک وحسادت

گل جعفری:دانش واطلاعات مفید و سودمند

گل یاگیاه کاهو:بی علاقه گی و بی رحمی

گل یا گیاهان شهد دار:عاطفه ی مثبت وعلاقه مندی

گل رز بی خار:با یک نظر علاقه مند شدن

گل داوودی:شادی در کهنسالی

شکوفه های هلو:من به تو علاقه مندم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 9:24  توسط علی و مريم  | 

سرگذشت

مي خروشد دريا

هيچكس نيست به ساحل پيدا

لكه اي نيست به دريا تاريك

كه شود قايق

اگر آيد نزديك

 

مانده بر ساحل

قايقي ريخته شب بر سر او

پيكرش را ز رهي ناروشن

برده در تلخي ادراك فرو

هيچكس نيست كه آيد از راه

و به آب افكندش

و در اين وقت كه هر كوهة آب

حرف با گوش نهان مي زندش

موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما

قصة يك شب طوفاني را

 

رفته بود آن شب ماهي گير

تا بگيرد از آب

آنچه پيوندي داشت

با خيالي در خواب

 

صبح آن شب، كه به دريا موجي

تن نمي كوفت به موجي ديگر

چشم ماهي گيران ديد

قايقي را به ره آب كه داشت

بر لب از حادثة تلخ شب پيش خبر

پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش

به همان جاي كه هست

در همين لحظة غمناك بجا

و به نزديكي او

مي خروشد دريا

وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز

از شبي طوفاني

داستاني نه دراز

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 9:56  توسط علی و مريم  | 

راههای بدست آوردن موفقیت در یک ماه

روز اول
از كارهايي كه ناچاري انجام دهي لذت ببـــر.
نق زدن تنها تو را خسته تر مي كند و نمي گذارد كار را درست انجام دهي.
اما اگر با موفقيت مانند يك دوست رفتار كني.
مثل سگ همه جا به دنبالت خــــــواهد بود.


روز دوم
سعي كن كارهايت را از صميم قلب انجام دهي.
نه به صرف اين كه ناچاري انجام دهي.
بايد به كارت ايمان داشته باشي.
يك جريان آب ضعيف ، تنها نيمي از باغچه را آبياري مي كند.


روز سوم
همه چيز را همانطور كه هست بپذير.
خواستن تنها، چيزي را تغيير نمي دهد.
خواستن، باد را از وزيدن باز نمي دارد و برف را به آب نبات تبديل نمي كند.
اگر مي خواهي چيزها را بهتر از خودشان تبديل كني، با آنها همان گونه كه هستند مواجه شو.


روز چهارم
تمرين كن تا از درون شاد باشي.
اجازه نده ديگران براي شاد كردن تو تصميم بگيرند.
خودت رئيس كارخانة شادي سازي باش.


روز پنجم
ذهنت را همانند ابر سفيدي كه در آسمان است، آزاد كن.
تلاش كن، اما نتايج كار را واگذار تا با هم كار بيايند
براي ابر چه فرقي مي كند باد از كدام سو بوزد.
چرا وقتت را براي چيزي كه در كنترل تو نيست، تلف مي كني؟


روز ششم
وقتي تصميم به انجام كاري مي گيري،
از خود نپرس : من چه مي خواهم ؟
بلكه بپرس : چه كاري به نفع همه است ؟
اگر به فكر منافع ديگران باشي، ديگران در كنارت كار خواهند كرد و كمكت خواهند كرد تا موفق شوي.

روز هفتم
هنگام تصميم گيري ابتدا نبايد بپرسي، از اين كار چه نفعي عايدم خواهد شد؟
پرسش درست اين است كه : چه كاري به نفع همه است؟
خانه زماني مستحكم خواهد شد كه همة ديوارهايش استوار باشند.


روز هشتم
وقتي كار به مشكل مي خورد، نه ديگران را سرزنش كن و نه خود را،
انسان وقتي شنا ياد مي گيرد كه از فرو رفتن در آب نترسد.


روز نهم
براي موفقيت در هر كار،
بايد ابتدا تصوير واضحي از نقشة كار داشته باشي.
آن گاه، همان طور كه در باد شديد، نخ بادبادك را محكم نگه مي داري،
بايد هدفت را هم به همان محكمي نگه داري.


روز دهم
اگر طرحي در عمل مشكل تر از آن شد كه فكر مي كردي،
دلسرد نشو.همه چيز اين دنيا همين طور است،
خصوصاً اگر ارزشمند باشد.
لاجرم خود حبابي بيش نبود، زيبا اما توخالي.


روز يازدهم
مشكلات ما را قوي و به سمت
پيروزي هاي بزرگ تر هدايت مي كنند.
كوهنوردي آسان نيست، اما منظره اي هم كه
از قله كوه ديده مي شود، بسيار زيباست.


روز دوازدهم
اراده ات را قوي كن.
خود را وارد به انجام كارهايي كن كه برايت مشكل اند.
سپس آنها را با جديت انجام بده.
بعد از مدتي خواهي ديد كه اراده ات همانند
گرزي فولادي سخت و درخشان شده است.


روز سيزدهم
با انرژي كامل روي كارهايت تمركز كن.
شيشه هاي رنگي كليسا، هنگام عبور نور از آنها
بسيار زيبا و درخشان مي شوند.
كارهايت را هم اگر با انرژي انجام دهي،
شفاف و زيبا خواهند شد.


روز چهاردهم
هنگامي كه قصد انجام كاري را داري، از خود نپرس :
ديگران آن را چگونه و با چه روشي انجام داده اند ؟
بلكه بپرس : چگونه مي توانم آن را درست و به بهتـــــــــرین وجه ممكن انجام دهم.
اين را بدان كه همواره حقيقتي تازه در انتظار كشف شدن است.
بدون احساس وجود اين حقايق، كريستف كلمب
هرگز به آمريكا نمي رسيد و گراهام بل تلفن را اختراع نمي كرد.


روز پانزدهم
هر كاري را با جان و دل انجام بده.
اگر شعاع انرژي ات را مانند ذره بيني كه نور خورشيد را متمركز مي كند،
روي موانع تمركز دهي،
هر مانعي كه سر راهت باشد خواهد سوخت.


روز شانزدهم
امروز را آغازي تازه بدان.
چرا به چيزي كه ديروز اتفاق افتاده، يا انجام شده فكر مي كني؟
زندگي رودخانه اي است كه مدام به سمت آينده در جريان است.
هيچ قطره اي از آن دوبار از زير يك پل رد نمي شود.
كار را با روشي تازه انجام بده، بهتر از هميشه.


روز هفدهم
افكار و روياهايت را بسط بده.
هنگامي كه در بيرون چمنزاري پهناور است
كه از هر سو تا افق امتداد دارد.
چرا خود را در آغل حبس كني.


روز هجدهم
نگذار افكار و ذهنياتت به صورت عادت درآيند.
سعي كن هرگز در جا نزني.هر روز از زاويه اي تازه به كارها نگاه كن.
زندگي يك صحنة پر از ماجراست.
به اطرافت نگاه كن: نشانه هاي زيبايي وجود دارند كه به كشفيات تازه اشاره مي كنند.


روز نوزدهم
مهم ترين چيز احساسي است كه نسبت به كارت داري.
وجود رنگ هاي تيره در يك تابلوي نقاشي.
نشانة افسردگي نقاش آن تابلوست.
رنگ هاي روشن، حاكي از وجود روشنايي و انرژي در زندگي نقاش آن تابلوست.
هر كاري را با شادي انجام بده، تاديگران را هم شاد كني.


روز بيستم
زندگي مثل يك تاب است كه هم مي تــــــــــواند سرگرم كننده باشد و هم حال به هم زن.
اگر هر بار كه تاب مي خوري احساس شگفتي كني،
لذت تاب خوردن را احساس خواهي كرد.
در زندگي هم هر بار كه كاري را انجام مي دهي،
از انجام آن شگفتي احساس كن.


روز بيست و يكم
حرف حق را بپذير و كاري به گويندة آن نداشته باش.
مثلاً اگر بوي دود را احساس مي كني و طوطي ات فرياد بزند كه :
خانه آتش گرفت!
آيا به مهمانهايت خواهي گفت :
اين طوطي نمي فهمد چه مي گويد؟


روز بيست و دوم
عقايد را با حقايق اشتباه نكن.
حقيقت مانند دانة بادام است،
و عقايد پوستة آن دانة بادام هستند.
اگر به دنبال حقيقت هر چيز هستي،
بايد پوسته را بكني، تا خود دانه را ببيني.


روز بيست و سوم
قبل از انجام هر كار مهمي، اول ببين
چه احساسي نسبت به انجام آن داري.
آيا آن كار را مهم مي داني؟ آيا واقعي به نظرت مي رسد؟
آيا به ديگران كمك مي كند؟


روز بيست و چهارم
هنگام غليان احساسات، هيچ تصميم مهمي نگير.
در اين صورت اشتباه خواهي كرد.
اول درونت را آرام كن.
ذهن مانند يك درياچه است.
هنگام غليان احساس، درياچه مواج است.
درياچه هنگامي نور ماه را منعكس مي كند كه آرام باشد.


روز بيست و پنجم
هنگام مواجه شدن با مشكلي يادت باشد كه حتماً راه حلي وجود دارد.
زيرا هر چيز با جفتش به وجود مي آيد.
بعد از هر سقوطي ، صعودي و بعد از هر شبي، روزي وجود دارد.
ذهنت را روي راه حل ها متمركز كن.
براي بيرون آمدن از يك اتاق بايد در را پيدا كني،
نه اين كه به ديوارها فكر كني.


روز بيست و ششم
همواره از نعمتهايي كه زندگي به تو بخشيده است،
شاد باش و به خاطر آنچه كه نداري گله مند نباش.
ساختمان با سنگ هايي ساخته مي شود كه در دسترس اند،
نه با سنگ هاي حياط خانة ديگران.


روز بيست و هفتم
سعي كن مثل ماشين خرابي كه خاموش نمي شود،
دائماً در حال عذرخواهي نباشي.
با اين كار توجه ديگران را به اشتباهاتت جلب خواهي كرد.
تلاش كن كه بهترين را انجام دهي.
آن گاه لبخند بزن و حركت كن.
تنها خداوند كامل است.


روز بيست و هشتم
هر كار خيري كه در اين دنيا انجام دهي،
بيش از هر كس به خودت كمك خواهد كرد،
به تو قدرت و انرژي و درك بيشتر خواهد بخشيد.
اگر خودت نقاشي كني،
ديگران از تماشاي آن لذت خواهند برد.
ضمن آنكه در حين كار
تجربه ات هم در نقاشي بيشتر شده است.


روز بيست و نهم
براي عمل كردن از درونت فرمان بگير.
براي تفكر از درونت راهنمايي بجو.
زيرا درك و آگاهي را بايد دريافت كني
و نمي تواني خودت خلق كني.
زمين هنگامي گرم مي شود كه
به سمت خورسيد متمايل باشد.


روز سي ام
هر چيز كه راست و درست باشد،
به نفع تو و ديگران خواهد بود.
خداوند بهتر از هر كس مي داند كه
چه چيز به تو شادي واقعي مي بخشد.
آيا يك گياه مي فهمد كه باد، آن را تقويت مي كند
يا باران ملال آور باعث
رشد گل هاي زيبا مي شود.


روز سي و يكم
هرگز مغرور نشو،
زيرا غرور ميكروبي كشنده است.
غرور به تدريج عقل را زايل مي كند
و باعث مي شود هيچ كاري را بدرستي انجام ندهي

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 8:58  توسط علی و مريم  | 

درباره
خدایا
سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک
تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم
وهرچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم

پیوند ها
امكانات
طراح قالب
احسان فيروزكوهي

قالب ساز

Powered By
BLOGFA.COM

This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By padmeh