|
منوي اصلي
نويسندگان
آرشيو مطالب
مهر 1388
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آرشيو موضوعي
شعر
شعر عاشقانه شعر عرفانی شعر خارجی اشعارایرج جنتی عطایی اشعار احمد شاملو اشعار شهیار قنبری داستان داستان عاشقانه داستان حکیمانه زندگینامه بزرگان جملات قصار تصاویر قدرت خدا تنهایی قوانین موفقیت اشعار هوشنگ ابتهاج اشعار فریدون مشیری اشعار مهدی اخوان ثالث عرفانی عاشقانه حکیمانه اشعار سهراب سپهری نظرسنجی
|
خداحافظ
دلخوشیهایم خدا حافظ عاشقی هایم خدا حافظ
ای همه وابسته گی هایم خدا حافظ ای همه شور و شررهایم خدا حافظ
آه ای همه خاطرات خوشم خدا حافظ آه ای همه بی قراری هایم خدا حافظ
خدا حافظ....... خدا حافظ........ خدا حافظ....... (مریم) + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:47  توسط علی و مريم
|
وفادار تو بودم
وفادار تو بودم تا نفس بود دریغا همنشینت خار و خس بود دلم را بازگردان،بازگردان همی جان ،سوختن بس بود
درون سینه آهی سر دارم رخی پژمرده،رنگی زرد دارم ندانم عاشقم ،مستم چه هستم همی دانم دلی پر درد دارم + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:34  توسط علی و مريم
|
شاه جهان
روزی دختر غمگین و ناراحت پیش پسرک آمد و با حزن و اندوه به او گفت برای من مشکلی پیش آمده که آینده ام را خراب کرده است و هر چه فکر می کنم چاره ای نمی اندیشم، پسر عاشق که توانایی دیدن اندوه دختر را نداشت به او گفت من از دار دنیا همین یک آرزو را در گنجینه خود دارم و آن را به تو می بخشم … وقتی دختر آرزو را پذیرفت، پسر از او پرسید آرزویت چیست؟ دختر گفت: آرزویم این است که تو بمیری و من همسر شاهزاده شوم. پسر با اندوه سر خود را بر زمین گذاشت و مرد تا آرزوی دختر برآورده شود. فردای آن روز دختر همسر شاهزاده شد و در قصری مجلل زندگی بی روح خود را می گذراند. ولی روزی شاهزاده را دید که بر روی تخت خود اندوهگین نشسته و در فکر فرو رفته است، دختر نزدیک شد و از او پرسید چه شده است سرورم؟ شاهزاده گفت: سالهاست به دنبال گنجینه ای می گردم که در آن آرزویی نهفته است که هر کس آن را داشته باشد می تواند شاه جهان شود. ناگهان اشک در چشمان دختر جمع شد و با حسرت گفت: تنها شاه جهان می تواند این گونه عاشقانه از جانش بگذرد. ...... دلتنگ کسی هستم که روزی آرزوهایش را به من داد، اگر اینقدر مهربان نبود اینک آتش نمی گرفتم، من عاشقش بودم.......
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 8:54  توسط علی و مريم
|
قرارمون
قرارمون عبور از لحظه ها بود نه اینکه من برم تنها بمونی
قرارمون حضور خنده ها بود به امیدی که پیش هم بمونیم + نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 8:50  توسط علی و مريم
|
روزهای دلتنگی
روزها کنار پنجره منظرت هستم می دانم که دیگر نمی آیی اما... بی تاب تو هستم.... و منتظر آمدنت.... نمی دانم چگونه حس خواستن تو را از سر بیرون کنم رفتی اما بهم نگفتی که چگونه باید فراموشت کنم!!!! "مریم" + نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 8:55  توسط علی و مريم
|
بی تو
ای کاش
ای کاش صدای قلبم رو می شنیدی... ای کاش مانع رفتنم می شدی....
بی وفاییم را به حساب دنیا بگذار... من خواستم بمانم اما نشد...
رفتم نگو که بی وفا بود....
من رفتم ... اما دلم هنوز پیش تو مونده.... مواظبش باش .... چون لبریز از دوست داشتنه.... "تا همیشه با عشق" " مریم" + نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 8:41  توسط علی و مريم
|
یادم آید
یادم آید تو به من گفتی)):از این عشق حذر کن! J recall, you said "Avoid love لحظه ای چند بر این آب نظر کن. "Let your eyes upon the brook fall آب ،آئینه عشق گذران است. "Water is mirror of love, brief and short تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است. "Today with another amorous glance you disport + نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 9:22  توسط علی و مريم
|
تولت مبارک ای بهترینم
روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو
كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو
درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم
بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم
ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم
از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم
من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون
چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون
به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم
هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم
تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم
اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم
كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش
بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش
با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک
با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک
عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک
فقط مي خوان بهت بگن :.
.
.
.
. تولدت مبارک
علی عزیزم تولدت رو با تمام وجود تبریک میگم و برات بهترین ها رو آرزو می کنم + نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 10:30  توسط علی و مريم
|
تولدت مبارک عزیزم
با عشق به زیباترین غزل زندگی ام !
مدست هاست که یادت در دلواپسی هایم شناور است، ای همدم زلال ترین لحظات تنهایی ام ! روز میلادت را با تمامی شکوفه های صورتی احساس معطر می کنم و از پشت تمام فاصله ها بغض غرورم را با باران های تند دوست داشتن به پای دلت می ریزم! ایمان دارم که ستاره باران ترین نگاه دنیا را صاحبی! لمس وجودت مبارک عزیزم! + نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 9:26  توسط علی و مريم
|
نامه ای برای تو....
این ترانه بوی نان نمی دهد بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره دلم دوباره باز شد سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده و صمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد:
با سلام و آرزوی طول عمر که زمانه این زمان نمی دهد کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد وسعتی به قدر جای ما دوتن
گر زمین دهد،زمان نمی دهد
فرصتی باری دوست داشتن نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را هدیه ای به رایگان نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کسی نام دیگر بر آن نمی دهد جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان پاسخم نه این ،نه آن ..... نمی دهد خواستم که با تو درد و دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد...... + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 8:48  توسط علی و مريم
|
سنگ
سنگ روی سنگ میگذاری زیر ریزش یکریز آسمان و سر بلند نمیکنی تا کسی گمان نبرد که اشکهایت را پنهان میکنی به بهانهی باران. سنگ بر سنگ میچینی تا ستونی شود بلند, تا روزی دستت را بگیرد و با تو بر فراز سنگها بایستد و زندگی را فریاد بزند.
وامیچینی تا ستونی شود بلند, تا روزی روزگاری برسد به آسمانی که پس از بارش باران بستر رنگینکمان میشود. تو سرگرم و دلگرم سنگها میشوی و قطرات باران رنگهایت را میشویند و میبرند و تو دیگر رنگارنگ نیستی، بیرنگ شدهای مثل رنگی پریده که نبوده است و نیست.
رنگینکمان نیست میشود و توفان درمیگیرد و تو هیچ نمیبینی و سنگ بر سنگ میچینی. + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 9:27  توسط علی و مريم
|
سنگ عشق
خداحافظ عشق من....
هر ثانیه عطر وجودت رو کنارم حس می کنم... مگه میشه مهربونی هاتو فراموش کنم.... مگه میشه یه لحظه چشمای زیبات از یادم بره.... حس خوب با تو بودن پیش منه،همین جاست.... تا ابد عشق زیبای تو، توی قلب منه... تا ابد برام بهترینی... اشکامو بدرقه راهت می کنم... ای بهترینم سخته گفتنش ولی........ خداحافظ عشق من (مریم تو)
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 10:12  توسط علی و مريم
|
عشق
چنان گرم هزیان عشقم که آتش به جای عرق از تبم می تراود ز دل بر لبم دعایی بر آید اجابت ز هر یاربم می تراود ز دین ریا بی نیازم بنازم به کفری که از مذهبم می تراود. ( قیصر امین پور) + نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 9:51  توسط علی و مريم
|
جوى خاطره
در این نیم شب که حتی نسیم هم به خواب رفته است و ستارگان آهسته پلک می زنند که مبادا خورشید بیدار شود، هنوز چشمان من بیدار است و در تنهایی خویش با یاد محبوب آرام تر از لبخند ستارگان، اشک می ریزم و دل را چون آب چشمه ای زلال و بی خروش در جوی خاطره ها جاری می سازم و می روم تا منزل یاد یار. آه که تلخ است لحظه های بی تو و چه شیرین است یاد محبوب+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 8:40  توسط علی و مريم
|
آرزوی من این است
آرزوی من این است که دو روز طولانی در کنار تو باشم فارق از پشیمانی
آرزوی من این است یا شوی فراموشم یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
آرزوی من این است که تو مثل یک سایه سر پناه من باشی لحظه تر گریه
آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده هم سفر شوی با من در سکوت یک جاده
آرزوی من این است هستی تو من باشم لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم
آرزوی من این است تو غزال من باشی تک ستاره روشن در خیال من باشی
آرزوی من این است در شبی پر از رویا پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا
آرزوی من این است از سفر نگویی تو
تو، هم آرزویی کن اوج آرزویی تو
آرزوی من این است مثل لیلی و مجنون پیروی کنیم از عشق این جنون بی قانون
آرزوی من این است زیر سقف این دنیا من برای تو باشم تو برای من تنها
آرزوی من این است آرزوی من این است آرزوی من این است آرزوی من این است
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 8:37  توسط علی و مريم
|
گریزودرد
رفتم،مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود این عشق آتشین پر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده بود رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا با اشک های دیده زلب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم رفتم مگو،مگو،که چرا رفت،ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما از پرده خموشی و ظلمت،چو نورصبح بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم،که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر زخویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان زکرده ها و پشیمان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم + نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 9:2  توسط علی و مريم
|
داستان جالب امتحان دامادها
زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. + نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 8:31  توسط علی و مريم
|
نقره ناب
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:25  توسط علی و مريم
|
سخن بزرگان
ملاصدرا می گوید:
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 9:18  توسط علی و مريم
|
لطف خدا
روزی شـیـطان عرض کـرد که، الهی! بندگان تـو، تـو را دوسـت می دارند و نافـرمانی تو می کنند و مــرا دشمن دارند و اطاعتم می نمایند. خطاب رسید که ای ابلیس! به واسطه همان دوستی که با من دارند و دشمنی که با تو دارند، از نافرمانی های آنها درخواهم گذشت.
کشکول شیخ بهائی + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 9:6  توسط علی و مريم
|
تولهسگهای فروشی
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 8:26  توسط علی و مريم
|
کلمات
سازنده ترین کلمه((گذشت)) است...آن را تمرین کن.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 9:33  توسط علی و مريم
|
بدانیم که می توانیم
یك انسان موفق بیش از آن که از خود بگوید از دیگران میگوید. یك انسان موفق موفقیت دیگران را موفقیت خود میداند. + نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 8:54  توسط علی و مريم
|
بگذر زمن
بگذر ز من ای آشنا،چون از تو من دیگر گذشتم
عشق تو نمی میرد + نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 8:56  توسط علی و مريم
|
تنگنا
چه تنگنای سختی است !. دکتر علی شریعتی
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 8:45  توسط علی و مريم
|
با عشق
گرچه دانم همه کس عاشق اویند لیک میترسم یا رب! نکند راست بگویند
مهدی اخوان ثالث
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 8:42  توسط علی و مريم
|
عشق
دهانت را ميبويند احمد شاملو + نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 8:48  توسط علی و مريم
|
فرشته
آخرین تکه را از داخل جعبه خارج کرد و در مشتش گرفت . با درخشش خاصی که در چشمان اش بود به سمت پیرمرد رفت و آخرین تکه را به او داد . پیرمرد سرش را بلند کرد و دخترک در لابه لای آدم ها ناپدید شد . پیرمرد از روی صندلی شکسته اش بلند شد و به سمت پسرکی که در گوشه ای از خیابان مشغول واکس زدن بود ، رفت و آخرین تکه را به او داد . پسرک سرش را بلند کرد و پیرمرد در لا به لای آدم ها ناپدید شد . پسرک واکسی پس از تمام شدن کار اش آخرین تکه بیسکویت را به دهان برد .. و در میان انبوه آدم ها ناپدید شد . + نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 8:46  توسط علی و مريم
|
آرزوی کافی
هواپيما درحال حرکت بود و آنها همديگر را بغل کردند و مادر گفت: "دوستت دارم و آرزوي کافي براي تو مي کنم." دختر جواب داد: "مامان زندگي ما باهم بيشتر از کافي هم بوده است. محبت تو همه آن چيزي بوده که من احتياج داشتم. من نيز آرزوي کافي براي تو مي کنم." آنها همديگر را بوسيدند و دختررفت. مادر بطرف پنجره اي که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ايستاد، مي توانستم ببينم که ميخواست و احتياج داشت که گريه کند. من نميخواستم که خلوت او را بهم بزنم ولي خودش با اين سؤال اين کار را کرد: "تا حالا با کسي خداحافظي کرديد که ميدانيد براي آخرين بار است که او را ميبينيد؟" جواب دادم: "بله کردم. منو ببخشيد که فضولي ميکنم، چرا آخرين خداحافظي؟" + نوشته شده در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 8:35  توسط علی و مريم
|
آبی آرامش
خدایا; با توام; می دانم که اگر با تو باشم به آرامش واقعی می رسم. اما می دانم بیشتر از آنکه من با تو باشم این تویی که با منی! نزدیک تر از من به منی! مهربان تر از من با منی و این چندین برابر مرا آرام و مطمئن می کند! نگاه مهربان تورا در تمامی لحظاتم حس می کنم. می بینم که چطور دستانم را می گیری تا زمین نخورم. قدم به قدمهایم را نظاره می کنی تا خطا نروم. حتی آن وقتهایی که بازیگوشی می کنم و به بیراهه ها سرک می کشم. وقتهایی که به سایه های موهوم پشت دیوارها دل خوش می کنم. وقتهایی که از نور و روشنی فرار می کنم ودر دام تاریکی اسیر می شوم. وقتهایی که اندوهی گزنده تارو پود وجودم را می آزارد. وقتهایی که دلخوش پوچ ترین پوچها می شوم و علفهای هرز در گوشه های دلم رشد می کنند، وقتهایی که تو را از یاد می برم، حتی در آن وقتها هم از دور و نزدیک مراقب منی! نگران منی! و باز آغوش توست که آرامش التهاب های بی تو بودنم می شود... چقدر ناتوان و بیچاره اند آنها که تو را نیافته اند; و من چقدر خوشبختم که تو را یافته ام وچقدر خوشبخت تر که می دانم و یقین دارم که تو مرا از یاد نمی بری..... آرامش من، خدای خوب و مهربانم; بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را در سال جدید با دستهای روشن تو می توان گشود.... + نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 8:45  توسط علی و مريم
|
تبریک
دوستان عزیز پیشاپیش عید نوروز رو به همتون تبریک می گم امیدوارم سال خوبی در پیش داشته باشید + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 16:11  توسط علی و مريم
|
مرغ معما
دیر زمانی است روی شاخه این بید + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 16:8  توسط علی و مريم
|
ای نزدیک
در نهفته ترين باغ ها، دستم ميوه چيد. و اينك، شاخه نزديك! از سر انگشتم پروا مكن. بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست، عطش آشنايي است. درخشش ميوه! درخشان تر. وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد. دور ترين آب ريزش خود را به راهم فشاند. پنهان ترين سنگ سايه اش را به پايم ريخت. و من، شاخه نزديك! از آب گذشتم، از سايه بدر رفتم، رفتم، غرورم را بر ستيغ عقاب - آشيان شكستم و اينك، در خميدگي فروتني، به پاي تو مانده ام. خم شو، شاخه نزديك! ((سهراب سپهری)) + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 8:46  توسط علی و مريم
|
زندگینامه علی اسفندیاری
علی اسفندیاری یا علی نوری مشهور به نیما یوشیج (زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۴ خورشيدی در دهکده یوش استان مازندران - درگذشت ۱۳ دی ۱۳۳۸ خورشیدی در شمیران شهر تهران) شاعر معاصر ایرانی است. وی بنیانگذار شعر نو فارسی است. + نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 9:32  توسط علی و مريم
|
مرد ماهیگیر
«1» آسمان می گریست... + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 8:53  توسط علی و مريم
|
تقدیم به آنان كه عاشقند و دوست دار يار
راز عشق در تواضع است ... راز عشق در اين است که...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 9:26  توسط علی و مريم
|
پرتگاه مقدس
پرتگاه مقدس کجاست؟ این پرتگاه در کشور نروژ واقع شده و ارتفاع ششصدو چهار متری آن به دلیل آنکه در بالاترین نقطه اش دارای سطح صاف بیست و پنج متری است آنرا تبدیل به یک مکان توریستی کرده است به طوری که روزانه بازدید کنندگان زیادی به این مکان می آیند این پرتگاه به منبر کشیشان در هنگام خواندن انجیل تشبیه شده است و احتمالا مکان مناسبی برای افرادی که ترس از ارتفاع دارند نیست . دوستان عزیز عکسهایی از پرتگاه مقدس رو می توانید در ادامه مطلب ببینید ادامه مطلب ... + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 9:27  توسط علی و مريم
|
اميد
چهار شمع به آهستگي ميسوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش ميرسيد. شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هيچ كسي نميتواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم كه به زودي ميميرم....... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد شمع دوم گفت: من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن بمانم......... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت. شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار دادهاند و اهميت مرا درك نميكنند، آنها حتي فراموش كردهاند كه به نزديكترين كسان خود عشق بورزند .............. طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد.
ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: چرا شما خاموش شدهايد، همه انتظار دارند كه شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد ......... سپس شروع به گريستن كرد........... پــــــــس ...شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانيكه من وجود دارم ما ميتوانيم بقيه شمعها را دوباره روشن كنيم، مـن امـــيد هستم. با چشماني كه از اشك و شوق ميدرخشيد ..... كودك شمع اميد را برداشت و بقيه شمعها را روشن كرد. نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود .
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 8:47  توسط علی و مريم
|
اخلاق كوهنوردي
بايد ببينيم براي چه به كوه ميرويم در كوه و بيابان بدنبال چه ميگرديم براي چه اين همه خود را خسته ميكنيم عرق ميريزيم در زمستان گاهي اوقات تا كمر در برف فرو ميرويم و بعضا خيلي از خطر ات را به جان ميخريم و تا سر حد مرگ با طبيعت دست وپنجه نرم ميكنيم آيا هدف فقط رسيدن به قله است و فتح آن ؟ و يا در تابستان در آن گرماي سوزان و طاقت فرسادر كوه ها بالا ميرويم و از فرط ريزش عرق از سر ورويمان تمام بدن خيس ميگردد و گاهي او قات آب در دسترس نيست ودرآن وضعييت حاضري گرانترين سرمايه ات را بخاطرمقداري آب آشاميدني بدهي و آنرا بدست بياوري. و سوالات زياد ديگري هست كه هر كوهنوردي وهر طبيعت دوستي بايد از خود بپرسد و يا ميپرسد . كه چرا وقت خود را ميگيرد و هزينه ميكند وخود را به دل طبيعت ميزند چه ميخواهد بفهمد.ج:او مي خواهد نگذارد كه اين جسم كه در آن روح خودنهفته است تن پرور ببار بيايد و منطقي كه شايد خيلي ماهااز آن سر در نياوريم و ندانيم ولي حقيقتي است انكار ناپذير .جسم را بسختي وبا طبيعت مانوس ميكنيم تا اين روح با عظمت در كالبد جسم است پرورش بيابد و بتواند به قله انسانيت برسد و بزگرترين قله ها را كه همانا قله كمال انسانيت – معرفت – مردانگي است صعود كند آن موقع هست كه اين تن و جسم كه رمقي ديگر برايش بالا رفتن نمانده است وقتي كه به آن قله ميرسد احساس رضايت و خوشحالي و شادماني ميكند ودر آن موقع هيچ گونه احساس خستگي نيز از راه پيموده شده نميكند . قله انسانيت –در بين كشور ها بين مرد وزن – قوم ها – نژادها- و زبانها و فرقه ها مرزي ندارد . انسان ها از هر قوم و نژاد و از هر كشوري اعم از زن ومرد- پير و جوان دراين وادي يكسانند و قانون براي همه يكي است و هم داراي حق و حقوقند و كسي بر كسي ديگر برتري ندارد كسي كه به كوه ميرود بايد سعي نمايد كه تحملش در برابر سختي ها وناملايمات بيشتر شود در واقع بالا رفتن به نوعي تمرين و ممارست جهت بالا بردن ظرفيت دروني خويش است در واقع تحمل نمودن در برابر عصبانيت است در واقع تحمل تشنگي گرسنگي. رنج ومشقت – بالا رفتن يعني واكسينه شدن در مقابل ضعف هاي جسماني و روحي و رواني ميباشد صعود يعني با آغوش باز بدنبال هدف رفتن يعني بدنبال اميد رفتن. باشد كه درس معرفت را ازاين سير وسلوك صعود ها بياموزيم. + نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 8:52  توسط علی و مريم
|
کوهنوردی چیست؟
کوهنوردی یکی از ورزشها یا از جمله تفریحات است. برای برخی نیز کوهنوردی به عنوان شغل اصلی یا بخش الزامی شغل اصلی است. به بالا رفتن یا پایین آمدن به صورت پیاده از ارتفاعات طبیعی کوهنوردی گفته میشود. کوهنوردی میتواند به صورت راهپیمایی، کوه روی، کوهپیمایی و صعود به قلل مختلف و یا صخرهنوردی انجام گیرد. کوه: به ارتفاعات بیش از ۶۰۰ متر از زمینهای اطراف هر منطقه کوه گفته میشود. قله: بلندترین قسمت هر کوه را قله میگویند. یک کوه میتواند یک یا چند قله داشته باشد که در یک خط الراس قرار گرفته اند. معمولاً به بلندترین قله، قله اصلی گفته میشود و سایر قلل در یک خط الراس را قلههای فرعی مینامند. در کوهنوردی شرط سنی وجود ندارد. در ضمن این رشته ورزشی سن بازنشستگی هم ندارد. هر کسی با هر توانایی میتواند به عنوان تفریح یا انجام کار حرفه ایی به کوه برود. منبع : ویکی پدیا + نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 8:55  توسط علی و مريم
|
خداکجاست؟
بچه: مامان خدا کجاست؟ تو زمینه؟ مامان: نه عزیزم، خدا همه جا هست. رو زمین، آسمون روی کوه … بچه: نه مامان تو دروغ می گی. مامان: نه عزیزم برای چی؟ بچه: چون اون روز که ما رفتیم باقی آباد، بالای کوه خدا اونجا نبود. مامان: چطور فهمیدی خدا اونجا نیست؟ بچه: آخه من ندیدمش! مامان: آخه عزیزم خدا که دیدنی نیست. مثل نوره. بچه: نه مامان، تو دروغ می گی! مامان: برای چی عزیزم؟ بچه: آخه من خدا رو دیدم!! مامان: کجا؟ کی؟ بچه: اون وقت که دنیا می اومدم. تازه باهاش خدا حافظی هم کردم. براش دست هم تکون دادم.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 9:3  توسط علی و مريم
|
کانون شادی
یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 9:33  توسط علی و مريم
|
هفت قانون طلایی از نظر افلاطون
1-هر اتفاقی که در زندگی برای تو میافتد به مصلحت توست. 2-شکست معنی ندارد(شکست یعنی دیر تر پیروز شدن). 3-مسئولیت پذیر باش. 4-برای مدیریت باید ازمنابع(refrence) استفاده کنید. 5- سرمایه ما دیگرانند چون انسان اجتماعی آفریده شده است. 6-کارنوعی تفریح است. 7- پشتکار داشته باش. + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 9:14  توسط علی و مريم
|
شرط عشق
دختر جواني چند روز قبل از عروسي آبله سختي گرفت و بستري شد. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 9:0  توسط علی و مريم
|
معني رنگها
قرمز
با نمك و دوستداشتني، مشكل پسند اما هميشه عاشق.......و اينطور بنظر ميرسد كه مورد محبت نيز باشيد. با روحيه و بشاش اما در همان زمان ميتوانيد بد اخلاق هم شويد قادريد با مردم بسيار خوب و با ملاطفت برخورد كنيد و اين همان عشقي است كه ميتواند در راهي كه در پيش داريد همراهتان باشد آدمهايي را كه راحت صحبت ميكنند دوست داريد اين آدمها باعث ميشوند احساس راحتي بيشتري داشته باشيد. شيري رنگ اهل رقابت و بازي دوست. دوست ندارد ببازد ولي هميشه بشاش است. شما قابل اعتماد و امين هستيد و خيلي علاقه داريد وقت خود را بيرون بگذرانيد، با دقت عشقتان را انتخاب ميكنيد و بسادگي عاشق نمي شويد اما وقتي او را يافتيد تا مدتهاي طولاني دوستش خواهيد داشت. نيلي شما بيشتر متوجه نگاهتان هستيد و استانداردهاي بالائي در انتخاب عشق داريد. هر راه حلي را با دقت و تفكر انتخاب مي كنيد و بسيار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه ميشويد دوست داريد رهبر باشيد و به راحتي مي توانيد دوستان جديد پيدا كنيد. خاكستري جذاب و فعال هستيد، شما هرگز احساستان را پنهان نمي كنيد و هر آنچه را كه درونتان است آشكار مي سازيد. اما ضمنا ميتوانيد خودخواه هم باشيد. مي خواهيد مورد توجه باشيد و نمي خواهيد بطور نا برابر با شما برخورد شود. ميتوانيد روز مردم را روشن كنيد. شما ميدانيد در زمان مناسب چه بگوييد و خوش اخلاق هستيد. سبز خيلي خوب با افراد تازه كنار مي آييد. در واقع آدم خجالتي اي نيستي اما گاهي اوقات با كلماتت به عواطف مردم آسيب مي رسانيد. دوست داريد تا مورد توجه و علاقه كسي باشيد كه دوستش داريد ولي اغلب تنهاييد و به انتظار فرد مورد نظرت مي مانيد. طلائي شما ميدانيد چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است. آدم بشاشي هستيد و زياد بيرون ميرويد. بسيار سخت ميتواني فرد مورد نظرت را پيدا كني اما وقتي او را يافتي تا ساليان متمادي دوباره عاشق نمي شوي. صورتي شما همواره در تلاشيد تا در هر چيزي بهترين باشيد و دوست داريد به سايرين كمك كنيد. اما به سادگي قانع نمي شوي. داراي افكاري منفي هستيد و در جستجوي عشقي شورانگيز مانند آنچه در قصه هاست هستيد. زرد شما شيرين و بيگناهيد ، مورد اعتماد بسياري از مردم ، و داراي رهبريتي قوي در ارتباطاتتان هستيد. شما خوب تصميم ميگيريد و انتخاب درستي در زمان مناسب مي گيريد. همواره در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر مي بريد. خرمائي باهوشيد و ميدانيد چه چيزي درست است. ميخواهيد همه چيز را مطابق ميل خود كنيد كه گاهي ميتواند بدليل عدم توجه به نظر ديگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور هستيد. وقتي فرد مورد نظرتان را يافتيد برايتان دشوار است فرد بهتري پيدا كنيد. نارنجي در مقابل اعمالتان مسئوليت پذير هستيد، مي دانيد چگونه با مردم رفتار كنيد. همواره اهدافي براي دستيابي به آنها داريد و حقيقتا براي رسيدن به آنها تلاش ميكنيد ، فردي آماده رقابت هستيد. دوستانتان برايت بسيار مهم هستند و قدر آنچه را كه داريد ميدانيد، گاهي اوقات واكنشتان زيادي شديد است و علت آن نيز احساساتي بودنتان است. ارغواني اسرار آميز هستيد، بهيچوجه خودخواه نيستيد ، زود و آسان نظرتان جلب ميشود. روزتان با توجه به خلقتان ميتواند غمگين يا خوش باشد. بين دوستان محبوب هستيد اما ميتوانيد دست به عمل احمقانه اي نيز بزنيد ، بسادگي امور را فراموش ميكنيد. بدنبال شخصي هستيد كه قابل اعتماد باشد. ليموئي آرام هستيد، اما بسادگي عصباني مي شويد. به آساني حسادت مي ورزيد و در مورد چيزهاي كوچك اعتراض ميكنيد، نمي توانيد به يك كار بچسبيد اما داراي شخصيتي هستيد كه اعتماد و علاقه همه را جلب ميكند. نقره اي خيال پرداز و بامزه ايد ، دوست داريد چيز هاي جديد را بيازماييد. علاقه داريد خود سازي كنيد و بسادگي مي آموزيد، براحتي ميتوان با شما صحبت كرد و شما نصايح خوبي ميدهيد. وقتي موضوع دوستي است متوجه ميشويد نمي توان به كسي اعتماد كرد، اما وقتي دوستان واقعي خود را يافتيد تا پايان عمر به آنها اعتماد ميكنيد. سياه شما يك مبارز هستيد و داراي انگيزه ايد. اما تغيير در زندگي را نمي پسنديد. زماني كه تصميمي گرفتيد، روي تصميمتان تا مدتها پاي مي فشاريد. زندگي عشقي شما نيز توام با مبارزه است و مثل همه نيست. زيتوني شما روشن قلب و آدم گرمي هستيد. همراه خوبي براي فاميل و دوستانيد. خشونت را نمي پسنديد و ميدانيد چه چيزي درست است. شما مهربان و بشاش هستيد اما بسادگي به مردم حسادت نورزيد. قهوه اي فعال و ورزشكاريد ، براي ديگران مشكل است كه به شما نزديك شوند. زماني كه متوجه ميشويد نمي توانيد به چيزي كه ميخواهيد دستيابيد ، بسادگي تسليم شده آنرا رها ميكنيد. آبي اتكا به نفس كمي داريد و خيلي ايرادي هستيد. هنرمند هستيد و دوست داريد عاشق شويد ، اما ميگذاريد عشقتان از دستتان برود چون در اين مورد از مغزتان فرمان ميگيريد نه از قلبتان. سرمه اي شما جذابيد و عاشق زندگي خود هستيد ، نسبت به همه چيز داراي احساسي قوي هستيد و خيلي زود گيج ميشويد زماني كه از دست شخص يا اشخاصي عصباني مي شويد برايتان مشكل است آنها را ببخشيد. سفيد شما آرزو و اهدافي در زندگي داريد زود حسادت مي ورزيد نسبت به ديگران متفاوت و گاهي اوقات عجيب هستيد اما همه اين حالت شما را دوست دارند. كبود احساسات شما بسادگي و ناگهاني تغيير ميكند اغلب تنها هستيد ، مسافرت را دوست داريد. انسان صادقي هستيد ولي حرف مردم را زود باور ميكنيد. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 9:35  توسط علی و مريم
|
دلتنگی...
آن سوی دلتنگی ها.... همیشه خدایی هست .... که داشتنش جبران همه نداشتن هاست... + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 9:54  توسط علی و مريم
|
داستان واقعی
در روز اول سال تحصیلی،خانم تامپسون معلم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت های اولیه،مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقی بین آن ها قائل نیست.البته او دروغ می گفت و چنین چیزی امکان نداشت. مخصوصا"این که پسر کوچکی در ردیف جلوی کلاس روی صندلی لم داده بود به نام تدی استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشی از او نداشت.تدی سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود.همیشه لباسهای کثیف به تن داشت،با بچه های دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید.او واقعا"دانش آموز نامرتبی بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضی بود و سر انجام هم به او نمره قبولی نداد و او را رفوزه کرد. امسال که دوباره تدی در کلاس پنجم حضور می یافت،خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلی سال های قبل او نگاهی بیاندازد تا شاید به علت در س نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند. معلم کلاس اول تدی در پرونده اش نوشته بود:"تدی دانش آموز باهوش،شاد و با استعدادی است.تکالیفش را خیلی خوب انجام می دهد و رفتار خوبی دارد.رضایت کامل" معلم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود:"تدی دانش آموز فوق العاده ای است.همکلا سیهایش دوستش دارند ولی او بخواطر بیماری درمان ناپذیر مادرش که در خانه بستری است دچار مشکل روحی است." معلم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود:"مرگ مادر برای تدی بسیار گران تمام شده است .او تمام تلاشش را برای درس خواندن می کند ولی پدرش به درس و مشق او علاقه ای ندارد.اگرشرایط محیطی او در خانه تغییر نکند او به زودی با مشکل روبرو خواهد شد." معلم کلاس چهارم تدی در پرونده اش نوشته بود:"تدی درس خواندن را رها کرده و علاقه ای به مدرسه نشان نمی دهد.دوستان زیادی ندارد وگاهی در کلاس خوابش می برد." خانم تامپسون با مطالعه پرونده های تدی به مشکل او پی برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد.تصادفا"فردای آن روز،روز معلم بود و همه دانش آموزان هدایایی برای او آوردند.هدایای بچه ها همه در کاغذ کادوهای زیبا و نوارهای رنگارنگ پیچیده شده بود،بجز هدیه تدی که داخل یک کاغذ معمولی و به شکل نامناسبی بسته بندی شده بود.خانم تامپسون هدیه ها را سر کلاس باز کرد.وقتی بسته تدی را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود ویک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود.این امر باعث خنده بچه های کلاس شد اما خانم تمپسون فورا" خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایی دستبند کرد.سپس آن را همانجا به دست کرد ومقداری از آن عطر را نیز به خود زد.تدی آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتی بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد.سپس نزد او رفت و به او گفت :"خانم تامپسون،شما امروز بوی مادرم را می دادید." خانم تامپسون،بعد از خداحافظی از تدی،داخل ماشینش رفت و برای دقایقی طولانی گریه کرد.از آن روز به بعد،اوآدم دیگری شد و در کنار تدریس خواندن،نوشتن،ریاضیات و علوم،به "آموززندگی "و"عشق به همنوع"به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه ای نیز ببه تدی می کرد. پس از مدتی،ذهن تدی دوباره زنده شد.هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعترپاسخ می داد.به سرعت او یکی از با هوش ترین بچه های کلاس شد و خانم تامپسون با وجودی که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد،اما حالا تدی دانش آموز محبوبش شده بود. یکسال بعد،خانم تامپسون یادداشتی از تدی دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلمی هستید که من در عمرم داشته ام. چهار سال بعد از آن،خانم تامپسون نامه دیگری در یافت کرد که در آن تدی نوشته بود با وجودی که روزگار سختی داشته است اما دانشگاه را رها نکرده و به زودی از دانشگاه با رتبه عالی فارغ التحصیل می شود.باز هم تاکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است. چهارسال دیگر هم گذشت و باز هم نامه ای دیگر رسید.این بار تدی توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم به ادامه تحصیل گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است.بازهم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود.اما این بار،نام تدی در پایان نامه کمی طولانی تر شده بود:"دکتر تئودوراستودارد" ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگری رسید.تدی در این نامه گفته بود که با دختری آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند.او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده است و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسی در کلیسا،در محلی که معمولا برای نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند.خانم تامپسون بدون معطلی پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟او دستبند مادر تدی را با همان جاهای خالی نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن،یک شیشه از همان عطری که تدی برایش آورده بود خرید و روزعروسی به خودش زد. تدی وقتی در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمی هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت:"خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید متشکرم .به خاطر اینکه باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمی هستم از شما متشکرم.واز همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم." خانم تامپسون که اشک داشت در گوش او پاسخ داد:"تدی تو اشتباه می کنی.این تو بودی که به من آموختی که می توانم تغییر کنم.من قبل از آن روزی که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردی،بلد نبودم چگونه تدریس کنم." بد نیست بدانید که "تدی استودارد"هم اکنون در دانشگاه آیوا استاد برجسته پزشکی است و بخش سرطان دانشکده پزشکی دانشگاه نیز به نام او نامگذاری شده است. همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت + نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 8:55  توسط علی و مريم
|
|
درباره
![]() خدایا سرنوشت مرا خیر بنویس تقدیری مبارک تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم وهرچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم پیوند ها
بنام آنکه همین نزدیکی هاستدست نوشته های یک جادوگرتالارهای نیک صالحیبانک جامع اطلاعات سینمای ایرانبانک جامع اطلاعات سینمای جهانمتن شعر آهنگهای خارجیسایت تبیاندانشنامه آزاد ویکی پدیاسازمان نظام وظیفه عمومیسایت ادبی والسسایه خاموشتبدیل تاریخ شمسی به میلادی "دوچرخه توريست ايران" "ﮔﺮوه ﺧﺎﻧﻮادﮔﯽ ﮐﻠﮑﭽﺎل"
امكانات
طراح قالب
Powered By BLOGFA.COM |
|
This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By padmeh |