تبليغاتX
به نام دادار بی چون
به نام دادار بی چون

منوي اصلي
نويسندگان
آرشيو مطالب
آرشيو موضوعي
نظرسنجی
امت فاكس
امت فاكس، نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگامي كه براي نخستين بار به آمريكا رفته بود براي صرف غذا به رستوراني رفت. او كه تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت كه از او پذيرايي شود. اما هر چه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشكيبايي او از اينكه مي ديد پيشخدمت ها كوچكترين توجهي به او ندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اينكه مشاهده مي كرد كساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.

او با ناراحتي به مردي كه بر سر ميز مجاور نشسته بود نزديك شد و گفت: «من حدود بيست دقيقه است كه در اينجا نشسته ام بدون آنكه كسي كوچكترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايي مي شوند؟»

مرد با تعجب گفت: «ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد: «به آنجا برويد، يك سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب كنيد، پول آن را بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل كنيد!»

امت فاكس، كه قدري احساس حماقت مي كرد، دستورات مرد را پي گرفت. اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد كه زندگي هم در حكم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها،
فرصت ها، موقعيت ها، شادي ها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالي كه اغلب ما بي حركت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم كه ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم كه چرا او سهم بيشتري دارد؟ و هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است. سپس آنچه مي خواهيم برگزينيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 21:48  توسط جهانگرد  | 

خیلی وقته...
 خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده


خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:20  توسط جهانگرد  | 

خداحافظ
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی
...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ
همین حالا
خداحافظ
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:19  توسط جهانگرد  | 

من برگشتم

سلام به همه و بخصوص به مریم عزیزم

خیلی خوشحالم که بعد از دو ماه بالاخره برگشتم خونه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 21:9  توسط جهانگرد  | 

خداحافظ

بازم هم رفتن باز هم رفتن .....رفتنی که با هميشه فرق داره

فقط می تونم بگم خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 0:1  توسط جهانگرد  | 

پاسخ مور
حضرت سلیمان بر گروهی از موران گذشت ، جملگی از برای خدمت حاضر شدند ، مگرموری که تلی از خاک پیش لانه اش بودو او چست و چالاک ، چون باد ذره ذره خاک را بر میگرفت و به جای دیگر میبرد .

سلیمان او را احضار میکند ومیگوید : با این جثه کوچک و بنیه ضعیف اگر عمر نوح و صبر ایوب هم داشته باشی ، نتوانی این تل خاک را از پیش برداری . مورچه در پاسخ گفت : بر موری عاشقم ! او بر گرفتن این تل خاک را شرط وصال قرار داده است .میکوشم تا آنرا بر گیرم و به وصال برسم . اگر هم نتوانم ، دست کم اینست که مدعی دروغزن نیستم:

تو منگر در نهاد و بنیه ات من
نگه کن در کمال همت من
اگر این خاک گردد ناپدیدار
توانم گشت وصلش را خریدار
وگر از من بر آید جان در این باب
نباشم مدعی، باری و کذاب

(نقل از الهی نامه عطارنیشابوری)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:27  توسط جهانگرد  | 

عکس العمل شما در مواجهه با نا ملایمات زندگی چگونه است؟
دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از اب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟" دختر هم در پاسخ گفت: "هویج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید: "دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت اب را تغییر دهند." سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟ هویج، تخم مرغ یا قهوه؟"
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:24  توسط جهانگرد  | 

امشب
دلم گرفت از آسمون
هم از زمین هم از زمون
تو زندگیم چقدر غمه دلم گرفته از همه
ای روزگار لعنتی تلخه بهت هر چی بگم
من به زمین و آسمون دست رفاقت نمیدم
دست رفاقت نمیدم دست رفاقت نمیدم

امشب از اون شبهاست که من دوباره دیونه بشم
تو مستی و بی خبری اسیر می خونه بشم
امشب از اون شبهاست که من دلم میخواد داد بزنم
تو شهر این غریبه ها دردم فریاد بزنم
از این همه دربدری تو قلب من قیامته
چه فایده داره زندگی این انتهای طاقته
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 23:48  توسط جهانگرد  | 

زندون دل
پشت این پنجره ها دل می گیره
غم و غصه دلو تو میدونی

وقتی از بخت خودم حرف میزنم
چشام اشک بارون میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی


می خوام امشب با خدام شکوه کنم
شکوه های دلمو تو میدونی
بگم ای خدا چرا بختم سیاس
چرا بخت من سیاس تو میدونی
پنجره بسته میشه شب میرسه
چشام آروم نداره تو میدونی
اگه امشب بکذره فردا میشه
مگه فردا چی میشه تو میدونی
عمریه غم تو دلم زندونیه
دل من زندون داره تو میدونی
هر چی بهش میکم تو آزادی دیگه
میگه من دوست دارم تو میدونی
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 23:40  توسط جهانگرد  | 

همه چیز به جز صدای او...
انتظار این شلوغی را هم داشتم. از طلبه و استاد و بازاری و... همه آمده بودند برای تسلیت و عرض ارادت خدمت حضرت استاد. به گردن همه حق داشت. استاد اخلاق بود و خودش هم متجلی آن. یکی یکی واعظان بالای منبر می رفتند و در وصف همسر مرحومه استاد حرفها می زدند و برایش از مردم فاتحه و صلوات کاسبی می کردند. مسجد هم مرتب پر و خالی می شد.
استاد روی صندلی چوبی کنار در نشسته بود. با یک دست عصا را نگه داشته بود و با دیگری، گاهی صورتش را می پوشاند و گاهی هم با دستمال سفیدش رطوبت چشمها را می گرفت. هر کسی هم که خارج می شد بلند داد می زد و تسلیت می گفت. گوش استاد سنگین بود. همه شهر می دانستند که استاد خوب نمی شنود. بعد از کلاس درسش همیشه گلو درد داشتیم. گاهی هم آرام تکه ای می انداختیم. استادی که گوشش سنگین باشد، شیطنت طلبه ها را دوچندان می کند.
بلند شدم که بروم. جلوی استاد که رسیدم خواستم مثل همه بلند عرض تسلیت کنم که پشیمان شدم. گفتم از صبح این همه آدم بزرگتر و مهمتر از من آمده اند و تسلیت گفته اند و رفته اند. چه دردی از این پیرمرد رنجور باز شده که من بتوانم. همینطور که از جلوی استاد رد شدم آرام فقط برای ادای رسم زیر لب گفتم تسلیت حضرت استاد. بدون آنکه صورتش را از پشت دستش بیرون بیاورد جواب داد: ممنون جوان. اجرکم عند الله. سر جایم میخ کوب شدم. حواسم را جمع و جور کردم ببینم کسی قبل از من بلند تر گفته که استاد جواب او را داده باشد ؟ ولی کسی را نیافتم. دو باره آرام پرسیدم: حضرت استاد جسارتا فردا کلاس را تعطیل می کنید؟ اینبار صورتش را که حزن درش موج می زد بالا آورد و گفت نه جوان. انشاالله اگر زنده بودم کلاس درس تشکیل می شود. مانده بودم چه بکنم. یعنی استاد شنوایی اش را باز یافته؟
روی برگشتن دوباره به داخل شبستان مسجد را نداشتم. در حیاط کنار حوض منتظر ماندم. مهمانها هم یکی یکی رفتند. استاد هم بلند شد. چیزی کف دست مستخدم مسجد گذاشت و عصا زنان از پله ها پایین آمد. فرصت را غنیمت شمردم و خودم را به او رساندم. برای اطمینان کامل آرام سلام کردم و جواب سلامش دیگر جای شکی برایم نگذاشت. گفتم استاد بحمد الله شنوایی تان را بدست آورده اید. شفا گرفته اید. استاد ایستاد. نگاهی به من کرد و با تبسم همیشگی اش که این بار با حزن مخلوط شده بود گفت : من مریض نبودم که شفا بگیرم. عجولانه پرسیدم ولی شما مقداری گوشهایتان سنگین بودند همه می دانند این را. دو باره با لبخندی پاسخ داد: خودم را به کری می زدم. و به طرف درب مسجد به راه افتاد. هیجان دانستن دلیل این همه سال تظاهر به کری، آن هم برای چنین شخصیتی، داشت دیوانه ام میکرد. دلم را به دریا زدم و دوباره به سمتش دویدم.
استاد جسارت است می توانم بپرسم چرا این همه سال... چشمانش که به چشمم افتاد سرم را پایین انداختم. خجالت نگذاشت ادامه بدهم و استاد هم فهمید. انگار بغضی را بزور پایین داده باشد گفت: چهل سال پیش وقتی همسرم آمد به خانه ام همدیگر را نمی شناختیم. روز اول زندگیمان بدون کلمه ای حرف بود. نه من روی حرف زدن داشتم و نه حجب و حیای دخترانه او اجازه میداد که چیزی بگوید. نشسته بودم در اندرونی منزل که ایشان سینی چایی آوردند. وقتی نشستند نا خود آگاه صدایی از ایشان بلند شد. از همان لحظه برای اینکه خجالت ایشان را نبینم خودم را به کری زدم...
چشمانش پر از اشک شد و همینطور که به راهش ادامه میداد گفت: فکر نمیکردم بعد از خانم زنده بمانم چه برسد به اینکه مجبور شوم دوباره همه چیز را بشنوم. همه چیز به جز صدای او...
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 23:12  توسط جهانگرد 

جستجوی سکه
روزی پسر کوچکی در خیابان، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن سکه ان هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزهای عمرش هم با چشمهای باز سرش را به سمت پایین بگیرد و به دنبال سکه بگردد!! او در مدت زندگیش، 296 سکه 1 سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده پیدا کرد. یعنی جمعا 13 دلار و 26 سنت. اما در برابر بدست آوردن این ثروت! او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، درخشش رنگین کمان و منظره ریختن برگها در سرمای پاییز را از دست داد. او هیچ گاه ابرهای سفیدی را که بر فراز آسمان ها در حرکت بودند، ندید و پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 0:59  توسط جهانگرد 

ایمان
مرد جواني مسيحي كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود ، به خدا اعتقادي نداشت. او چيزهايي را كه درباره خدا و مذهب مي شنيد مسخره ميكرد.
شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا كافي بود.
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون استخر شيرجه برود.
ناگهان، سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پايين آمد و به سمت كليد برق رفت و چراغ را روشن كرد.
آب استخر براي تعمير خالي شده بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 0:58  توسط جهانگرد 

آنتوان دوسنت اگزوپري
بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو" اثر "آنتوان دوسنت اگزوپري" را مي شناسند. اين داستان از معروف‌ترين داستان‌هاي کودکان و سومين داستان پرفروش قرن بيستم در جهان است. در اين داستان اگزوپري به شيوه‌اي سورئاليستي و به بياني فلسفه اي به دوست داشتن و عشق و هستي مي‌پردازد. طي اين داستان اگزوپري از ديدگاه يک کودک پرسش‌گر سوالات بسياري را از آدم ها و کارهاي آنان مطرح مي کند. اين اثر به 150 زبان مختلف ترجمه شده‌ است و مجموع فروش آن به زبان‌هاي مختلف از هشتاد ميليون نسخه گذشته است، اما شايد همه ندانند كه نويسنده ي داستان يك خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد و كشته شد.

قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد. او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه اي به نام "لبخند" گرد آوري كرده است. در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند، او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم."جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم گفتم شايد از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را بازرسي كرده بودند در رفته باشد خوشبختانه يكي پيدا كردم و با دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم. از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم. او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود. فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟" به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزديكتر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد... ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت و به او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت. سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد. مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود.

پرسيد: "بچه داري؟" با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم و عكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم :"آره ايناهاش" او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد. گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند. چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند. قفل درب سلول مرا باز كرد و مرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد! نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند!!!
تنها يك لبخند زندگي مرا نجات داد !

بله لبخند بدون برنامه ريزي، بدون حسابگري، لبخندي طبيعي، زيباترين پل ارتباطي آدم هاست. ما در حيات خود لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم، لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي، لايه موقعيت شغلي و اين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم. زير همه اين لايه ها (من) حقيقي و ارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم، من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هاي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند و سبب تنهايي و انزواي ما مي شوند.

داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است، آدمي به هنگام عاشق شدن و نگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي (من) طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي‌دهد.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 11:33  توسط جهانگرد 

بهترین روز زندگی
عده­ای دوست در یک میهمانی شام گرد هم جمع شده بودند.. هر یک از آنها خاطراتی از گذشته تعریف می­کردند،
یک نفر پرسید: بهترین روز عمرتان کدام روز بوده است؟
زن و شوهری گفتند: بهترین روز عمر ما روزی بوده که ما با هم آشنا شدیم.
زنی گفت: بهترین روز زندگیم روزی بود که نخستین فرزندم به دنیا آمد.
مردی گفت: روزی که از کارم اخراج شدم بهترین و بدترین روز عمرم بوده است. آن روز، باعث شد که روی پای خودم بایستم و راه تازه­ای را شروع کنم و از آن روز از هر قسمت زندگیم راضی بودم.
این گفتگو ادامه داشت تا اینکه نوبت به زنی رسید که تا آن هنگام ساکت بود. از او پرسیدند: بهترین روز عمر تو چه روزی بوده است؟
زن گفت بهترین روز زندگی من امروز است. زیرا امروز روزی است که بیش از همه روزها برایم ارزشمندتر است. من نمی­توانم دیروز را بدست بیاورم و آینده هم مال من نیست. اما امروز مال من است.. تا آن را هر طوری که می­خواهم بگذرانم و از آنجا که امروز تازه است و من هم زنده هستم پس بهترین روز من است و خدا را برای این شکر می­کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 11:26  توسط جهانگرد 

خلوتی با خدا
گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم
گفتی: فانی قریب
.:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده
.:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:

یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 11:13  توسط جهانگرد 

یا لطیف
خدا گفت :ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .
ماجرايي كه بايد بسازيش .
شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .
آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .


مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .
شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .
خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .
شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .
خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن


شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .
خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .
شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .
ليلي هاي نزديك لحظه اي .
خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .


ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود
مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد ليلي گريه کرد
ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .
خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟
خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .


ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .
خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .
ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب
خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري


ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟
خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛
دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟
ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .
خدا خنديد .
خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .


خدا شعله اي به او داد . ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت . خدا لبخند زد . ليلي هم .
خدا گفت : شعله را خرج كن . زمين ا م را به آتش بكش
ليلي خودش را به آتش كشيد . خدا سوختنش را تماشا مي كرد .
ليلي گر مي گرفت .خدا حافظ مي كرد .
ليلي مي ترسيد . مي ترسيد آتش اش تمام شود . ليلي چيزي از خدا خواست . خدا اجابت كرد .
مجنون سر رسيد . مجنون هيزم آتش ليلي شد . آتش زبانه كشيد . آتش ماند . زمين خدا گرم شد .



خدا گفت : اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:54  توسط جهانگرد 

الاغ و چاه
روزي الاغ يك مزرعه دار داخل چاهي افتاد و شروع كرد به سرو صدا كردن.
صاحب الاغ كه نمي‌دانست چگونه الاغ را از چاه بيرون بكشد، بعد از مدتي فكر كردن با خود گفت: « چاه كه آب ندارد و در نهايت بايد پر شود: الاغ هم كه پير است بنابر اين بيرون آوردن الاغ هيچ سودي ندارد».
صاحب الاغ تصميم خود را گرفته بود، از جا بلند شد و به سراغ همسايگانش رفت و از آنها خواست تا در پر كردن چاه به او كمك كنند تا الاغ بيچاره بيشتر از آن عذاب نكشد.
هر كدام از همسايگان نيز با بيلي در دست شروع به ريختن خاك به درون چاه كردند.
با ريخته شدن خاك به درون چاه الاغ شروع به بي‌قراري كرد و خود را به ديواره‌هاي چاه مي‌زد و با صداي بلندي عر و عر مي‌كرد.
اما بعد از مدتي ديگر صدايي از الاغ نيامد. چه اتفاقي افتاده بود، آيا الاغ بيچاره واقعاً زنده به گور شده بود يا قضيه چيز ديگري بود.. صاحب الاغ وقتي ديگر صداي الاغش را نشنيد به درون چاه نگاه كرد و در كمال تعجب ديد هر بار كه خاك به چاه ريخته مي‌شود الاغ خاك را از پشت خود مي‌تكاند و روي آن مي‌ايستد.
با اين كار الاغ توانست با تكاندن خاك از روي خود و ايستادن روي لايه‌هاي جديد خاك به دهانهء چاه برسد و موجب شگفتي صاحب خود و همسايگان شود.
انسان هم در زندگي با مشكلات و مسايل (همان خاكي كه روي الاغ ريخته مي‌شد) زيادي روبرو مي‌شود. اما كسي از اين مشكلات سربلند و پيروز بيرون مي‌آيد كه نگذارد آنها او را از پاي درآورند و زندگي را براي او مختل كنند. انساني پيروز است كه از مشكلات به نفع خود استفاده كند و با غلبه بر مشكلات (ايستادن روي خاك) راه نجات خود را پيدا كند.

همهء ما از چاه مشكلات نه با دست روي دست گذاشتن و تماشاي زنده به گور شدن خود، بلكه با تسليم نشدن در برابر آنها رهايي مي‌يابيم و به زندگاني پر نشاط و موفقي دست پيدا مي‌كنيم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:53  توسط جهانگرد 

وصیت نامه ادوارد ادیش
 وصیت نامه ادوارد ادیش
>
> یکی از بزرگترین تاجران امریکایی
> در سن 76 سالگی ...
>
>
>
> من ادوارد ادیش هستم که برای شما
> می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران
> امریکایی با سرمایه ای هنگفت و
> حساب بانکی که گاهی خودم هم در
> شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می
> شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا
> که گویا همواره به وجودم وحی می
> شود چه چیز را معامله کنم تا
> بیشترین سود از آن من شود  ، البته
> تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات
> دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک
> ندارم سهم موثری در موفقیتهای من
> داشت .
>
> یادم هست وقتی بیست ساله بودم
> خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم
> سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و
> موفقترین مرد دنیا خواهم بود و
> عجیب است که حالا با داشتن سرمایه
> ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می
> کردم باز از این حس زندگی بخش در
> وجودم خبری نیست .
>
> من در سن 22 سالگی برای اولین بار
> عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها
> یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در
> نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی
> وقتها با تمام وجود هوس می کردم
> برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای
> ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند
> و کاش آن روزها کسی بود به من می
> گفت که راه ابراز عشق خرید کردن
> نیست که اگر بود محل ابراز عشق
> دلباخته ترین عاشق ها ،  فروشگاهها
> می شد !!
>
> کسی چیزی نگفت و من چون هرگز
> نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم
> هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به
> آن دختر ابراز کنم و او هم برای
> همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم
> خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به
> دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم
> نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد
> کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت
> باش و عجیب که قلبم تا همین امروز
> هم ساکت مانده است ...
>
> و زندگی جدید من آغاز شد …
>
> من با تمام جدیت شروع به اندوختن
> سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام
> آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید
> برای اثبات کسی بودن راههای دیگری
> هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به
> ذهن من نرسید ...
>
> دیگر حساب روزها و شبها از دستم
> رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم
> دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم
> به من نزدیکتر می شد ، راستش من
> تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می
> خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت
> هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان
> اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام
> آدمهای دوروبرم را وادار به
> احترام می کرد و من چه خوش خیال
> بودم ، خیال می کردم آنها دارند به
> من احترام می گذارند اما دریغ که
> احترام آنها به چیز دیگری بود .
>
> آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که
> اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از
> زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به
> هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم
> بیشتر می خواستم ، به هر پله که می
> رسیدم  پله بالاتری هم بود و من
> بالاترش را می خواستم و اصلا
> فراموش کرده بودم اینجا که
> ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم
> بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش
> را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ
> شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی
> و کجا به چه چیز برسم این را خودم
> هم نمی دانستم !
>
> اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها
> ی زیادی بودند که دلشان می خواست
> به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان
> برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم
> تنها برای خودم و افسوس و هزاران
> افسوس که من آن روزها آنقدر وقت
> نداشتم که این یکی دو نفر را از
> انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده
> بودند پیدایشان کنم ، من هرگز
> پیدایشان نکردم و آنها هم برای
> همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن
> آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم
> هجوم آورد . من روز به روز میان
> انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم
> و خنده دار و شاید گریه دارش
> اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر
> نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب
> زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر
> چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور
> بود ...
>
> و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به
> دوش زندگیم راه می رفت و هرگز
> نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده
> بود ؟
>
> ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول
> چراغ جادوست که اگر بیاید تمام
> آرزوها را براورده می کند و من با
> هزاران جان کردن آوردمش اما نمی
> دانم چرا آرزوها ی مرا براورده
> نکرد ...
>
>  کاش در تمام این سالها تنها چند
> روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه
> روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا
> غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را
> دعوت به آرامش می کرد  .
>
> کاش وقتهایی که برف می آمد من هم
> گوله ای از برف می ساختم و یواشکی
> کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس
>  پیدا کردنم تمام راه را بر روی
> برفها می دویدم .
>
> کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران
> راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می
> خواندم ،
>
> کاش با احساساتم راحتر از اینها
> بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک
> دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم
> قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...
>
>
> کاش من هم می توانستم عشقم را در
> نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم
> عشق را می گفتم ...
>
> کاش چند روزی از عمرم را هم برای
> دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر
> گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می
> کردم ...
>
> شاید باورتان نشود ، من هنوز هم
> نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق
> کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه
> حسیست تنها می دانم عشق نعمت
> باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود
> من بهتر از اینها زندگی می کردم ،
> بهتر از اینها می مردم .
>
> من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که
> آدمها را بزرگتر می کند . درست است
> که می گویند با عشق قلب سریعتر می
> زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از
> دست و پای آدم می رود  اما همانها
> می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش
> من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم
> ...
>
> کاش همین حالا یکی بیاید  تمام
> ثروت مرا بردارد و به جایش آرام
> حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه
> کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و
> در این تنهایی پر از مرگ مرا از
> تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد
> ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا
> دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ
> همواره به خاطرش خواهم ماند ،
> بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این
> زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این
> روزها کم می شود .
>
> راستی من کجای دنیا بودم ؟
>
> آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟
>
>
> اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و
> در این دقایق پر از تنهایی به من
> بگوید که مرا دوست داشته است ...
>
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 6:8  توسط جهانگرد  | 

عشق نيروي خلاق
يك استاد جامعه شناسي به همراه دانشجويانش به محله هاي فقير نشين بالتيمور رفت تا در مورد دويست نوجوان و زندگي فعلي و آينده آنها تحقيقي تاريخي انجام دهد. از دانشجويان خواسته شد ارزيابي خود را در باره تك تك اين نوجوانها بنويسند. دانشجويان براي همه آنها يك جمله را تكرار كردند:
«او شانسي براي موفقيت ندارد.»
بيست و پنج سال بعد، استاد جامعه شناسي ديگري به سراغ اين تحقيق رفت. او از دانشجويانش خواست كه دنباله اين تحقيق را بگيرند و ببينند بر سر آن نوجوانها چه آمده است. به استثاي بيست تن از آنها كه از آن محل اسباب كشي كرده يا مرده بودند، از ميان 180 نفر باقيمانده 176 نفر به موفقيتهاي غير عادي دست پيدا كرده و وكيل، پزشك و تاجر شده بودند.
اين جامعه شناس حقيقتاً متحير شده بود و تصميم گرفت روي اين موضوع تحقيق بيشتري انجام دهد. خوشبختانه توانست همه آن افراد را پيدا كند و از تك تك آنها بپرسد:
«دليل موفقيت شما چيست؟»
و پاسخ همه يكسان و سرشاراز عشق بود:
«دليل موفقيت ما معلم ماست.»
آن معلم هنوز زنده بود. استاد جامعه شناسي جستجو كرد و او را كه حالا پيرزني فرسوده، ولي هنوز هم بسيار هوشمند و زيرك بود پيدا كرد تا از او فرمول معجزه گري را كه از نوجوانهاي محلات فقير نشين، انسانهاي شايسته و موفق ساخته بود، بپرسد.
چشمهاي معلم پير برقي زدند و لبهايش به لبخندي عطوفت آميز از هم گشوده شد. پاسخش بسيار ساده بود. او با كمال لطف و تواضع گفت:
- من عاشق آن بچه ها بودم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 6:7  توسط جهانگرد  | 

دروغ یک مرد
يه روز، وقتي هيزم شکن مشغول قطع کردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه کردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي کني؟ هيزم شکن گفت که تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟" هيزم شکن جواب داد: " نه. " فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد که آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شکن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شکن خوشحال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش کنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شکن داشت گريه مي کرد که فرشته باز هم اومد و پرسيد که چرا گريه مي کني؟ هيزم شکن جواب داد " اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. " فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شکن فرياد زد " آره " . فرشته عصباني شد. " تو تقلب کردي، اين نامرديه" هيزم شکن جواب داد : اوه، فرشته ي من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز" نه" ميگفتم تو ميرفتي و با کاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به کاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود که اين بار گفتم آره. نکته اخلاقي اين داستان اينه که هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيد مي باشد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 6:5  توسط جهانگرد 

تقويمدانشگاهي من

شنبه : همون لحظه اي كه وارد دانشكده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم هرجا كه مي رفتم اونو مي ديدم يك بار كه از جلوي هم در اومديم نزديك بود به هم بخوريم صداشو نازك كرد گفت : ببخشيد

من كه مي دونم منظورش چي بود تازه ساعت 9:30 هم كه داشتم بورد را مي خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد كرد آره دقيقا مي دونم منظورش چيه اون مي خواد زن من بشه بچه ها مي گفتن اسمش مريمه

از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج كنم

يك شنبه : امروز ساعت 9 بهدانشكده رفتم موقع تو سرويس يه خانمي پشت سرم نشسته بود و با رفيقش مي گفتن و ميخنديدن تازه به من گفت آقا ميشه شيشه پنجرتون رو ببندين من كه مي دونم منظورش چيبود اسمش رو مي دونستم اسمش نرگسه

مث روز معلوم بود كه با اين خنديدن مي خواددل منو نرم كنه كه بگيرمش راستيتش منم از اون بدم نمي آد از خدا پنهون نيست از شماچه پنهون تصميم گرفتم با نرگس هم ازدواج كنم

دوشنبه : امروز به محض اينكه وارددانشكده شدم سر كلاس رفتم بعد از كلاس مينا يكي از همكلاسيهام جزوه منو ازم خواستمن كه مي دونم منظورش چي بود حتما مينا هم علاقه داره با من ازدواج كنه راستيتش منماز مينا بدم نميآد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با مينا همازدواج كنم

سه شنبه : امروز اصلا روز خوبي نبود نه از مريم خبري بود نه از نرگسنه از مينا فقط يكي از من پرسيد آقا ببخشيد امور دانشجويي كجاست ؟

من كه مي دونم منظورش چيه ولي تصميم نگرفتم باهاش ازدواج كنم چون كيفش آبي رنگ بود حتما استقلاليه وقتي كه جريان رو به دوستم گفتم به من گفت : اي بابا !‌ بدبخت منظوري نداشته ولي منمي دونم رفيقم به ارتباطات بالاي من با دخترا حسوديش مي شه حالا به كوري چشم دوستمهم كه شده هر جور شده با اين يكي هم ازدواج مي كنم
چهار شنبه : امروز وقتي كهداشتم وارد سلف مي شدم يك مرتبه متوجه شدم كه از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه مااردو اومدند يكي از دختراي اردو از من پرسيد : ببخشيد آقا دانشكده پرستاري كجاست ؟من كه مي دونستم منظورش چيه اما تو كاردرستي خودم موندم كه چه طور اين دختر ساوجيهم منو شناخته و به من علاقه پيدا كرده حيف اسمش رو نفهميدم راستيتش از خدا پنهوننيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم هر طور شده پيداش كنم و باهاش ازدواج كنم طفلكي گناه داره از عشق من پير مي شه

پنج شنبه : يكي از دوستهاي هم دانشكده ايم به ناماحمد منو به تريا دعوت كرد من كه مي دونستم از اين نوشابه خريدن منظورش چيه مي خوادكه من بي خيال مينا بشم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرا قبول كنم
جمعه : امروز ضبح در خواب شيريني بودم كه داشتم خواب عروسي بزرگ خودم رومي ديدمعجب شكوهي و عظمتي بود داشتم انگشتم رو توي كاسه عسل فرو ميكردم و.... مادرم يك هواز خواب بيدارم كرد و گفت برم چند تا نون بگيرم وقتي تو صف نانوايي بودم دختر خانمياز من پرسيد ببخشيد آقا صف پنج تايي ها كدومه ؟ من كه مي دونم منظورش چي بود اماعمرا باهاش ازدواج كنمراستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري كهبه نانوايي بياد خيلي خوشم نمياد

شنبه : امروز صبح زود از خواب بيدار شدمصبحانه را خوردم و اودم كه راه بيفتم مادرم گفت : نمي خواد دانشگاه بري امروز جوابنوار مغزت آماده ست برو از بيمارستان بگير

راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه
پنهون مردم مي گن من مشكل رواني دارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 6:5  توسط جهانگرد 

پندي عبرت آموز !!!
مي گويند اسكندر تصميم گرفت براي تصاحب كشور چين به آن كشور لشكر كشي كند . پس چندين روز به اطراف اولين شهر رسيد و شهر را محاصره كرد و خيمه اي براي خود بر پا نمود . در يكي از روزها فغفور پادشاه چين , در هيبت درباني به خدمت اسكندر رفت و گفت : پيغامي از طرف پادشاه دارم كه بايد در خلوت آن را بگويم . به دستور اسكندر ملازمان از خيمه بيرون رفتند . هنگامي كه خيمه خلوت شد وي رو به اسكندر كرد و گفت : فغفور منم .
اسكندر تعجب كرد و گفت : چگونه جرات كردي به تنهايي به اين مكان بيايي !!!
فغفور گفت : من تو را عاقل مي دانم . هيچگاه بين منو تو عداوتي وجود ندا شته اسظت . امدم تا هر چه از من مي خواهي قبول كنم . اسكندر گفت : خراج دو سال را از تو مي خواهم ؟ فغفور پس كمي تفكر سر را به علامت رضايت تكان داد و گفت : اگر فردا پادشاه قصر را به قدوم خود منور كند ,غذايي با هم مي خوريم و من اين مبلغ را تقديم كنم .
روز بعد اسكندر به دربار رفت و فوج عظيمي از سپا هيا ن آن كشور ديد .
پس مدتي غذا را در ظروفي از جواهر اوردند .
پادشاه رو به اسكندر كرد و گفت : پادشاه هر قدر تمايل دارند ميتوانند از اين جواهرات و محتويات آن ميل كنند .
اسكندر گفت جواهرات را كه نمي شود خورد پادشاه چين گفت : پس غذاي سلطان چيست ؟ اسكندر گفت : مثل همه انسانها نان است ! پادشاه گفت اي اسكندر اي اسكندر مگر در خانه تو چند لقمه نان به دست نمي آيد كه براي گرفتن آن اين همه رنج و زحمت به خود مي دهي !!
اسكندر بعد از تفكري اظها ر داشت ,اگر اين سفر براي من هيچ چيز نداشت , پند عبرت آموز تو برايم كا في بود . اسكندر فرداي آن روز از چين خارج شد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 6:3  توسط جهانگرد 

ملاقات با خدا
روزي پسر كوچكي تصميم گرفت به ملا قات خدا برود و چون مي دونست راه درازي در پيش دارد مقداري كلوچه و نوشيدني در چمدان گذاشت و سفرش را آغاز كرد .
هنوز راه درازي نرفته بود كه در پارك چشمش به پيرزني افتاد كه روي صندلي نشسته بود و خيره به پرندگان نگاه مي كرد . پسرك كنار پيرزن نشست و چمدانش را باز كرد . مي خواست چيزي بنوشد كه متوجه گرسنگي پيرزن شد و كلوچه اي به او داد . پيرزن با حس سرشار از قدر شناسي آن را گرفت و لبخندي نثار پسرك كرد . لبخندش آن قدر زيبا بود كه پسرك خواست براي ديدن دوباره آن مقداري نوشيدني نيز به او بدهد . لبخندهاي پيرزن پسرك را غرق در لذت كرد . آن دو تمام بعداز ظهر را به خوردن و نوشيدن گذراندند بي آنكه كه كلمهاي بين آنها رد وبدل شوند .
با تاريك شدن هوا پسرك متوجه شد كه چقدر خسته است و براي برگشتن به خانه از جا برخاست . اما هنوز چند قدمي بر نداشته بود كه با سرعت به طرف پيرزن بازگشت و او را در آغوش كشيد و بار ديگر نظاره گر عميق ترين لبخند پيرزن شد .
مادر پسرك كه با ورود او اوج لذت را در چهره وي تشخيص داد علت شادي او را جويا شد . پسرك نيز در پاسخ گفت : * من امروز با خدا ناهار خوردم * و قبل از اينكه مادر چيزي بگويد اضافه كرد : * و لبخند او زيباترين لبخندي بود كه تا به حال ديده ام.*
پيرزن نيز سرشار از شادي به خانه بر گشت و در پاسخ پسرش كه از حالات عجيب مادر شگفت زده شده بود گفت : * امروز با خدا در پارك كلوچه خوردم . او بسيار جوان تر از آن است كه انتظار داشتم.*
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 6:2  توسط جهانگرد 

فرشته

كودكي كه آمادۀ تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد:« مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد. اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟»
خداوند پاسخ داد :«ازميان بسياري از فرشتگان ، من يكي را براي تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد كرد.»
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه.
-اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.
خداوند لبخند زد:« فرشتۀ تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»
كودك ادامه داد:« من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟»
خداوند او را نوازش كرد و گفت:« فرشتۀ تو ، زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد دادكه چگونه صحبت كني.»
كودك با ناراحتي گفت:« وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم، چه كنم؟»
خداوند براي اين سؤال هم پاسخي داشت:« فرشته ات دستهايت را كنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني.»
كودك سرش را برگرداند و پرسيد:« شنيده ام كه در زمين انسان نهاي بدي هم زندگي ميكنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟»
- فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
كودك با نگراني ادامه داد:« اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود.»
خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات هميشه دربارۀ من با توصحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت،گرچه من همواره در كنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.
كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند. او به آرامي يك سؤال ديگر از خداوند پرسيد:«خدايا! اگر بايد همين حالا بروم، لطفأ نام فرشته ام را به من بگوييد.»
خداوند شانۀ او را نوازش كرد و پاسخ داد:«نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي مي تواني او را مادر صدا كني.»

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 0:27  توسط جهانگرد 

خر ما از كرگي دم نداشت !
شخصي از مردي طلبكا ر بود ودائما براي گرفتن طلب خود به در خانه او مي رفت . آن شخص نيز حاشا مي كر د. روزي طلب كار تصميم گرفت با
عده اي براي طلب خود به منزل آن شخص برود . مرد هنگام ديدن آن عده پا به فرار گذاشت و از طريق پشت بام خود را به حيا ط همسايه انداخت از بخت ب,مرد روي پير مردي افتاد كه مريض بود و بستگان وي دور او را احاطه كرده بودند. پير مرد بر اثر افتادن مر د از دنيا رفت . خويشان پير مرد همانند ديگران به تعقيب مرد بدهكار پيوستند .
مرد به بيا بان رسيد ديد اسبي افسار رها كرده و فرار مي كند . عدهاي كه در تعقيب اسب بودند فرياد مي زدند . مرد فورا سنگي برداشت تا جلوي اسب را بگيرد . همين كه سنگ را پرتاب كرد به يكي از چشمان اسب خورد و چشم او را كور كرد . صاحبان اسب نيز به تعقيب وي پرداختند . مرد همچنان كه فرار مي كرد به مجلسي رسيد . ديد خري روي زمين افتاده گروهي در صدد هستند تا او را بلند كنند مردم از مرد كمك خواستند . مرد خود را به آنان رساند و دم خر را گرفت كه بلند كند . ناگهان دم خر كنده شد ,صاحب خر نيز به تعقيب او پرداخت با لاخره مر د را گرفتند و نزد قا ضي بردند
در لحظه ورود به حكمه قاضي ,مرد به قاضي گفت اگر به نفع من قضاوت كني نانت در روغن است . قاضي تا آخر قضيه را گرفت
اولي گفت : جناب قاضي اين مرد مبلغي به من بدهكار است نمي دهد .قاضي گفت سند داري ؟ مرد گفت : سند ندارم . قاضي گفت پس ادعاي بي موردي ميكني ! مرد بدهكار از دادگاه خارج شد . دومي گفت : جناب قاضي پدر ما مريض بود و اين شخص خود را از پشت بام به روي او انداخت و پدرمان از دنيا رفت ,اكنون ما از او ديه مي خواهيم . قاضي گفت : پدر شما چند سال داشت؟ گفتند : هفتاد سال . قاضي گفت : اين مرد سي سال دارد ,چهل سال خرج او را بدهيد تا به هفتاد سال برسد آن وقت ديه پدرتان را از او بگيريد. نوبت به صاحب اسب رسيد او نيز ماجرا را گفت وطلب غرامت كرد .قا ضي گفت بايد اسب را نصف كنيم,آن نصفي كه چشم سالم دارد هر چه قيمت داشت با نصف ديگر مقايسه مي كنيم ,بعد غرامت هر چه شد اين مرد ميدهد
آنها حرف خود را پس گرفتند . همين كه نوبت به صا حب خر رسيد ,گفت جناب قاضي خر ما از كرگي دم نداشت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 0:22  توسط جهانگرد 

قصه عاشق
روزي پير معرفتي، يکي از شاگردانش را ديد که زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است. نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بي وفايي يار صحبت کرد و اين که دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است. شاگرد گفت که سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي کند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي کند.
استاد پير با تبسم گفت : اما عشق تو به دخترک چه ربطي به او دارد ؟
شاگرد با حيرت گفت : ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود ؟!
استاد پير با لبخند گفت : چه کسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترک ندارد. هرکس ديگر هم جاي دختر بود تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترک برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست . مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکني. معشوق فرقي نمي کند چه کسي باشد ! دخترک اگر رفت، با رفتنش پيغام داد که لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد.
چه بهتر ! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور پيدا کند ! به همين سادگي !!!
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 0:15  توسط جهانگرد 

در كوله‌ات چه داري؟
كوله‌پشتي‌اش را برداشت و راه افتاد. رفت كه دنبال خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالي رنجور و كوچك كنار راه ايستاده بود.
مسافر با خنده‌اي رو به درخت گفت: چه تلخ است كنار جاده بودن و نرفتن. و درخت زير لب گفت: ولي تلخ‌تر آن است كه بروي و بي ‌رهاورد برگردي. كاش مي‌دانستي آن‌ چه در جست‌وجوي آني، همين جاست.
مسافر رفت و گفت: يك درخت از راه چه مي‌داند، پاهايش در گل است. او هيچ‌گاه لذت جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه درخت گفت: اما من جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام و سفرم را كسي نخواهد ديد. جز آن كه بايد.
مسافر رفت و كوله‌اش سنگين بود.
هزار سال گذشت. هزار سالِ پر خم و پيچ، هزار سالِ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته بود، اما غرورش را گم كرده بود. به ابتداي جاده رسيد. جاده‌اي كه روزي از آن آغاز كرده بود.
درختي هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده بود. زير سايه‌اش نشست تا لختي بياسايد. مسافر درخت را به ياد نياورد. اما درخت او را مي‌شناخت. درخت گفت: سلام مسافر، در كوله‌ات چه داري، مرا هم مهمان كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام خالي است و هيچ چيز ندارم.
درخت گفت: چه خوب، وقتي هيچ چيز نداري، همه چيز داري. اما آن روز كه مي‌رفتي، در كوله‌ات همه چيز داشتي، غرور كمترينش بود، جاده آن را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات جا براي خدا هست. و قدري از حقيقت را در كوله مسافر ريخت. دست‌هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم‌هايش از حيرت درخشيد و گفت: هزار سال رفتم و پيدا نكردم و تو نرفته اين همه يافتي!
درخت گفت: زيرا تو در جاده رفتي و من در خودم. و نور ديدن خود، دشوارتر از نور ديدن جاده‌هاست
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:34  توسط جهانگرد 

بال هايت را كجا گذاشتي ؟
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.

پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم.

انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود.

پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟

انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد.

پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني.

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي.


راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:32  توسط جهانگرد  | 

نامه ایی از خدا
امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.


وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر
می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من
بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی
منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک
صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.


خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن
دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با
خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان
می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم
قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت
می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم
نکردی.

تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای
انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم
تلویزیون را دوست داری یا نه؟

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از
روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر
نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه
انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه
می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی.


موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به
اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً
به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من
همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از
آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو
چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز
منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از
قلبت که متشکر باشد.


خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته
باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق
تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.


آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟
اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.
روز خوبی داشته باشی ... دوست و دوستدارت: خدا

یادمان باشد زندگی را سخت نگیریم و قرار نیست تمام روز های
زندگی آن جور که ما می خواهیم باشند
دلی پر از امید به خداوند و تنی سالم و زندگی شادی داشته باشید در پناه خدا

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:30  توسط جهانگرد 

من داره يادم ميره
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 14:27  توسط جهانگرد 

جملات بزرگان

**زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....آلبرت انيشتين     


**ميان انسان و شرافت رشته باريکي وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس


      **شريف ترين دلها دلي است که انديشه ي آزار کسان درآن نباشد.  زرتشت


**چارلي چاپلين: خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر.


**ملاصدرا مي گويد: خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدرآرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود.


   **بدبختي تنها در باغچه اي که خودت کاشته اي مي رويد.


**وقتي كه زندگي برات خيلي سخت شد، يادت باشه كه درياي آروم، ناخداي قهرمان نمي‌سازه.


**برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال
**بنگر که تو چگونه می افتی
------------------------------------------------------------------------
  **آدم ها را از انچه درباره ديگران مي گويند بهتر مي توان شناخت تا از انچه درباره انها مي گويند.
-----------------------------------------------------------------------
  **فریدریش نیچه : 'آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای، از این آشفته ام که دیگر نمیتوانم تو را باور کنم.
--------------------------------------------------------------------------
 **چیزی را که دوست داری به دست آور وگر نه مجبوری  چیزی را که به دست می آوری دوست داشته باشی.
------------------------------------------------------------------------
 **از زندگي هرآنچه لياقتش را داريم به ما ميرسد نه آنچه آرزويش را داريم.
---------------------------------------------------------------------------
**آن چه هستي هديه خداوند به توست و آن چه مي شوي هديه تو به خداوند.
------------------------------------------------------------------------
 **
شکسپیر: همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست دارد، نه کسی که تو دوستش داری **
----------------------------------------------------------------------------------------------
 **اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید. (
کورش کبير)
------------------------------------------------------------------------

 **چارلي چاپلين: وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده

 ---------------------------------------------------------------------------------------------

 **موفق كسي است كه با آجرهايي كه بطرفش پرتاب مي شود، يك بناي محكم بسازد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------
 **تمدن جديد زن را كمي عاقلتر كرده است، اما به واسطه آزمندي مرد، بر رنج زن افزوده است.

  زن ديروز همسري خوشبخت بود اما زن امروز معشوقه اي بي نوا.

-------------------------------------------------------------------------------------------------

      **شکسپير:عشق مثل آبه، مي توني تو دستات قايمش کني ولي يه روز دستاتو باز مي کني مي بيني همش

 چکيده بي اينکه بفهمي دستت پر ازخاطرست.


**زندگي مثل پياز است كه هر برگش را ورق بزني اشكتو در مي ياره.
------------------------------------------------------------------------
   **پيچ جاده، آخر راه نيست مگر اينكه تو نپيچي.
------------------------------------------------------------------------
 **
دكتر شريعتي: لحظه هاراميگذرانديم تابه خوشبختي برسيم غافل ازاينكه خوشبختي درآن لحظه هابودكه گذرانديم.


 **انيشتين: اگر انسان ها در طول عمر خويش ميزان كاركرد مغزشان يك ميليونيوم معده شان بود اكنون كره زمين تعريف ديگري داشت.


  **تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری بدست نخواهی آورد این یک هنجارهمیشگی است.

 اُرد بزرگ


 ** نصیحت حضرت مولانا :گشاده دست باش جاری باش کمک کن (مثل رود)
      باشفقت و مهربان باش (مثل خورشید)اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان (مثل شب)

وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)

بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا)اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آیینه)


 **چهار چيز است که قابل بازيابي نيست سنگ پس از پرتاب شدن، سخن پس
      از گفته شدن، فرصت پس از از دست رفتن، و زمان پس از سپري شدن.


**اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را مي نگرنند وزنان گذشته را بخاطر مي آورند.

- زن مخلوقي است كه عميق تر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را ميبيند.

عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است.


      **عجب معلم بدي است اين طبيعت که اول امتحان ميگيرد بعد درس ميدهد.


**به پسران در کودکي شير سگ دهيد، شايد در بزرگي وفا بياموزند.  شکسپير     


**زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 13:54  توسط جهانگرد 

کنارم بخواب

کنارم بخواب و به دورم بتاب و

از این لب بنوش چو تشنه که آب و

گل آتشی تو حرارت منم من

که دیوانه بی قرارت منم من

 

خدا دوست دارد لبی که ببوسد

نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد

خدا دوست دارد من و تو بخندیم

نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم

 

کنارم بخواب و به دورم بتاب و

از این لب بنوش چو تشنه که آب و

گل آتشی تو حرارت منم من

که دیوانه بی قرارت منم من

 

بخواب آرام پیش من

لبت را بر لبم بگذار

مرا لمسم کن و

دل را به این عاشقترین بسپار

بخواب آرام پیش من

منی که بی تو میمریم

لبت را بر لبم بگذار

که جان تازه میگیرم

                                    (شاهکار بینش پژوه)        
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 15:55  توسط جهانگرد 

خدایا با من حرف بزن
مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .

و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید .

مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :

« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .»

اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 22:13  توسط جهانگرد 

بگو بی من راحتی
میــــــــدونم تا ته قصه، جدایی در کمینه

تـــــو به من امید بده ، حرف من همیــنه

میــــــــــــدونم لحظه شوم نبودنا نزدیکه

امـــــید بــده تا ندونم این دنیا چه تاریکه

تــــــــاریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکه

 

میدونم سخته با من باشی و بـــدونی باید

بـــری و تنها شم ،نـــــــــگو نتونی شاید

نمی گی از هجوم عشق من دلت میگیره

میـــــــترسی بدونم و دل از غصه بمیره

میمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــره

 

ســرنوشت سنگ و منم ازجنس شیــــشم

برات مـــــــهم نباشه بعد از تو چی میشم

تو به من امید بــــــــــــده  آرامش بگیرم

بگو بی من راحتی تا راحت بمیـــــــــرم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:30  توسط جهانگرد 

دودلی

آخه من هیچی ندارم که نثار تو کنم

تا فدای چشای مثل بهار تو کنم

می درخشی مثل یه تیکه جواهرتوی جمع

من می ترسم عاقبت یه روز قمارت بکنم

 

من مثل شبای بی ستاره سرد و خالیم

خوب میترسم جای عشق غصه رو یار تو کنم

تو مثل قصه پر از خاطره هستی

نمی خوام من بی نشون ، نشونه دارت بکنم

 

تو که بی قرار دیدن شب و ستاره ای

واسه دیدن ستاره بی قرارت بکنم

مثل دریا بی قراری ، نمی تونی بمونی

من چرا مثل یه برکه موندگارت بکنم

 

من مثل شبای بی ستاره سرد و خالیم

خوب میترسم جای عشق،غصه رو یار تو کنم

تو مثل قصه پر از خاطره هستی

نمی خوام من بی نشون ، نشونه دارت بکنم

 

تو بگو ، خودت بگو ، با تو بمونم یا برم

آخه من هیچ نمی خوام که غصه دارت بکنم

تو بگو ، خودت بگو ، با تو بمونم یا برم

آخه من هیچ نمی خوام که غصه دارت بکنم

                                                              (سیاوش قمیشی)

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 2:58  توسط جهانگرد  | 

کسی به سرگردان می گوید:" گاهی مردم به آنچه در فیلم ها میبینندعادت می کنندو داستان حقیقی را از یاد می برند.فیلم ده فرمان را یادت هست؟

-البته.موسی_چارلتون هستون_عصایش را بالا میبرد ، آب می شکافد و بنی اسراییل می توانند از دریای سرخ بگذرند.

-در کتاب مقدس داستان اینگونه نیست.در آنجا خدا به موسی فرمان میدهد:"به فرزندان بنی اسراییل بگو حرکت کنند" و تنها پس از آن است که مردم شروع به پیشروی میکنند و موسی عصایش را بالا می برد و آب می شکافد.

زیرا فقط شهامت پیمودن راه می تواند راه را وادار کند که آشکار شود. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 2:33  توسط جهانگرد  | 

فروتنی
شیطانی به شیطان دیگر گفت:" به آن مرد مقدس متواضع نگاه کن که در جاده راه می رود ، در این فکرم که به سراغش بروم  و  روحش را در اختیار گیرم."

رفیقش گفت :"به حرفت گوش نمی دهد ، تنها به چیزهای مقدس می اندیشد..."

اما شیطان به همان روش مشتاق و متعصب همیشگی اش ، خود را به شکل ملک مقرب جبراییل در آورد و در برابر مرد ظاهر شد. گفت:" آمده ام به تو کمک کنم."

مرد مقدس گفت:"باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی . من در زندگی کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم . "

و به راه خود ادامه داد ، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است.

                                                                                 (برگرفته از کتاب مکتوب اثر کوئلیو)

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 2:31  توسط جهانگرد  | 

فرد

فِرِد خوشبخت ترین مرد گاردن گرو (گاردن گرو شهری است در اُرنج کانتیِ شمالی در ایالت کالیفرنیا) نبود. او ماشینش را كه در بزرگراه شماره22 خراب شده بود، به امان خدا رها كرده بود، و دو مایل باقیمانده تا خانه را پای پیاده آمده بود. آن روز صبح سگش گم شده بود، و گویا ماهی‌اش، آقا بلاب، داشت زكام می‌شد‌. او در راه خانه ناهار خریده بود، و وقتی به بورِتویش(نوعی غذای مکزیکی که در نان مکزیکی(تورتیا) می‌پیچند.) گاز زده بود، پی برده بود كه آنها به خواسته‌اش مبنی بر اینكه به غذایش پیاز نزنند، بی توجهی كرده‌اند. فرد از پیاز بیزار بود.

فرد می‌دانست كه  در چنین روزهایی، فقط یك كار می‌شود كرد‌. در زندگی هر كس روزهایی هست كه جانش به لبش می‌رسد. او گوشی تلفن را برداشته و شماره گرفته بود. پیش از آنكه آن صدای آشنا بگوید بله، تلفن سه بار زنگ زده بود. فِرِد صدایش را صاف کرده بود.

«مامان؟»

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:4  توسط جهانگرد  | 

خدایا نذار بزرگ شم

 الو؟؟… خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم

الو … الو… سلام

 کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

 پس چرا کسی جواب نمیده؟

 یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

 خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

 

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم …

 هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

 فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

 بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا

 باهام حرف بزنه گریه میکنما…

 بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

 بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

 نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

 مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد…

 خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه…کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

 کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .دنیا برای تو کوچک است …

 بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی…

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 8:38  توسط جهانگرد  | 

عشق و ديوانگی

در زمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين باز نشده بود و فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند...

ذكاوت گفت: بياييد بازي كنيم مثل قايم باشك!

ديوانگي فرياد زد:آره قبوله من چشم ميذارم!

چون كسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگرده همه قبول كردند.

ديوانگي چشم هايش را بست و شروع به شمردن كرد:يك ... دو ... سه ...

همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند.

نظافت خودش را به شاخه ها آويزان كرد. خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي شد.

اصالت به ميان ابر ها رفت و هوس به مركز زمين به راه افتاد

دروغ كه مي گفت به اعماق كوير خواهد رفت به اعماق دريا رفت!

طعم داخل يك سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يك چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شدند و ديوانگي همچنان ميشمرد : هفتاد و سه.... هفتاد و چهار !

اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به كجا برود. تعجبي هم ندارد

قايم كردن عشق خيلي سخت است. ديوانگي داشت به 100 نزديك ميشد كه عشق رفت

وسط يك دسته گل رز و آرام نشست. ديوانگي فرياد زد دارم ميام...

همان اول كار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نكرده بود تا قايم شود!

بعد هم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبري نبود.

ديوانگي ديگه خسته شده بود كه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت:

عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يك شاخه گل از درخت كند و آن را با تمام قدرت به داخل

 گلهاي رز فرو كرد.

صداي ناله اي بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد دستهايش را جلئي صورتش

گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.

شاخه درخت چشمان عشق را كور كرده بود. ديوانگي كه خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت:

حالا من چكار كنم ؟ چگونه مي توانم جبران كنم؟

عشق جواب داد : مهم نيست دوست من تو ديگه نميتوني كاري كني فقط ازت خواهش ميكنم

از اين به بعد يار من باشي.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نكنم. و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه

يكديگر به احساس تمام آدمهاي عاشق سرك مي كشيدند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 18:16  توسط جهانگرد  | 

شخصیت

مراقب افکار خود باشید زیرا به گفتار شما تبدیل می شوند.

مراقب گفتار خود باشید زیرا به رفتار شما تبدیل می شوند.

مراقب رفتار خود باشید زیرا به عادات شما تبدیل می شوند.

مراقب عادات خود باشید زیرا به شخصیت شما تبدیل می شوند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 0:20  توسط جهانگرد  | 

هم نفس

دلــــــــــــــم گــــــــــــــــرفت  ای هم نفس

پرم شکـــــــــــــــــست ، تو این قفــس

تو این غبــــار ، تو این سکــــــوت

چه بــــــــــی صدا ، نفس نفس

 

از این نامهــربونیها دارم از غصه میــمیرم

رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو میــــــگیرم

تو این شب گریــــه میتونی پناه هق هقــــم باشی

تو ای همزاد همخونه ، چی می شه عــــــاشقم باشی

 

دوباره  من          دوباره تو

دوباره عشق        دوباره ما

 

دو همنفس            دو همزبون

دو همسفر            دو همصدا

 

تو ای پایان تنهایی، پناه آخر من باش

تو این شب مرگیه پاییز ، بهار باور من باش

بزار با مشرق چشمات شبم روشنترین باشه

میخوام آینه خونه با چشمات همنشین باشه

 

دلــــــــــــــم گــــــــــــــــرفت  ای هم نفس

پرم شکـــــــــــــــــست ، تو این قفــس

تو این غبــــار ، تو این سکــــــوت

چه بــــــــــی صدا ، نفس نفس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 0:10  توسط جهانگرد  | 

شکلات تلخ

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....

 

منبع داستان :  http://k2dastan.persianblog.ir

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 10:39  توسط جهانگرد  | 

نمي خواهم

نمي خواهم  بميرم

با كه بايد گفت‌ ‌‌‌‍؟ كجا بايد صدا زد؟

         در زير كدامين آسمان ؟ روي  كدامين  كوه ؟

كه در ذرات هستي ره برد توفان اين اندوه

كه ازاملاك اين عالم ، بگذرد پژواك اين فرياد

كجا بايد صدا سر داد ؟        فضا خاموش       و درگاه قضا دور است .

زمين كَر ، آسمان كوراست.

نمي خواهم بميرم ، باكه بايدگفت ؟

اگر زشت است  اگر زيبا  اگر دون است  اگر والا

من اين دنياي فاني را هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تردارم .

به دوشم گر چه بار غم توان فرساست .

وجودم گر چه گردآلود سختي هاست .

                             نمي خواهم از اينجا دست بردارم .

تنم ازتار و پود عشقِ انسانهاي خوب و نازنين است .

دلم با صد هزاران رشته با اين خلق با اين مهربا اين ماه با اين خاك با اين آب

                                      پيوسته است.

مرا مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نيست

توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست

هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست

جهان بيمار و رنجور است

دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست

اگر دردي ز جانش بر ندارم ناجوانمردي است

نمي خواهم بميرم

                             تــــــــــــا‌

                                     محبت را به انسان ها بياموزم

    بمانم                     تـــا                    عدالت را بيفروزم

   خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

   به پيش پاي فرداهاي بهتر گل بر افشانم

               چه فردايي                 چه زيبايي

جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است

 

                        نمي خواهم بميرم اي خدا اي آسمان ، اي شــب

نمي خواهم بميرم

                      نمي خواهم                نمي خواهم                

              

مگر زور اســـــــــــــــــت ؟؟؟؟؟

                                                                                        «فريدون مشيري»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 11:15  توسط جهانگرد  | 

بیمارستان رو به بهشت
 

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند."

منبع داستان :  http://k2dastan.persianblog.ir

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 13:0  توسط جهانگرد  | 

گل خشکيده

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ... 

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

 اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که  به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟  آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

 این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان  رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

            _ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

 مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید  تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود .  سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

 گریه امانم نداد تا بقیه ی  نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.


 

اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی  عشق مان  نگه داشته ایم.

منبع داستان :  http://k2dastan.persianblog.ir/

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 12:56  توسط جهانگرد  | 

برادرجان
برادر جان نمی دونی چه دلتنگم
نمی دونی برادرجان چه غمگینم
نمی دونی برادرجان
گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
نمی دونی چه سخته در به در بودن
مثل توفان همیشه در سفر بودن
برادر جان نمی دونی
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادر جان ، برادر جان دلم تنگه
دلم تنگه از این روزای بی امید
از این شبگردی های خسته و مایوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم خوش نیست غمگینم ، برادرجان
از این تکرار بی رؤیا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق ، عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم ، شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه
شب رو با رنج تنهایی من سر کن
شاید فردا روز عاشق شدن باشه

(ایرج جنتی عطائی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:58  توسط جهانگرد  | 

دریایی
کمکم کن ، کمکم کن
نذار اینجا بمونم تا بپوسم
کمکم کن ، کمکم کن
نذار اینجا لب مرگ رو ببوسم
کمکم کن ، کمکم کن
عشق نفرینی بی پروایی می خواد
ماهی چشمه ی کهنه
هوای تازه ی دریایی می خواد
دل من دریاییه
چشمه زندونه برام
چکه چکه های آب
مرثیه خونه برام
تو رگام به جای خون
شعر سرخ رفتنه
تن به موندن نمی دم
موندنم مرگ منه
عاشقم ، مثل مسافر عاشقم
عاشق رسیدن به انتا
عاشق بوی غریبانه ی کوچ
تو سپیده ی غریب جاده ها
من پر از وسوسه های رفتنم
رفتن و رسیدن و تازه شدن
توی یک سپیده ی طوسی سرد
مسخیک عشق پر آوازه شدن
کمکم کن ، کمکم کن
نذار این گمشده از پا در بیاد
کمکم کن ، کمکم کن
خرمن رخوت من شعله می خواد
کمکم کن ، کمکم کن
من و تو باید به فردا برسیم
چشمه کوچیکه برامون
ما باید بریم به دریا برسیم
دل ما دریاییه
چشمه زندونمونه
چکه چکه های آب
مرثیه خونمونه
تو رگ بودن ما
شعر سرخ رفتنه
کمکم کن که دیگه
وقت راهی شدنه
کمکم کن

(ایرج جنتی عطائی)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 11:57  توسط جهانگرد  | 

پوست شیر
قلب تو ، قلب پرنده
پوستت اما ، پوست شیر
زندنون تنو رها کن
ای پرنده پر بگیر
اونور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به دامن
اونور روزای تاریک
پشت نیم شبای روشن
برای باور بودن
جایی شاید باشه شاید
برای لمس تن عشق
کسی باید باشه باید که سر خستگی هاتو
به روی سینه بگیره
برای دلواپسی هات
واسه سادگیت بمیره
حرف تنهایی ، قدیمی
اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف
حرف هر روز و هنوزه
تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت
اما تو این راه ، که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستاش قفس نیست
قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تنو رها کن
ای پرنده پر بگیر

(ایرج جنتی عطائی)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 0:35  توسط جهانگرد  | 

جشن دلتنگی
شب آغاز هجرت تو
شب از خود گذشتنم بود
شب بی رحم رفتن تو
شب از پا نشستنم بود
شب بی تو ، شب بی من
شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن ، شب مردن
شب دل کندن من از ما بود
واسه جشن دلتنگی ما
گل گریه ، سبد سبد بود
با طلوع عشق من و تو
هم زمین ، هم ستاره بد بود
از هجرت تو شکنجه دیدم
کوچ تو اوج ریاضتم بود
چه مؤمنانه از خود گذشتم
کوچ من از من ، نهایتم بود
به دادم برس ، به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس ، به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من
سهم من جز شکستن من
تو هجوم شب زمین نیست
با پر و بال خکی من
شوق پرواز آخرین نیست
بی تو باید دوباره برگشت
به شب بی پناهی
سنگر وحشت من از من
مرهم زخم پیر من کو ؟
واسه پیدا شدن تو اینه
جاده ی سبز گم شدن کو ؟
بی تو باید دوباره گم شد
تو غبار تباهی
با من نیاز خک زمین بود
تو پل به فتح ستاره بستی
اگر شکستم ، از تو شکستم
اگر شکستی ، از خود شکستی
به دادم برس ، به دادم برس
تو ای ناجی تبار من
به دادم برس ، به دادم برس
تو ای قلب سوگوار من

(ایرج جنتی عطائی)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 0:34  توسط جهانگرد  | 

درباره
خدایا
سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک
تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم
وهرچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم

پیوند ها
امكانات
طراح قالب
احسان فيروزكوهي

قالب ساز

Powered By
BLOGFA.COM

This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By padmeh