تبليغاتX
به نام دادار بی چون
به نام دادار بی چون

منوي اصلي
نويسندگان
آرشيو مطالب
آرشيو موضوعي
نظرسنجی
توله‌سگ‌های فروشی


کشاورزی چندین توله‌سگ کوچولو داشت که می‌خواست آنها را بفروشد. آگهی برای فروش آنها آماده کرده بود و داشت آنها را به صندوق پست کنار منزلش نصب می‌کرد که متوجه شد کسی از پشت سر لباسش را می‌کشد. برگشت، دید پسر بچه کوچکی به او زل زده.
ـ آقا می‌خواهم یکی از این توله سگ‌ها را بخرم.
پیرمرد درحالیکه با آستین لباسش، عرقش را خشک می‌کرد گفت:
ـ خب! راستش این توله‌سگها از نژاد خوبی هستند و قیمت آنها نسبتا گران است.
پسرک لحظه‌ای سرش را پایین انداخت و به فکر فرو رفت. بعد دست در جیب کرد و مشتی پول خرد از جیبش درآورد، به طرف کشاورز گرفت و گفت:
ـ 37 سنت دارم. آیا این مقدار کافیست تا نگاهی به آنها بیندازم؟
پیرمرد با خوشرویی پاسخ داد:
ـ البته!
بعد سوت بلندی کشید و گفت:
ـ داللی از این طرف!
از همانجا لانه سگ پیدا بود. دالی سگ بزرگ مزرعه به سمت آنها می‌دوید درحالی که 4 توله‌سگ مامانی عین 4تا توپ پشمالوی کوچک وی را دنبال می‌کردند.. آنقدر تند و چالاک می‌‌دویدند که گویی اصلا سراشیبی تند مزرعه را نمی‌دیدند. پسرک سرش را به پرچین مزرعه تکیه داد و با دقت به این منظره زیبا نگاه می‌کرد. در عمق چشمان پسرک برق شادی وصف‌ناپذیری می‌درخشید.
پسرک همچنان که مجذوب سگها شده بود، متوجه شد موجود کوچک دیگری نیز کنار لانه سگها درحال وول خوردن و جست و خیز است. کمی بعد سروکله توله‌سگ دیگری پیدا شد. این یکی خیلی کوچکتر از بقیه بود. هنگام بالا آمدن از سراشیبی مزرعه لیز خورد، ناشیانه برخاست و لنگ‌لنگان به طرف آنها دوید.
پسرک رو به کشاورز کرد و گفت: همین را می‌خواهم!
کشاورز به طرف پسرک خم شد و گفت: کوچولو این سگ لنگ است! او نمی‌تواند مثل بقیه سگ‌ها پا به پای تو بدود و با تو بازی کند. پسرک قدمی به عقب برداشت، خم شد و پاچه شلوارش را بالا زد. کشاورز با چشمانی مبهوت متوجه پای مصنوعی پسرک شد!
پسرک با لحنی غم‌انگیز ولی مطمئن به کشاورز گفت: می‌بینید آقا! من هم نمی‌توانم خوب بدوم. فکر می‌کنم این توله‌سگ به کسی نیاز دارد که کاملا وی را درک کند.

شاید جهان ما پر باشد از افرادی که به کسی نیاز دارند تا اندکی درکشان کنند!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 8:26  توسط علی و مريم  | 

فرشته

آخرین تکه را از داخل جعبه خارج کرد و در مشتش گرفت . با درخشش خاصی که در

چشمان اش بود به سمت پیرمرد رفت و آخرین تکه را به او داد . پیرمرد سرش را بلند

کرد و دخترک در لابه لای آدم ها ناپدید شد .

پیرمرد از روی صندلی شکسته اش بلند شد و به سمت پسرکی که در گوشه ای از خیابان

مشغول واکس زدن بود ، رفت و آخرین تکه را به او داد . پسرک سرش را بلند کرد و

پیرمرد در لا به لای آدم ها ناپدید شد .

پسرک واکسی پس از تمام شدن کار اش آخرین تکه بیسکویت را به دهان برد .. و در

میان انبوه آدم ها ناپدید شد .

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 8:46  توسط علی و مريم  | 

آرزوی کافی

 هواپيما درحال حرکت بود و آنها همديگر را بغل کردند و مادر گفت: "دوستت دارم و آرزوي کافي براي تو مي کنم." دختر جواب داد: "مامان زندگي ما باهم بيشتر از کافي هم بوده است. محبت تو همه آن چيزي بوده که من احتياج داشتم. من نيز آرزوي کافي براي تو مي کنم." آنها همديگر را بوسيدند و دختررفت. مادر بطرف پنجره اي که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ايستاد، مي توانستم ببينم که مي‌خواست و احتياج داشت که گريه کند. من نمي‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولي خودش با اين سؤال اين کار را کرد: "تا حالا با کسي خداحافظي کرديد که مي‌دانيد براي آخرين بار است که او را مي‌بينيد؟" جواب دادم: "بله کردم. منو ببخشيد که فضولي مي‌کنم، چرا آخرين خداحافظي؟"
او جواب داد: "من پير وسالخورده هستم، او در جاي خيلي دوری زندگي مي‌کنه. من چالش‌هاي زيادي را پيش رو دارم و حقيقت اينست که سفر بعدي او براي مراسم دفن من خواهد بود." گفتم: "وقتي داشتيد خداحافظي مي‌کرديد، شنيدم که گفتيد: آرزوي کافي را براي تو مي‌کنم. مي‌توانم بپرسم يعني چه؟" او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: "اين آرزويیست که نسل بعد از نسل به ما رسيده. پدر و مادرم عادت داشتند که اين را به همه بگن." او مکثي کرد و درحاليکه سعي مي‌کرد جزئيات آن رابخاطر بياورد لبخند بيشتري زد و گفت: "وقتي که ما گفتيم: آرزوي کافي را براي تومي‌کنم، مي‌خواستيم که هرکدام زندگي اي پر از خوبي به اندازه کافي - که البته مي‌ماند - داشته باشيم."

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 8:35  توسط علی و مريم  | 

مادر

مادر من فقط يك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون هميشه مايه خجالت من
بود
اون براي امرار معاش خانواده براي معلم ها و بچه مدرسه اي ها غذا مي پخت
يك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره
خيلي خجالت كشيدم . آخه اون چطور تونست اين كار رو بامن بكنه ؟
به روي خودم نياوردم ، فقط با تنفر بهش يه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم
روز بعد يكي از همكلاسي ها منو مسخره كرد و گفت ايي يي يي .. مامان تو فقط يك
چشم داره
فقط دلم ميخواست يك جوري خودم رو گم و گور كنم . كاش زمين دهن وا ميكرد و منو
..
كاش مادرم يه جوري گم و گور ميشد...
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا ميخواي منو بخندوني و خوشحال كني چرا نميميري ؟ اون
هيچ جوابي نداد....
حتي يك لحظه هم راجع به حرفي كه زدم فكر نكردم ، چون خيلي عصباني بودم .
احساسات اون براي من هيچ اهميتي نداشت
دلم ميخواست از اون خونه برم و ديگه هيچ كاري با اون نداسته باشم
سخت درس خوندم و موفق شدم براي ادامه تحصيل به سنگاپور برم
اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خريدم ، زن و بچه و زندگي...
از زندگي ، بچه ها و آسايشي كه داشتم خوشحال بودم
تا اينكه يه روز مادرم اومد به ديدن من
اون سالها منو نديده بود و همينطور نوه ها شو
وقتي ايستاده بود دم در بچه ها به اون خنديدند و من سرش داد كشيدم كه چرا خودش
رو دعوت كرده كه بياد اينجا ، اونم بي خبر
سرش داد زدم ": چطور جرات كردي بياي به خونه من و بجه ها رو بترسوني؟!" گم شو
از اينجا! همين حالا
اون به آرامي جواب داد : " اوه خيلي معذرت ميخوام مثل اينكه آدرس رو عوضي
يك روز يك دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور براي شركت درجشن تجديد ديدار
اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر ناپديد شد .
دانش آموزان مدرسه
ولي من به همسرم به دروغ گفتم كه به يك سفر كاري ميرم .
بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قديمي خودمون ؛ البته فقط از روي كنجكاوي
همسايه ها گفتن كه اون مرده ولي من حتي يك قطره اشك هم نريختم
اونا يك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه بدن به من
اي عزيزترين پسر من ، من هميشه به فكر تو بوده ام ، منو ببخش كه به خونت تو
سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خيلي خوشحال شدم وقتي شنيدم داري ميآي
اينجا
ولي من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بيام تورو ببينم
وقتي داشتي بزرگ ميشدي از اينكه دائم باعث خجالت تو شدم خيلي متاسفم آخه ميدوني
... وقتي تو خيلي كوچيك بودي تو يه تصادف يك چشمت رو از دست دادي به عنوان يك
مادر نمييتونستم تحمل كنم و ببينم كه تو داري بزرگ ميشي با يك چشم بنابراين مال
خودم رو دادم به تو
براي من اقتخار بود كه پسرم ميتونست با اون چشم به جاي من دنياي جديد رو بطور
كامل ببينه با همه عشق و علاقه من به تو ، مادرت*

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 9:0  توسط علی و مريم  | 

دستهای او...

این داستان واقعی است و به اواخر قرن 15 بر می گردد.
در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفناك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می كردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند كه پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
یك شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای كار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می كرد تا در آكادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری كه تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می كرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.

آن ها در صبح روز یك شنبه در یك كلیسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناك جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی كار كرد تا برادرش را كه در آكادمی تحصیل می كرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت كند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.

وقتی هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال یك ضیافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یك نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی كه او را حمایت مالی كرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف كرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت میكنم.
تمام سرها به انتهای میز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی كه اشك هایش را پاك می كرد به انتهای میز و به چهره هایی كه دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شكسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می كنم، به طوری كه حتی نمی توانم یك لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو كار كنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...

بیش از 450  سال از آن قضیه می گذرد. هم اكنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاری ها و آبرنگ ها و كنده كاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری میشود.
یك روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را كه به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر كشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری كرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" نامیدند.

  این اثر خارق العاده را مشاهده كنید
اندیشه كنید و به خاطر بسپارید كه مسلما رویاهای ما با حمایت دیگران تحقق می یابند.

                 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 11:15  توسط علی و مريم  | 

کارتن خواب

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 9:18  توسط علی و مريم  | 

همه چیز به جز صدای او...
انتظار این شلوغی را هم داشتم. از طلبه و استاد و بازاری و... همه آمده بودند برای تسلیت و عرض ارادت خدمت حضرت استاد. به گردن همه حق داشت. استاد اخلاق بود و خودش هم متجلی آن. یکی یکی واعظان بالای منبر می رفتند و در وصف همسر مرحومه استاد حرفها می زدند و برایش از مردم فاتحه و صلوات کاسبی می کردند. مسجد هم مرتب پر و خالی می شد.
استاد روی صندلی چوبی کنار در نشسته بود. با یک دست عصا را نگه داشته بود و با دیگری، گاهی صورتش را می پوشاند و گاهی هم با دستمال سفیدش رطوبت چشمها را می گرفت. هر کسی هم که خارج می شد بلند داد می زد و تسلیت می گفت. گوش استاد سنگین بود. همه شهر می دانستند که استاد خوب نمی شنود. بعد از کلاس درسش همیشه گلو درد داشتیم. گاهی هم آرام تکه ای می انداختیم. استادی که گوشش سنگین باشد، شیطنت طلبه ها را دوچندان می کند.
بلند شدم که بروم. جلوی استاد که رسیدم خواستم مثل همه بلند عرض تسلیت کنم که پشیمان شدم. گفتم از صبح این همه آدم بزرگتر و مهمتر از من آمده اند و تسلیت گفته اند و رفته اند. چه دردی از این پیرمرد رنجور باز شده که من بتوانم. همینطور که از جلوی استاد رد شدم آرام فقط برای ادای رسم زیر لب گفتم تسلیت حضرت استاد. بدون آنکه صورتش را از پشت دستش بیرون بیاورد جواب داد: ممنون جوان. اجرکم عند الله. سر جایم میخ کوب شدم. حواسم را جمع و جور کردم ببینم کسی قبل از من بلند تر گفته که استاد جواب او را داده باشد ؟ ولی کسی را نیافتم. دو باره آرام پرسیدم: حضرت استاد جسارتا فردا کلاس را تعطیل می کنید؟ اینبار صورتش را که حزن درش موج می زد بالا آورد و گفت نه جوان. انشاالله اگر زنده بودم کلاس درس تشکیل می شود. مانده بودم چه بکنم. یعنی استاد شنوایی اش را باز یافته؟
روی برگشتن دوباره به داخل شبستان مسجد را نداشتم. در حیاط کنار حوض منتظر ماندم. مهمانها هم یکی یکی رفتند. استاد هم بلند شد. چیزی کف دست مستخدم مسجد گذاشت و عصا زنان از پله ها پایین آمد. فرصت را غنیمت شمردم و خودم را به او رساندم. برای اطمینان کامل آرام سلام کردم و جواب سلامش دیگر جای شکی برایم نگذاشت. گفتم استاد بحمد الله شنوایی تان را بدست آورده اید. شفا گرفته اید. استاد ایستاد. نگاهی به من کرد و با تبسم همیشگی اش که این بار با حزن مخلوط شده بود گفت : من مریض نبودم که شفا بگیرم. عجولانه پرسیدم ولی شما مقداری گوشهایتان سنگین بودند همه می دانند این را. دو باره با لبخندی پاسخ داد: خودم را به کری می زدم. و به طرف درب مسجد به راه افتاد. هیجان دانستن دلیل این همه سال تظاهر به کری، آن هم برای چنین شخصیتی، داشت دیوانه ام میکرد. دلم را به دریا زدم و دوباره به سمتش دویدم.
استاد جسارت است می توانم بپرسم چرا این همه سال... چشمانش که به چشمم افتاد سرم را پایین انداختم. خجالت نگذاشت ادامه بدهم و استاد هم فهمید. انگار بغضی را بزور پایین داده باشد گفت: چهل سال پیش وقتی همسرم آمد به خانه ام همدیگر را نمی شناختیم. روز اول زندگیمان بدون کلمه ای حرف بود. نه من روی حرف زدن داشتم و نه حجب و حیای دخترانه او اجازه میداد که چیزی بگوید. نشسته بودم در اندرونی منزل که ایشان سینی چایی آوردند. وقتی نشستند نا خود آگاه صدایی از ایشان بلند شد. از همان لحظه برای اینکه خجالت ایشان را نبینم خودم را به کری زدم...
چشمانش پر از اشک شد و همینطور که به راهش ادامه میداد گفت: فکر نمیکردم بعد از خانم زنده بمانم چه برسد به اینکه مجبور شوم دوباره همه چیز را بشنوم. همه چیز به جز صدای او...
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 23:12  توسط جهانگرد 

دروغ یک مرد
يه روز، وقتي هيزم شکن مشغول قطع کردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتي در حال گريه کردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي کني؟ هيزم شکن گفت که تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت. " آيا اين تبر توست؟" هيزم شکن جواب داد: " نه. " فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد که آيا اين تبر توست؟ دوباره، هيزم شکن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شکن خوشحال روانه خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش کنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شکن داشت گريه مي کرد که فرشته باز هم اومد و پرسيد که چرا گريه مي کني؟ هيزم شکن جواب داد " اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. " فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شکن فرياد زد " آره " . فرشته عصباني شد. " تو تقلب کردي، اين نامرديه" هيزم شکن جواب داد : اوه، فرشته ي من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز" نه" ميگفتم تو ميرفتي و با کاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به کاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود که اين بار گفتم آره. نکته اخلاقي اين داستان اينه که هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و مفيد مي باشد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 6:5  توسط جهانگرد 

تقويمدانشگاهي من

شنبه : همون لحظه اي كه وارد دانشكده شدم متوجه نگاه سنگينش شدم هرجا كه مي رفتم اونو مي ديدم يك بار كه از جلوي هم در اومديم نزديك بود به هم بخوريم صداشو نازك كرد گفت : ببخشيد

من كه مي دونم منظورش چي بود تازه ساعت 9:30 هم كه داشتم بورد را مي خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد كرد آره دقيقا مي دونم منظورش چيه اون مي خواد زن من بشه بچه ها مي گفتن اسمش مريمه

از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم باهاش ازدواج كنم

يك شنبه : امروز ساعت 9 بهدانشكده رفتم موقع تو سرويس يه خانمي پشت سرم نشسته بود و با رفيقش مي گفتن و ميخنديدن تازه به من گفت آقا ميشه شيشه پنجرتون رو ببندين من كه مي دونم منظورش چيبود اسمش رو مي دونستم اسمش نرگسه

مث روز معلوم بود كه با اين خنديدن مي خواددل منو نرم كنه كه بگيرمش راستيتش منم از اون بدم نمي آد از خدا پنهون نيست از شماچه پنهون تصميم گرفتم با نرگس هم ازدواج كنم

دوشنبه : امروز به محض اينكه وارددانشكده شدم سر كلاس رفتم بعد از كلاس مينا يكي از همكلاسيهام جزوه منو ازم خواستمن كه مي دونم منظورش چي بود حتما مينا هم علاقه داره با من ازدواج كنه راستيتش منماز مينا بدم نميآد از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم با مينا همازدواج كنم

سه شنبه : امروز اصلا روز خوبي نبود نه از مريم خبري بود نه از نرگسنه از مينا فقط يكي از من پرسيد آقا ببخشيد امور دانشجويي كجاست ؟

من كه مي دونم منظورش چيه ولي تصميم نگرفتم باهاش ازدواج كنم چون كيفش آبي رنگ بود حتما استقلاليه وقتي كه جريان رو به دوستم گفتم به من گفت : اي بابا !‌ بدبخت منظوري نداشته ولي منمي دونم رفيقم به ارتباطات بالاي من با دخترا حسوديش مي شه حالا به كوري چشم دوستمهم كه شده هر جور شده با اين يكي هم ازدواج مي كنم
چهار شنبه : امروز وقتي كهداشتم وارد سلف مي شدم يك مرتبه متوجه شدم كه از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه مااردو اومدند يكي از دختراي اردو از من پرسيد : ببخشيد آقا دانشكده پرستاري كجاست ؟من كه مي دونستم منظورش چيه اما تو كاردرستي خودم موندم كه چه طور اين دختر ساوجيهم منو شناخته و به من علاقه پيدا كرده حيف اسمش رو نفهميدم راستيتش از خدا پنهوننيست از شما چه پنهون تصميم گرفتم هر طور شده پيداش كنم و باهاش ازدواج كنم طفلكي گناه داره از عشق من پير مي شه

پنج شنبه : يكي از دوستهاي هم دانشكده ايم به ناماحمد منو به تريا دعوت كرد من كه مي دونستم از اين نوشابه خريدن منظورش چيه مي خوادكه من بي خيال مينا بشم راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون عمرا قبول كنم
جمعه : امروز ضبح در خواب شيريني بودم كه داشتم خواب عروسي بزرگ خودم رومي ديدمعجب شكوهي و عظمتي بود داشتم انگشتم رو توي كاسه عسل فرو ميكردم و.... مادرم يك هواز خواب بيدارم كرد و گفت برم چند تا نون بگيرم وقتي تو صف نانوايي بودم دختر خانمياز من پرسيد ببخشيد آقا صف پنج تايي ها كدومه ؟ من كه مي دونم منظورش چي بود اماعمرا باهاش ازدواج كنمراستش از خدا پنهون نيست از شما چه پنهون من از دختري كهبه نانوايي بياد خيلي خوشم نمياد

شنبه : امروز صبح زود از خواب بيدار شدمصبحانه را خوردم و اودم كه راه بيفتم مادرم گفت : نمي خواد دانشگاه بري امروز جوابنوار مغزت آماده ست برو از بيمارستان بگير

راستيتش از خدا پنهون نيست از شما چه
پنهون مردم مي گن من مشكل رواني دارم
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 6:5  توسط جهانگرد 

خر ما از كرگي دم نداشت !
شخصي از مردي طلبكا ر بود ودائما براي گرفتن طلب خود به در خانه او مي رفت . آن شخص نيز حاشا مي كر د. روزي طلب كار تصميم گرفت با
عده اي براي طلب خود به منزل آن شخص برود . مرد هنگام ديدن آن عده پا به فرار گذاشت و از طريق پشت بام خود را به حيا ط همسايه انداخت از بخت ب,مرد روي پير مردي افتاد كه مريض بود و بستگان وي دور او را احاطه كرده بودند. پير مرد بر اثر افتادن مر د از دنيا رفت . خويشان پير مرد همانند ديگران به تعقيب مرد بدهكار پيوستند .
مرد به بيا بان رسيد ديد اسبي افسار رها كرده و فرار مي كند . عدهاي كه در تعقيب اسب بودند فرياد مي زدند . مرد فورا سنگي برداشت تا جلوي اسب را بگيرد . همين كه سنگ را پرتاب كرد به يكي از چشمان اسب خورد و چشم او را كور كرد . صاحبان اسب نيز به تعقيب وي پرداختند . مرد همچنان كه فرار مي كرد به مجلسي رسيد . ديد خري روي زمين افتاده گروهي در صدد هستند تا او را بلند كنند مردم از مرد كمك خواستند . مرد خود را به آنان رساند و دم خر را گرفت كه بلند كند . ناگهان دم خر كنده شد ,صاحب خر نيز به تعقيب او پرداخت با لاخره مر د را گرفتند و نزد قا ضي بردند
در لحظه ورود به حكمه قاضي ,مرد به قاضي گفت اگر به نفع من قضاوت كني نانت در روغن است . قاضي تا آخر قضيه را گرفت
اولي گفت : جناب قاضي اين مرد مبلغي به من بدهكار است نمي دهد .قاضي گفت سند داري ؟ مرد گفت : سند ندارم . قاضي گفت پس ادعاي بي موردي ميكني ! مرد بدهكار از دادگاه خارج شد . دومي گفت : جناب قاضي پدر ما مريض بود و اين شخص خود را از پشت بام به روي او انداخت و پدرمان از دنيا رفت ,اكنون ما از او ديه مي خواهيم . قاضي گفت : پدر شما چند سال داشت؟ گفتند : هفتاد سال . قاضي گفت : اين مرد سي سال دارد ,چهل سال خرج او را بدهيد تا به هفتاد سال برسد آن وقت ديه پدرتان را از او بگيريد. نوبت به صاحب اسب رسيد او نيز ماجرا را گفت وطلب غرامت كرد .قا ضي گفت بايد اسب را نصف كنيم,آن نصفي كه چشم سالم دارد هر چه قيمت داشت با نصف ديگر مقايسه مي كنيم ,بعد غرامت هر چه شد اين مرد ميدهد
آنها حرف خود را پس گرفتند . همين كه نوبت به صا حب خر رسيد ,گفت جناب قاضي خر ما از كرگي دم نداشت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 0:22  توسط جهانگرد 

فرد

فِرِد خوشبخت ترین مرد گاردن گرو (گاردن گرو شهری است در اُرنج کانتیِ شمالی در ایالت کالیفرنیا) نبود. او ماشینش را كه در بزرگراه شماره22 خراب شده بود، به امان خدا رها كرده بود، و دو مایل باقیمانده تا خانه را پای پیاده آمده بود. آن روز صبح سگش گم شده بود، و گویا ماهی‌اش، آقا بلاب، داشت زكام می‌شد‌. او در راه خانه ناهار خریده بود، و وقتی به بورِتویش(نوعی غذای مکزیکی که در نان مکزیکی(تورتیا) می‌پیچند.) گاز زده بود، پی برده بود كه آنها به خواسته‌اش مبنی بر اینكه به غذایش پیاز نزنند، بی توجهی كرده‌اند. فرد از پیاز بیزار بود.

فرد می‌دانست كه  در چنین روزهایی، فقط یك كار می‌شود كرد‌. در زندگی هر كس روزهایی هست كه جانش به لبش می‌رسد. او گوشی تلفن را برداشته و شماره گرفته بود. پیش از آنكه آن صدای آشنا بگوید بله، تلفن سه بار زنگ زده بود. فِرِد صدایش را صاف کرده بود.

«مامان؟»

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:4  توسط جهانگرد  | 

ترفند کتابخانه انگلیس

 ساختمان کتابخانه انگلستان قدیمی است و تعمیر آن نیز فایده ای ندارد . قرار بر این شد کتابخانه جدیدی ساخته شود . اما وقتی ساخت بنا به پایان رسید ؛ کارمندان کتابخانه برای انتقال میلیون ها جلد کتاب دچار مشکلات دیگر شدند . یک شرکت انتقال اثاثیه از دفتر کتاخانه خواست که برای این کار سه میلیون و پانصد هزار پوند بپردازد تا این کار را انجام دهد. اما به دلیل فقدان سرمایه کافی ،این درخواست از سوی کتابخانه رد شد . فصل بارانی شدن فرا رسید، اگر کتابها بزودی منتقل نمی شد ، خسارات سنگین فرهنگی و مادی متوجه انگلیس می گردید . رییس کتابخانه بیشتر نگران شد و بیمار گردید . روزی ، کارمند جوانی از دفتر رییس کتابخانه عبور کرد. با دیدن صورت سفید و رنگ پریده رییس، بسیار تعجب کرد و از او پرسید که چرا اینقدر ناراحت است . رییس کتابخانه مشکل کتابخانه را برای کارمند جوان تشریح کرد، اما برخلاف توقع وی ، جوان پاسخ داد: سعی می کنم مساله را حل کنم . روز دیگر، در همه شبکه های تلویزیونی و روزنامه ها آگهی منتشر شد به این مضمون : همه شهروندان می توانند به رایگان و بدون محدودیت کتابهای کتابخانه انگلستان را امانت بگیرند و بعد از بازگرداندن آن را به نشانی جدید تحویل دهند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 9:7  توسط علی و مريم  | 

شکلات تلخ

چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت هم می شوی , جزو گم شده ها ....

 

منبع داستان :  http://k2dastan.persianblog.ir

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 10:39  توسط جهانگرد  | 

شازده كوچولو
در اين وقت روباه پيدا شد

روباه گفت: سلام

شازده كوچولو مودبانه جواب داد :

سلام.

سر برگرداند ولي كسي را تديد.

صدا گفت :من اينجا هستم زير درخت سيب...

شازده كوچولو گفت:

تو كي هستي ؟خيلي خوشگلي...

روباه گفت من روباهم.

شازده كوچولو به او پيشنهاد كرد:بيا با من بازي كن .من خيلي غمگينم...

روباه گفت:

نمي توانم با تو بازي كنم. مرا اهلي نكرده اند.

شازده كوچولو آهي كشيد و گفت:

 ببخش!

اما كمي فكر كرد و باز گفت:

اهلي كردن يعني چه؟

روباه گفت:تو اهل اينجا نيستي .پي چي مي گردي؟

شازده كوچولو گفت :

پي آدمها مي گردم.اهلي كردن يعني چه؟

روباه گفت:

آدمها تفنگ دارند و شكار ميكنند.اين كارشان اسباب زحمت است!مرغ هم پرورش مي دهند.فايده شان فقط همين است.تو پي مرغ مي گردي؟

شازده كوچولو گفت:

نه.من پي دوست مي گردم.اهلي كردن يعني چه؟

روباه گفت:

اين چيزي است كه امروزه دارد فراموش مي شود.يعني پيوند بستن...

پيوند بستن؟

روباه گفت:

البته مثلا تو براي من هنوز پسربچه اي بيش نيستي مثل صد هزار پسر بچه ي ديگر.نه من به تو احتياج د ارم نه تو به من احتياج داري.من هم براي تو روباهي بيشتر نيستم مثل صدهزار روباه ديگر.ولي اگر تو مرا اهلي كني هر دو به هم احتياج خواهيم داشت.تو براي من يگانه ي جهان خواهي شد ومن براي تو يگانه ي جهان خواهم شد...

شازده كوچولو گفت:

كم كم دارم مي فهمم.يك گل هست ...كه گمانم مرا اهلي كرده باشد...

روباه گفت:

ممكن است .آخر در روي زمين همه جور چيزي ديده مي شود...

شازده كوچولو گفت:

ولي اين در روي زمين نيست..

روباه گويي سخت كنجكاو شد .گفت:

در يك سياره ي ديگر؟

آره.

در آن سياره شكارچي هم هست؟

نه.

اين خيلي جالب است !مرغ چطور؟

نه.

روباه آهي كشيد و گفت :

هيچ چيز كامل نيست.

اماروباه دنبال سخن پيشين خود را گرفت و گفت:

زندگي من يكنواخت است .من مرغها را شكار مي كنم و آدمها مرا شكار مي كنند.همه ي مرغها شبيه هم اند و همه ي آدمها هم شبيه هم اند.اين زندگي كسلم مي كند.ولي اگر تو مرا اهلي كني زندگي ام چنان روشن خواهد شد كه انگار  نورآفتاب برآن تابيده است.انوقت من صداي پايي را كه با همه ي پاها ي ديگر فرق دارد خواهم شناخت . صداي پاهاي ديگر مرا به سوراخم در زير زمين مي راند ولي صداي پاي تو مثل نغمه ي مو سيقي از لانه بيرونم مي آورد . علاوه بر اين نگاه كن ! آنجا آن گندم زارها را مي بيني ؟ من نان نمي خورم گندم براي من بي فايده است پس گندم زارها چيزي به ياد من نمي آورند و اين البته غم انگيز است ولي تو موهاي طلايي داري پس وقتي اهلي ام كني معجزه مي شود ! گندم كه طلايي رنگ است ياد تو را برايم زنده مي كند و من زمزمه باد را در گندم زارها دوست خواهم داشت .

روباه خاموش شد و مدتي به شازده كوچولو نگاه كرد و گفت:خواهش مي كنم بيا و مرزا اهلي كن!شازده كوچولو گفت:

دلم مي خواهد ولي خيلي وقت ندارم. بايد دوستاني پيدا كنتم و بسيارچيزها هست كه بايد بشناسم.

روباه گفت:

فقط چيزهايي را كه اهلي كني مي تواني بشناسي.آدمها ديگر وقت شناختن همه چيز را ندارند.همه ي چيزها را ساخته و آماده از فروشندها مي خرند وليچون كسي نيست كه دوست بفروشد آدمها ديگر دوستي ندارند.تو اگر دوست مي خواهي مرا اهلي كن!

چه كار بايد بكنم؟

روباه گفت :

بايد خيلي حوصله كني.اول كمي دور از من اين جور روي علف ها مي نشيني.من از زيرچشم به تو نگاه مي كنم و تو هيچ نمي گويي.زبان سرچشمه ي سوءتفاهم هاست. اما تو هرروز كمي نزديكتر مي نشيني...

شازده كوچولو باز آمد.

روباه گفت:بهتر بود كه در همان وقت ديروز مي آمدي.مثلا اگر در ساعت چهار بعدازظهر بيايي من از ساعت سه به بعد حس مي كنم كه خوشبختم.هر چه ساعت پيشتر مي رود خوشبختي ام بيشتر مي شود در ساعت چهار به هيجان مي آيم و نگران مي شم و آنوقت قدر خوشبختي را مي فهمم!ولي تو اگر بي وقت بياييهرگز نخواهم دانست كه كي بايددلم را به شوق ديدارت خوش كنم...آخر همه چيز آدابي دارد.

شازده كوچولو گفت :

آداب چيست؟

روباه گفت:

اين هم از چيزهاي فراموش شده است.آداب باعث مي شود كه روزي متفاوت با روزهاي ديگر و ساعتيمتفاوت با ساعتهاي ديگر باشد.

.

.

پس شازده كوچولو روباه را اهلي كرد. و چون ساعت جدائي نزديك شد روباه  گفت:

آه!...من گريه خواهم كرد.

شازده كوچولو گفت:

تقصير خودت بود.من بد تو را نمي خواستمولي خودت خواستي كه اهليت كنم...

روباه گفت:

 درست است.شازده كوچولو گفت:

ولي تو گريه خواهي كرد!

روباه گفت:

درست است.

پس حاصلي براي تو ندارد.

چرا دارد رنگ گندمزارها...

سپس گفت:

... براي خداحافظي پيش من برگرد تا رازي به تو هديه كنم.

.

.

.

سپس پيش روباه برگشت.گفت:

خداحافظ.

روباه گفت:

خداحافظ.راز من اين است و بسيار ساده است:فقط با چشم دل مي توان خوب ديد اصل چيزها از چشم سر پنهان است.

شازده كوچولو تكرار كرد تا در خاطرش بماند:

اصل چيزها از چشم سر پنهان است.

روباه باز گفت:

همان مقدار وقتي كه براي گلت صرف كرده اي باعث ارزش و اهميت گلت شده است.

شازده كوچولو تكرار كرد تا در خاطرش بماند:

همان مقدار وقتي كه براي گلم صرف كرده ام...

روباه گفت:

آدمها اين حقيقت را فراموش كرده اند اما تو نبايد فراموش كني. تو مسئول هميشگي آن مي شوي كه اخليش كرده اي. تو مسئول گلت هستي...

شازده كوچولو تكرا كرد تا در خاطرش بماند:

من مسئول گلم هستم.

(شازده كوچولو  )

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:33  توسط   | 

بستنى با شکلات
 در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣٥ سنت
پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود
يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!!

هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد داشته باشيد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 1:10  توسط جهانگرد  | 

دعا
یک روز سگِ دانایی از کنار یک دسته گربه می گذشت .
وقتی که نزدیک شد و دید که گربه ها سخت با خود سرگرم اند و اعتنایی به او ندارند
وا ایستاد.
آنگاه از میان آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت:" ای برادران دعا
کنید ؛ هرگاه دعا کردید باز هم دعا کردید و کردید ، آنگاه یقین بدانید که بارانِ موش
خواهد آمد ."
سگ چون این را شنید در دل خود خندید و از آن ها رو برگرداند و گفت: " ای
گربه های گورِ ابله ، مگر ننوشته اند و مگر من و پدرانم ندانسته ایم که آنچه
به ازای دعا و ایمان و عبادت می بارد موش نیست بلکه استخوان است
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:38  توسط جهانگرد  | 

كيف پول
من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي كمكم كردند… دوستانم خيلي تشويقم كردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه كم نگران مي كرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال، زيبا و جذابي بود كه گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي كرد و باعث مي شد كه من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست كه برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رك و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….! من شوكه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين كار هستي بيا پيشم… وقتي كه داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهرهء نامزدم و چشمهاي اشك آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم كه چنين دامادي داريم… ما هيچكس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا كنيم… به خانوادهء ما خوش اومدي.
نتيجهء اخلاقي: هميشه كيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 21:3  توسط جهانگرد  | 

روزي كه جهان تاصبح نخوابيد....

 

در سال 1968 مسابقات المپيك در شهر مكزيكوسيتي برگزار شد. در آن سال مسابقه دوي ماراتن يكي از شگفت انگيزترين مسابقات دو در جهان بود.دوي ماراتن در تمام المپيكها مورد توجه همگان است و مدال طلايش گل سرسبد مدال هاي المپيك. اين مسابقه به طور مستقيم در هر 5 قاره جهان پخش ميشود. كيلومتر آخر مسابقه بود دوندگان رقابت حساس و نزديكي با هم داشتند، نفس هاي آنها به شماره افتاده بود، زيرا آنها 42 كيلومترو 195 متر مسافت را دويده بودند. دوندگان همچنان با گامهاي بلند و منظم پيش ميرفتند. چقدر اين استقامت زيبا بود. هر بيننده اي دلش ميخواست كه اين اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طي كردند و يكي پس از ديگري وارد استاديوم شدند.استاديوم مملو از تماشاچي بود و جمعيت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشويق كردند. رقابت نفس گير شده بود و دونده شماره ... چند قدمي جلوتر از بقيه بود. دونده ها تلاش ميكردند تا زودتر به خط پايان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پايان را پاره كرد. استاديوم سراپا تشويق شد. فلاش دوربين هاي خبرنگاران لحظه اي امان نمي داد و دونده هاي بعدي يكي يكي از خط پايان گذشتند و بعضي هاشان بلافاصله بعد از عبور از خط پايان چند قدم جلوتر از شدت خستگي روي زمين ولو شدند. اسامي و زمان هاي به دست آمده نفرات برتر از بلندگوها اعلام شد. نفر اول با زمان دو ساعت و ... در همين حال دوندگان ديگر از راه رسيدند و از خط پايان گذشتند. در طول مسابقه دوربين ها بارها نفراتي را نشان داد كه دويدند، از ادامه مسابقه منصرف شدند و از مسير مسابقه بيرون آمدند. به نظر ميرسيد كه آخرين نفر هم از خط پايان رد شده است. داوران و مسوولين برگزاري ميروند تا علائم مربوط به مسابقه ماراتن و خط پايان را جمع آوري كنند جمعيت هم آرام آرام استاديوم را ترك ميكنند. اما...
بلند گوي استاديوم به داوران اعلام ميكند كه خط پايان را ترك نكنند گزارش رسيده كه هنوز يك دونده ديگر باقي مانده. همه سر جاي خود برميگردند و انتظار رسيدن نفر آخر را ميكشند. دوربين هاي مستقر در طول جاده تصوير او را به استاديوم مخابره ميكنند. از روي شماره پيراهن او اسم او را مي يابند

 

 "جان استفن آكواري" است دونده سياه پوست اهل تانزانيا، كه ظاهرا برايش مشكلي پيش آمده، لنگ ميزد و پايش بانداژ شده بود. 20 كيلومتر تا خط پايان فاصله داشت و احتمال اين كه از ادامه مسير منصرف شود زياد بود. نفس نفس ميزد احساس درد در چهره اش نمايان بود لنگ لنگان و آرام مي آمد ولي دست بردار نبود. چند لحظه مكث كرد و دوباره راه افتاد. چند نفر دور او را مي گيرند تا از ادامه مسابقه منصرفش كنند ولي او با دست آنها را كنار مي زند و به راه خود ادامه ميدهد. داوران طبق مقررات حق ندارند قبل از عبور نفر آخر از خط پايان محل مسابقه را ترك كنند. جمعيت هم همان طور منتظر است و محل مسابقه را با وجود اعلام نتايج ترك نمي كند. جان هنوز مسير مسابقه را ترك نكرده و با جديت مسير را ادامه ميدهد. خبرنگاران بخش هاي مختلف وارد استاديوم شده اند و جمعيت هم به جاي اينكه كم شود زيادتر ميشود! جان استفن با دست هاي گره كرده و دندان هاي به هم فشرده و لنگ لنگان، اما استوار، همچنان به حركت خود به سوي خط پايان ادامه ميدهد او هنوز چند كيلومتري با خط پايان فاصله دارد آيا او ميتواند مسير را به پايان برساند؟ خورشيد در مكزيكوسيتي غروب ميكند و هوا رو به تاريكي ميرود.

 

بعد از گذشت مدتي طولاني، آخرين شركت كننده دوي ماراتن به استاديوم نزديك ميشود، با ورود او به استاديوم جمعيت از جا برميخيزد چند نفر در گوشه اي از استاديوم شروع به تشويق ميكنند و بعد انگار از آن نقطه موجي از كف زدن حركت ميكند و تمام استاديوم را فرامي گيرد نميدانيد چه غوغايي برپا ميشود. 40 يا 50 متر بيشتر تا خط پايان نمانده او نفس زنان مي ايستد و خم ميشود و دستش را روي ساق پاهايش ميگذارد، پلك هايش را فشار مي دهد نفس ميگيرد و دوباره با سرعت بيشتري شروع به حركت ميكند. شدت كف زدن جمعيت لحظه به لحظه بيشتر ميشود خبرنگاران در خط پايان تجمع كرده اند وقتي نفرات اول از خط پايان گذشتند استاديوم اينقدر شور و هيجان نداشت. نزديك و نزديكتر ميشود و از خط پايان ميگذرد. خبرنگاران، به سوي او هجوم ميبرند نور پي در پي فلاش ها استاديوم را روشن كرده است انگار نه انگار كه ديگر شب شده بود. مربيان حوله اي بر دوشش مي اندازند او كه ديگر توان ايستادن ندارد، مي افتد.

آن شب مكزيكوسيتي و شايد تمام جهان از شوق حما سه جان، تا صبح نخوابيد. جهانيان از او درس بزرگي آموختند و آن اصالت حركت، مستقل از نتيجه بود. او يك لحظه به اين فكر نكرد كه نفر آخر است. به اين فكر نكرد كه براي پيشگيري از تحمل نگاه تحقيرآميز ديگران به خاطر آخر بودن ميدان را خالي كند. او تصميم گرفته بود كه اين مسير را طي كند، اصالت تصميم او و استقامتش در اجراي تصميمش باعث شد تا جهانيان به ارزش جديدي توجه كنند ارزشي كه احترامي تحسين برانگيز به دنبال داشت. فرداي مسابقه مشخص شد كه جان ازهمان شروع مسابقه به زمين خورده و به شدت آسيب ديده است

او در پاسخگويي به سوال خبرنگاري كه پرسيده بود، چرا با آن وضع و در حالي كه نفر آخر بوديد از ادامه مسابقه منصرف نشديد؟ ابتدا فقط گفت:" براي شما قابل درك نيست!" و بعد در برابر اصرار خبرنگار ادامه داد:" مردم كشورم مرا 5000 مايل تا مكزيكوسيتي نفرستاده اند كه فقط مسابقه را شروع كنم، مرا فرستاده اند كه آن را به پايان برسانم."

 

فيلمي كه از وي ساخته شد

داستان "جان استفن آكواري" از آن پس در ميان تمام ورزشكاران سينه به سينه نقل شد"حالا آيا يادتان هست كه نفر اول برنده مدال طلاي همان مسابقه چه كسي بود؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 11:40  توسط علی و مريم  | 

درباره
خدایا
سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک
تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم
وهرچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم

پیوند ها
امكانات
طراح قالب
احسان فيروزكوهي

قالب ساز

Powered By
BLOGFA.COM

This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By padmeh