تبليغاتX
به نام دادار بی چون
به نام دادار بی چون

منوي اصلي
نويسندگان
آرشيو مطالب
آرشيو موضوعي
نظرسنجی
نمي خواهم

نمي خواهم  بميرم

با كه بايد گفت‌ ‌‌‌‍؟ كجا بايد صدا زد؟

         در زير كدامين آسمان ؟ روي  كدامين  كوه ؟

كه در ذرات هستي ره برد توفان اين اندوه

كه ازاملاك اين عالم ، بگذرد پژواك اين فرياد

كجا بايد صدا سر داد ؟        فضا خاموش       و درگاه قضا دور است .

زمين كَر ، آسمان كوراست.

نمي خواهم بميرم ، باكه بايدگفت ؟

اگر زشت است  اگر زيبا  اگر دون است  اگر والا

من اين دنياي فاني را هزاران بار از آن دنياي باقي دوست تردارم .

به دوشم گر چه بار غم توان فرساست .

وجودم گر چه گردآلود سختي هاست .

                             نمي خواهم از اينجا دست بردارم .

تنم ازتار و پود عشقِ انسانهاي خوب و نازنين است .

دلم با صد هزاران رشته با اين خلق با اين مهربا اين ماه با اين خاك با اين آب

                                      پيوسته است.

مرا مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نيست

توان ديدن دنياي ره گم كرده در رنج و عذابم نيست

هواي همنشيني با گل و ساز و شرابم نيست

جهان بيمار و رنجور است

دو روزي را كه بر بالين اين بيمار بايد زيست

اگر دردي ز جانش بر ندارم ناجوانمردي است

نمي خواهم بميرم

                             تــــــــــــا‌

                                     محبت را به انسان ها بياموزم

    بمانم                     تـــا                    عدالت را بيفروزم

   خرد را ، مهر را تا جاودان بر تخت بنشانم

   به پيش پاي فرداهاي بهتر گل بر افشانم

               چه فردايي                 چه زيبايي

جهان سرشار از عشق و گل و موسيقي و نور است

 

                        نمي خواهم بميرم اي خدا اي آسمان ، اي شــب

نمي خواهم بميرم

                      نمي خواهم                نمي خواهم                

              

مگر زور اســـــــــــــــــت ؟؟؟؟؟

                                                                                        «فريدون مشيري»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 11:15  توسط جهانگرد  | 

آخرين جرعه اين جام تهی

همه می پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمه ی دلکش برگ؟
چيست در بازی آن ابر سپيد؟
روی اين آبی آرام بلند،
که می برد اينگونه تو را به ژرفای خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوترها؟
چيست در کوشش بی حاصل موج؟َ
چيست در خنده جام؟
که تو چندين ساعت مات و مبهوت به آن می نگری؟
نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
َنه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،
نه به اين خلوت خاموش کبوترها:
من به اين جمله نمی اندیشم!
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را در باد
نفس پاک شقايق را در سينه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاينده هستی را،
در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل
همه را می شنوم،می بينم !
من به اين جمله نمی انديشم !
به تو می انديشم!
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می انديشم
همه وقت،
همه جا،
من به هر حال که باشم به تو می انديشم!
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاريکی شبها تو بتاب!
من فدای تو، به جای همه گلها تو بخند!
اينک اين من که به پای تو در افتادم باز
ريسمانی کن از آن موی دراز
تو بگير!
تو ببند،
تو بخواه!
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ی ابر هوا را تو بخوان!
تو بمان با من تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من، همين يک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرين جرعه اين جام تهی را تو بنوش!

آخرین جرعه این جام - بهار را باور کن

فريدون مشيری

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:28  توسط   | 

کوچه

بی تو مهتاب شبی از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه که بودم،

در نهان خانه ی جانم گل ياد تو درخشيد.

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد:

يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم.

پرگوشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم.

ساعتی بر لب آن جوی نشستيم.

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام.

...

يادم آيد تو به من گفتی: از اين عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر اين آب نظر کن!

آب، آيئنه عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!

باش فردا که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی ازين شهر سفر کن!

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پرزد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی! من نه رميدم نه گسستم.

باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم!

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم!

حذر از عشق ندانم. سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم!

...

يادم آيد که دگر از تو جوابی نشيندم.

پای در دامن اندوه کشيدم.

نگسستم، نرميدم...

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم!

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!

نه کنی از آن کوچه گذر هم!...

بی تو اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

فريدون مشيری

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 6:38  توسط جهانگرد  | 

پر کن پیاله را (فريدون مشيري)
پر کن پیاله را که این آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جام ها کز پی هم می شود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های جرف
تا کوچه باغ خاطره های گریز پای
تا شهر یاد ها
دیگر شراب هم خبر تا کنار بستر خوابم نمی برد
پر کن پیاله را
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز کن
به شهر غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا
آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد
در راه زندگی
با این همه تمنا و تلاش و تشنگی
با این ناله می کشم از دل که آ ب آب
دیگر شراب هم تا کنار بستر خوابم نمی برد
پر کن پیاله را

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 2:8  توسط جهانگرد  | 

درباره
خدایا
سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک
تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم
وهرچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم

پیوند ها
امكانات
طراح قالب
احسان فيروزكوهي

قالب ساز

Powered By
BLOGFA.COM

This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By padmeh