|
منوي اصلي
نويسندگان
آرشيو مطالب
مهر 1388
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آرشيو موضوعي
شعر
شعر عاشقانه شعر عرفانی شعر خارجی اشعارایرج جنتی عطایی اشعار احمد شاملو اشعار شهیار قنبری داستان داستان عاشقانه داستان حکیمانه زندگینامه بزرگان جملات قصار تصاویر قدرت خدا تنهایی قوانین موفقیت اشعار هوشنگ ابتهاج اشعار فریدون مشیری اشعار مهدی اخوان ثالث عرفانی عاشقانه حکیمانه اشعار سهراب سپهری نظرسنجی
|
اميد
چهار شمع به آهستگي ميسوختند، در آن محيط آرام صداي صحبت آنها به گوش ميرسيد. شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هيچ كسي نميتواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم كه به زودي ميميرم....... سپس شعله صلح و آرامش ضعيف شد تا به كلي خاموش شد شمع دوم گفت: من ايمان و اعتقاد هستم، ولي براي بيشتر آدمها ديگر چيز ضروري در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد كه ديگر روشن بمانم......... سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت. شمع سوم با ناراحتي گفت: من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشيه زندگي خود قرار دادهاند و اهميت مرا درك نميكنند، آنها حتي فراموش كردهاند كه به نزديكترين كسان خود عشق بورزند .............. طولي نكشيد كه عشق نيز خاموش شد.
ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد، گفت: چرا شما خاموش شدهايد، همه انتظار دارند كه شما تا آخرين لحظه روشن بمانيد ......... سپس شروع به گريستن كرد........... پــــــــس ...شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانيكه من وجود دارم ما ميتوانيم بقيه شمعها را دوباره روشن كنيم، مـن امـــيد هستم. با چشماني كه از اشك و شوق ميدرخشيد ..... كودك شمع اميد را برداشت و بقيه شمعها را روشن كرد. نور اميد هرگز نبايد از زندگي شما محو شود .
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 8:47  توسط علی و مريم
|
خداکجاست؟
بچه: مامان خدا کجاست؟ تو زمینه؟ مامان: نه عزیزم، خدا همه جا هست. رو زمین، آسمون روی کوه … بچه: نه مامان تو دروغ می گی. مامان: نه عزیزم برای چی؟ بچه: چون اون روز که ما رفتیم باقی آباد، بالای کوه خدا اونجا نبود. مامان: چطور فهمیدی خدا اونجا نیست؟ بچه: آخه من ندیدمش! مامان: آخه عزیزم خدا که دیدنی نیست. مثل نوره. بچه: نه مامان، تو دروغ می گی! مامان: برای چی عزیزم؟ بچه: آخه من خدا رو دیدم!! مامان: کجا؟ کی؟ بچه: اون وقت که دنیا می اومدم. تازه باهاش خدا حافظی هم کردم. براش دست هم تکون دادم.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 9:3  توسط علی و مريم
|
جملات حکیمانه
به من بگو چه اشخاصی را میپسندی، تا بگویم تو خودت كیستی و از هوش و ذوق و اخلاق چه مایه داری؟ "سنت بو"
زندگی دو نیمه است : نیمه اول در انتظار نیمه دوم ، نیمه دوم در حسرت نیمه اول "اسپنسر جانسون"
بهتر آن است كه پیش از وقوع حادثه بیمناك باشیم و پس از وقوع آن آسوده دل. نه اینكه پیش از حادثه آسوده دل و پس از آن بیمناك. " چرچیل"
معلم نفس خود و شاگرد وجدان خویش باش.
هیچ چیز در دنیا اتفاقی نیست. "ابوعلی سینا"
حضور در زمان حال ، یعنی دور کردن حواس پرتی ها و توجه به آنچه در همین لحظه است. "دایر"
بهترینها و زیباترینها در جهان نه دیده می شود و نه حتی لمس میشود، آنها را تنها باید در دل، دیده و لمس کرد. "جانسون"
حقیقت را همانطور که هست بپذیر. "شكسپیر"
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 9:43  توسط علی و مريم
|
لعنت بر شیطان
به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد. پرسيدم: «چرا مي خندي؟» پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام مي گيرد» پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.» پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟» پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز... + نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 10:6  توسط علی و مريم
|
عکس العمل شما در مواجهه با نا ملایمات زندگی چگونه است؟
دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از اب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت. سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟" دختر هم در پاسخ گفت: "هویج تخم مرغ و قهوه." پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید: "دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت اب را تغییر دهند." سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟ هویج، تخم مرغ یا قهوه؟" + نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:24  توسط جهانگرد
|
ببخش و رها کن...
اگه قبلا یک اشتباهی کردی و بعدها متوجهش شدی و درصدد جبرانش براومدی به خودت افتخار کن. اگه رفتی تا اشتباهت رو جبران کنی وبازهم به چشم یه مجرم بهت نگاه کردن ناراحت نشو، به دلت رجوع کن، به نیتت، به قصدت.تمام تلاشت رو بکن که جبران کنی و یه جاهایی هم بهتره خودت، خودت رو ببخشی و رها کنی.... یادت باشه ! اونها که از نیت تو و از تحول تو خبر ندارن، پس تو دلت براشون دعا کن که از شر قضاوتها رها بشن، تا زخمهای گذشتشون ترمیم پیدا کنه ، تا اونها هم مثل تو آزاد بشن ، از گذشته رها بشن، دردشون التیام پیدا کنه ، دعا کن که بتونن بخشش رو از ته دل تجربه کنن. یه وقتهایی هم اشتباهی نکردی و راجع بهت اشتباه فکر کردن، بهت تهمت زدن بازهم ببخششون نیک باشی و بدت گویند خلق به که بد باشی و نیک ات بینند بدون اونها ترسیدن، بدون یه گوشه ذهنشون یه مشکلی جا خوش کرده بوده و بعد سر یه جریانی جرقه زده و شعله اش دامن تو رو گرفته ، ببخش. بذار این آتیش خاموش بشه بعدش هم اگه تونستی یه مرهم بذار رو زخمشون. امروز من خودم را بخاطر.................بخشیدم و رها کردم امروز من .............را بخاطر..............بخشیدم و رها کردم. امروز و هر روز من آزاد و رها هستم. رها از زندان گذشته ها و آزاد در آسمان امروز.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 9:50  توسط علی و مريم
|
خلوتی با خدا
گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم
گفتی: فانی قریب .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::. گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش میشد بهت نزدیك شم گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::. گفتم: این هم توفیق میخواهد! گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::. گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::. گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار میتونم بكنم؟ گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده .:: مگه نمیدونید خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟! (توبه/۱۰۴) ::. گفتم: دیگه روی توبه ندارم گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::. گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا .:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::. گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟ گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::. ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك گفتی: الیس الله بكاف عبده .:: خدا برای بندهاش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::. گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟ گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::. + نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 11:13  توسط جهانگرد
وصیت نامه ادوارد ادیش
وصیت نامه ادوارد ادیش
> > یکی از بزرگترین تاجران امریکایی > در سن 76 سالگی ... > > > > من ادوارد ادیش هستم که برای شما > می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران > امریکایی با سرمایه ای هنگفت و > حساب بانکی که گاهی خودم هم در > شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می > شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا > که گویا همواره به وجودم وحی می > شود چه چیز را معامله کنم تا > بیشترین سود از آن من شود ، البته > تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات > دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک > ندارم سهم موثری در موفقیتهای من > داشت . > > یادم هست وقتی بیست ساله بودم > خیال می کردم اگر روزی به یک چهلم > سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و > موفقترین مرد دنیا خواهم بود و > عجیب است که حالا با داشتن سرمایه > ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می > کردم باز از این حس زندگی بخش در > وجودم خبری نیست . > > من در سن 22 سالگی برای اولین بار > عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها > یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در > نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی > وقتها با تمام وجود هوس می کردم > برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای > ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند > و کاش آن روزها کسی بود به من می > گفت که راه ابراز عشق خرید کردن > نیست که اگر بود محل ابراز عشق > دلباخته ترین عاشق ها ، فروشگاهها > می شد !! > > کسی چیزی نگفت و من چون هرگز > نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم > هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به > آن دختر ابراز کنم و او هم برای > همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم > خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به > دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم > نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد > کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت > باش و عجیب که قلبم تا همین امروز > هم ساکت مانده است ... > > و زندگی جدید من آغاز شد … > > من با تمام جدیت شروع به اندوختن > سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام > آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید > برای اثبات کسی بودن راههای دیگری > هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به > ذهن من نرسید ... > > دیگر حساب روزها و شبها از دستم > رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم > دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم > به من نزدیکتر می شد ، راستش من > تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می > خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت > هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان > اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام > آدمهای دوروبرم را وادار به > احترام می کرد و من چه خوش خیال > بودم ، خیال می کردم آنها دارند به > من احترام می گذارند اما دریغ که > احترام آنها به چیز دیگری بود . > > آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که > اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از > زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به > هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم > بیشتر می خواستم ، به هر پله که می > رسیدم پله بالاتری هم بود و من > بالاترش را می خواستم و اصلا > فراموش کرده بودم اینجا که > ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم > بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش > را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ > شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی > و کجا به چه چیز برسم این را خودم > هم نمی دانستم ! > > اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها > ی زیادی بودند که دلشان می خواست > به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان > برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم > تنها برای خودم و افسوس و هزاران > افسوس که من آن روزها آنقدر وقت > نداشتم که این یکی دو نفر را از > انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده > بودند پیدایشان کنم ، من هرگز > پیدایشان نکردم و آنها هم برای > همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن > آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم > هجوم آورد . من روز به روز میان > انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم > و خنده دار و شاید گریه دارش > اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر > نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب > زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر > چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور > بود ... > > و باز روزها گذشت ، آسایش دوش به > دوش زندگیم راه می رفت و هرگز > نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده > بود ؟ > > ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول > چراغ جادوست که اگر بیاید تمام > آرزوها را براورده می کند و من با > هزاران جان کردن آوردمش اما نمی > دانم چرا آرزوها ی مرا براورده > نکرد ... > > کاش در تمام این سالها تنها چند > روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه > روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا > غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را > دعوت به آرامش می کرد . > > کاش وقتهایی که برف می آمد من هم > گوله ای از برف می ساختم و یواشکی > کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس > پیدا کردنم تمام راه را بر روی > برفها می دویدم . > > کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران > راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می > خواندم ، > > کاش با احساساتم راحتر از اینها > بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک > دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم > قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ... > > > کاش من هم می توانستم عشقم را در > نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم > عشق را می گفتم ... > > کاش چند روزی از عمرم را هم برای > دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر > گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می > کردم ... > > شاید باورتان نشود ، من هنوز هم > نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق > کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه > حسیست تنها می دانم عشق نعمت > باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود > من بهتر از اینها زندگی می کردم ، > بهتر از اینها می مردم . > > من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که > آدمها را بزرگتر می کند . درست است > که می گویند با عشق قلب سریعتر می > زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از > دست و پای آدم می رود اما همانها > می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش > من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم > ... > > کاش همین حالا یکی بیاید تمام > ثروت مرا بردارد و به جایش آرام > حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه > کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و > در این تنهایی پر از مرگ مرا از > تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد > ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا > دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ > همواره به خاطرش خواهم ماند ، > بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این > زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این > روزها کم می شود . > > راستی من کجای دنیا بودم ؟ > > آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟ > > > اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و > در این دقایق پر از تنهایی به من > بگوید که مرا دوست داشته است ... > + نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 6:8  توسط جهانگرد
|
جملات بزرگان
**زندگي مثل دوچرخه سواري مي مونه ..واسه حفظ تعادلت هميشه بايد در حركت باشي ....آلبرت انيشتين **ميان انسان و شرافت رشته باريکي وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس **شريف ترين دلها دلي است که انديشه ي آزار کسان درآن نباشد. زرتشت **چارلي چاپلين: خوشبختي فاصله اين بدبختي است تا بدبختي ديگر. **ملاصدرا مي گويد: خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان اما به قدر فهم تو كوچك مي شود و به قدر نياز تو فرود مي آيد و به قدرآرزوي تو گسترده مي شود و به قدر ايمان تو كارگشا مي شود. **بدبختي تنها در باغچه اي که خودت کاشته اي مي رويد. **وقتي كه زندگي برات خيلي سخت شد، يادت باشه كه درياي آروم، ناخداي قهرمان نميسازه. **برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال **چارلي چاپلين: وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان ميده تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده --------------------------------------------------------------------------------------------- **موفق كسي است كه با آجرهايي كه بطرفش پرتاب مي شود، يك بناي محكم بسازد. زن ديروز همسري خوشبخت بود اما زن امروز معشوقه اي بي نوا. ------------------------------------------------------------------------------------------------- **شکسپير:عشق مثل آبه، مي توني تو دستات قايمش کني ولي يه روز دستاتو باز مي کني مي بيني همش چکيده بي اينکه بفهمي دستت پر ازخاطرست. **زندگي مثل پياز است كه هر برگش را ورق بزني اشكتو در مي ياره. **انيشتين: اگر انسان ها در طول عمر خويش ميزان كاركرد مغزشان يك ميليونيوم معده شان بود اكنون كره زمين تعريف ديگري داشت. **تا چیزی از دست ندهی چیز دیگری بدست نخواهی آورد این یک هنجارهمیشگی است. اُرد بزرگ ** نصیحت حضرت مولانا :گشاده دست باش جاری باش کمک کن (مثل رود) وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک) بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا)اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آیینه) **چهار چيز است که قابل بازيابي نيست سنگ پس از پرتاب شدن، سخن پس **اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را مي نگرنند وزنان گذشته را بخاطر مي آورند. - زن مخلوقي است كه عميق تر ميبيند و مرد مخلوقي است كه دورتر را ميبيند. عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي است. **عجب معلم بدي است اين طبيعت که اول امتحان ميگيرد بعد درس ميدهد. **به پسران در کودکي شير سگ دهيد، شايد در بزرگي وفا بياموزند. شکسپير **زندگي تاس خوب آوردن نيست، تاس بد را خوب بازي کردنه. + نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 13:54  توسط جهانگرد
خدایا با من حرف بزن
مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .
و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید . مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد : « پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با ناامیدی ناله کرد :« خدایا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اینجا حضور داری .» اما مرد با حرکت دست ، حتی پروانه را هم از خود دور کرد و قدم زنان رفت .... + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 22:13  توسط جهانگرد
سکوت مرگبار
نمی دانم پس از مرگم چه خواهدشد
نمی خواهم بدانم کوزه گر با خاک اندامم چه خاهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلويم سوتکی سازد
گلويم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازيگوش
و او يکريز و پی در پی
دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد
که خواب خفتگان خفته را آشفته سازد
بدينسان بشکند در من سکوت مرگبارم را !
شریعتی
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 22:31  توسط
|
روی ماه خداوند را ببوس
هستی لایه لایه است. تو در تو و پر از راز و البته پیچیده . برای درک اون باید خوب بود. همین. من فکر میکنم هر کس در هر موقعیت می دونه که خوب ترین کاری که می تونه انجام بده چیه اما مشکل زمانی شروع میشه که انسان نخواد این خوب رو انتخاب کنه. در چنین صورتی او راه رو کمی محو کرده . اگه در موقعیت دوم هم نخواد به خوب تن بده راه محوتر و تاریک تر می شه. وقتی هزار تا انتخاب بد رو به جای هزار تا انتخاب خوب برمیگزینیم وضع اون قدر آشفته و تاریک میشه که انسان حتی نمی تونه یک قدم هم به جلو برداره. خوشبختانه هستی اون قدر سخاوت داره که دائم یک فرصت و یک شانس دیگه به شما میده تا دوباره از صفر شروع کنید. . . . . خوشبختانه تشخیص خوب همیشه آسونه هر چند انجام اون به همون اندازه آسون نیست . + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 20:14  توسط جهانگرد
|
نامه ابراهام لينكلن به معلم پسرش
او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آنها صادق نيستند . اما به پسرم بياموزيد كه به ازاء هر شياد ، انسانهاي درست و صديق هم وجود دارند . به او بگوييد در ازاء هر سياستمدار خودخواه ، رهبر باحميتي هم وجود دارد . به او بياموزيد كه در ازاء هر دشمن ، دوستي هست .
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:27  توسط
|
زندگي
زندگي را دوست دارم به شرطي كه : ز= زندان نباشد ن= ندامت نباشد د= درد نباشد گ= گريه نباشد ي= يأس نباشد + نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:27  توسط
|
می خواهم پیاده شوم
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند + نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:26  توسط
|
حقیقت تلخ
یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما + نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:25  توسط
|
ديوارهاي شيشه اي
يك روزي از روزها دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد. او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشهاى در وسط آكواريوم آن را به دو بخش تقسيم کرد.
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود. ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمىداد. او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مىکرد، همان ديوار شيشهاى که او را از غذاى مورد علاقهاش جدا مىکرد. پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است. در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آنسوى آکواريوم نيز نرفت. میدانید چـــــرا ؟ ديوار شيشهاى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سختتر و بلندتر مىنمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش . اگر ما در ميان اعتقادات و باورهاى خويش جستجو کنيم، بىترديد ديوارهاى شيشهاى بلند و سختى را پيدا خواهيم کرد که نتيجه مشاهدات وتجربيات ماست و خيلى از آنها وجود خارجى نداشته بلکه زائيده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند. + نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:48  توسط جهانگرد
|
نامه چارلی چاپلين به دخترش
جرالدين دخترم، اينجا شب است. يک شب نوئل، درقلعه کوچک من همه اين سپاهيان بي سلاح خفته اند ونه برادر و خواهرت وحتي مادرت، بزحمت توانستم بي آنکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن، به اين اتاق پيش از مرگ برسانم. من از تو بسي دورم، خيلي دور، اما چشمانم کور باد اگر يک لحظه تصوير ترا از چشمخانه من دور کنند. تصوير تو آنجا روي ميز هم هست. تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو کجايي، آنجا، در پاريس افسونگر بروي آن صحنه پرشکوه تئاتر شانزه ليزه هنرنمايي ميکني!، اينرا ميدانم و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهي آهنگ قدمهايت را ميشنوم و در آن ظلمات زمستاني، برق ستارگان چشمانت را مي بينم. شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرنور و پرشکوه، نقش آن "شاهدخت ايراني" است که اسير تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان. ستاره باش و بدرخش، اما اگر قهقه تحسين آميز تماشاگران، عطر مستي آورگلهايي که برايت فرستاده اند، ترا فرصت هوشياري داد، در گوشه اي بنشين، نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرادار.
من پدر تو هستم جرالدين!، من چارلي چاپلين هستم، وقتي بچه بودي شبهاي دراز بربالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم، قصه "زيباي خفته در جنگل" قصه "اژدهاي بيدار در صحرا". خواب که به چشمانم مي آمد طعنه اش مي زدم و مي گفتم: اش...برو در روياي خفته ام، رويا مي ديدم. جرالدين! رويا، روياي فرداي تو، روياي امروز تو، دختري مي ديدم پريروي، فرشته اي ميديدم بروي آسمان که مي رقصيد و مي شنيدم، تماشاگران را که مي گفتند، دختره را مي بيني؟! اين دختر همان دلقک پيره! اسمش يادته؟ چارلي؟! آره من چارلي هستم! من دلقک پيري بيش نيستم! امروز نوبت توست. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي! اين رقص ها و بيشتر از آن صداي کف زدن هاي تماشاگران گاه ترا به آسمانها خواهد برد. برو! آنجا هم برو! اما گاهي نيز بروي زمين بيا و زندگي مردمان را تماشا کن. زندگي آن رقاصان دوره گرد کوچه هاي تاريک را که با شکم گرسنه مي رقصند و با پاهايي که از بينوايي مي لرزد، من يکي از اينان بودم جرالدين! در آن شبها، در آن شبهاي افسانه اي کودکي که تو با لالايي قصه هاي من بخواب ميرفتي، من باز بيدار مي ماندم، در چهره تو مي نگريستم، ضربان قلبت را مي شمردم و از خود مي پرسيدم، چارلي؟ آيا اين بچه گربه ترا نخواهد شناخت؟ تو مرا نمي شناسي جرالدين! در آن شبهاي دور، قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم. اين داستاني شنيدني است. داستان آن دلقک گرسنه اي که در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع ميکرد. اين داستان من است، من طعم گرسنگي را چشيدهام. من درد بي خانماني را کشيده ام، وازاينها بيشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي ازغرور در دلش موج مي زند، اما سکه صدقه رهگذرخودخواهي آنرا مي خشکاند احساس کرده ام، با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفي زد. اعتراف کن دخترم هميشه کسي هست که بهتر از تو مي رقصد، هميشه کسي هست که بهتر از تو ميزند، و اين را بدان که در خانواده چارلي هرگزکسي آن قدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران، يا يک گداي کنار رود سن ناسزايي بگويد. کار تو بس دشوار است اين را ميدانم، به روي صحنه جز تکه اي حرير نازک چيزي تن تو را نمي پوشاند ، به خاطر هنر مي توان عريان روي صحنه رفت و پوشيده تر و پاکيزه تر بازگشت، اما هيچ چيز و هيچ کس ديگر در اين دنيا نيست که شايسته آن باشد. برهنگي بيماري عصر ماست. من پيرمردم و شايد که حرفهاي خنده آور مي زنم، اما به گمان من تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريان اش را دوست مي داري، بد نيست اگر، انديشه تو دراين باره مال ده سال پيش باشد، مال دوران پوشيدگي، نترس اين دهسال تو را پيرتر نخواهد کرد. به هر حال اميدوارم تو آخرين کسي باشي که تبعه جزيره لختي ها مي شود. مي دانم که پدران و فرزندان هميشه جنگ جاوداني با يکديگر دارند. با انديشه هاي من جنگ کن دخترم، من از کودکان مطيع خوشم نمي آيد، با اين همه پيش از آنکه اشک هاي من اين نامه را تر کند مي خواهم يک اميد به خود بدهم. امشب شب نوئل است، شب معجزه است و اميدوارم معجزه اي رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستي مي خواستم بگويم دريافته باشي، چارلي ديگر پير شده است. جرالدين! دير يا زود بايد به جاي آن جامه هاي رقص، روزي هم لباس عزا بپوشي و بر سر مزار من بيايي. حاضر به زحمت تو نيستم، تنها گاه گاهي چهره خود را در آيينه اي نگاه کن آن جا مرا نيز خواهي ديد، خون من در رگهاي توست و اميدوارم حتي آن زمان که خون دررگهاي من مي خشکد، چارلي را، پدرت را فراموش نکني، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم، تا "آدم" باشم، تو نيز تلاش کن که حقيقتا "آدم" باشي. رويت را مي بوسم.
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:14  توسط جهانگرد
|
بر سنگ قبر کشيشي نوشته شده بود:
آن هنگام که جوان بودم و فارغ از همه چيز ، در سر آرزوي تغيير دنيا را مي پروراندم . بزرگتر و خردمندتر که شدم ، دريافتم جهان تغيير ناپذير است. پس افق انديشه هايم را محدودتر کردم و بر آن شدم تا تنها کشورم را تغيير دهم ، اما اين هم عملي نبود . پس از سالها زندگي و تجربه آخرين تلاش نوميدانه خود را صرف تغيير خانواده ام کردم اما افسوس آنها نيز که نزديکترين کسان من بودند تغيير نکردند . اکنون که در بستر مرگ آرميده ام ، ناگاه حقيقتي را يافتم . اگر تنها خودم را تغيير داده بودم ، نمونه اي مي شدم براي اعضاي خانواده ام تا آنها نيز خود را تغيير دهند . با انگيزه و تشويق آنها چه بسا کشورم اندکي اصلاح مي شد و شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير بدهم . + نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:39  توسط جهانگرد
|
آموخته ام
آموخته ام ...... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 9:54  توسط علی و مريم
|
قوانين مورفي
هر چيزي راكه ميخواهيد، نميتوانيد داشته باشيد و آنچه را كه داريد نمي خـواهيـد!" قــوانين مــورفي مــجموعه اي از قوانين حاكم بر زندگي هستند كـه اكثر آنها از بدبيني نـشات گـرفتـه و جـنـبـه شوخي دارند امـا بسياري از آنها نيز واقعيت هستند.
قوانين مورفي توسط شخصي بنام كاپيـتـان ادوارد مورفي مهندس نيروي هوايي، در سـال 1949 پـا بـه عـرصه حضور گذاشت. وي هنگامي كه روي پروژه اي در نيـروي هـوايـی مشغول بررسي روند كار بود متوجه شد كه تراسفورماتوربه صـورت نـادرسـتي سيم پيچي شده در مـورد تكنسين مربوطه چنين گفت:"اگر اين تكنسين راهي باشه تا بتونه كـارشـو درسـت انـجـام نده، اون راهو پيدا ميكنه." قـوانين مورفي اكنون افزون بر هـزاران قانون مي بـاشد كـه توسط افراد گوناگون در سراسر جهان گرد آمده و مـجـموعـه اي ازقـوانـيـن حـاكـم بر زنـدگي هسـتند كـه اكثر آنها از بدبيني نشات گرفته و جنبه شوخي دارند امـا بسـياري از آنها نيزعينيت و واقعيت دارند. اكنون به برخي از اين قوانين توجه كنيد: 1- اگـر قـرار بـاشه كاري خراب بشه و درست پيش نره، حتما خراب مي شـه آن هـم در نامناسبترين زمان! 2- اگر احتمال داشته باشه چندين كار خراب بشه، آن كـاري كه بيشترين ضرر را خواهد زد درست پيش نخواهد رفت! 3- همه چيز در حال بدتر شدن است! 4- لبخند بزنيد فردا همه چيز بدتر و وخيمتر خواهد شد. 5- احتمال آنكه يك شيء آسيب ببيند نسبت مستقيم دارد با ارزش آن! 6- همه كارها بيشتر از آنچه تصور ميكنيد بطول خواهد انجاميد! 7- اگر شما تصميم به انجام كاري ميگيريد پيش ازآن لازم است ابتدا كار ديگري را انجام دهيد! 8- هر راه حلي مشكل جديدي پديد مي آورد! 9- شما هنگام صبحانه خوردن هيچگاه نميتوانيد تعيين كنيد كدام طرف نان را بايد كره بزنيد! 10- هرگاه جسم بـا ارزشي از دست شما به زمين مي افتد به غير قابل دسترس ترين مكان ميرود (حلقه برليان يا داخل سطل زباله مي افتد و يا در چاه فاضلاب)! 11- شما هر موقع دنبال چيزي مي گرديد هـميشه در آخـرين مـكاني كه آن را جستجو ميكنيد مي يابيدش! 12- هيچ اهميتـي ندارد كه شما به چه اندازه دنبال جنسي بگرديد به محض آنكه آن را خريديد آن را در مغازه اي ديگر ارزانتر خواهيد يافت! 13- همواره در خيابان در هنگام رانندگي ماشينها در لاين ديگر سريعتر حركت ميكنند! 14- زماني كه دستگاه معيوب خود را نزد تعميركار مي بريد كاملا بي عيب و درست كار خواهد كرد! 15- هر فردي راهي براي ثروتمند شدن در ذهنش دارد كه عملي نميباشد! 16- هر چيز خوب در زندگي يا غير قانوني است ويا غير اخلاقي و يا چاق كننده!! 17- هر كسي پول بيشتري دارد حكمراني ميكند!! 18- هيچ عمل نيكي بدون مجازات نخواهد ماند!! 19- هرگاه شما چيزي را در جاي امني قرار ميدهيد تا گم نشود ديگر هيچگاه نميتوانيد پيدايش كنيد! 20- در ورزش گلف بهترين ضربه ها هميشه زماني زده ميشود كه تنها باشيد و بدترين آن هنگامي كه در جمعي بازي مي كنيد و يا با فردي بازي ميكنــيد كه ميخواهيد او را با بازي خود تحت تاثير قرار دهيد!! 21- هر چيزي را كه مي خواهيد، نميتوانيد داشته باشيد و آنچه را كه داريد نميخواهيد! 22- احتمال آنكه كاري را كه انجام ميدهيد ديگران ببـينند نـسب مسـتقيم دارد با ميزان احمقانه بودن كار شما! 23- سنگين بودن ترافيك نسبت مستقيم دارد با ميزان عجله شما براي زود رسيدن به مقصد! 24- هنگام ورود به پمپ بنزيـن جـايگاهـي را كه انتخاب مي كنيد هميشه طولاني تر از جايگاه هاي ديگر خواهد بود. 25- هيچ اهميتي ندارد من كجا ميروم، من آنجا هستم! 26- هر كسي ميتواند مدرك دانشگاهي بگيرد اما صاحب عقل نخواهد شد!
27- زباله از خلاء بيزار است آنقدر انباشته ميگردد تا فضاي موجود را پر كند! 28- هرگاه كفش نو را براي اولين بار به پا كنيد همه پايشان را روي آن خواهد گذاشت! 29- زماني كه مي خواهيد لكه روي شيشه پنجره را پاك كنيد هميشه لكه سمت ديگر شيشه ميباشد! 30- قانون بقاء كثيفي: براي تميز كردن هر چيزي چيز ديگري بايد كثيف گردد!! 31- اگر امري احتمال دارد اتفاق بيافتد و خيلي هم خوشايند باشد،هرگز اتفاق نخواهد افتاد! 32- اگر حق با شما باشد هيچكس حرف شما را باور نخواهد كرد! 33- قوانين مانند تار عنكبوت مي باشند تنها افراد ضعيف و فقيران به دام آن ميافتند در صورتي كه ثروتمندان و صاحبان قدرت آن را پاره كرده و ميگريزند!! 34- دو عنصر در طبيعت فراوان ميباشند: يكي هيدروژن و ديگري حماقت!! 35- جاده رسيدن به موفقيت همواره در دست ساختمان است! 36- هرگاه چيـزي را دور بياندازيد به محض آنكه ديگر به آن دسترسي نداشته باشيد به آن نياز پيدا خواهيد كرد! 37- كار تيمي همواره ضروري مي باشد چون به شما اجازه مي دهـد تـا در صورت بروز مشكل فرد ديگري را نكوهش كنيد! 38- احتـمـال آنـكه طـرف ناني كه به آن كره ماليده شده است بروي فرش بيافتد نسبت مستقيم دارد به قيمت فرش! 39- شما هيچگاه نمي توانيد با نگاه كردن به خطـوط راه آهـن، بـگويـيد كه قطار از كدام سمت خواهد آمد! 40- 0 = ثابت = عقل*زيبايي*در دسترش بودن (معادله يـافتـن همسر بـه ايـن مفـهوم كـه هيـچ دختـر و زني وجود ندارد كه هر سه اين خصوصيات را دارا باشد)!! 41- ماشيني كه روبروي شما در حركت است هميشه سرعتش از شما كمتر است! 42- هر چه عقيده اي مسخره تر باشد احتمال موفقيت آن بيشتر مي باشد!! 43- افرادي كه مي توانند بهترين نصيحت ها را بكنند، نصيحت نمي كنند!! 44- دود سيگار هـمواره به سمت افراد غيـر سيـگاري حـركت خواهد كرد، بدون توجه به سمت وزش باد! 45- جاي پارك مناسب ماشين هميشه سمت ديگر خيابان ميباشد! 46- براي هر عملي يك انتقاد برابر و مخالف آن وجود دارد!! 47- دوستان مي آيند و مي روند اما دشمنان انباشته ميگردند! 48- هرگاه به دروغ به رئيس خود بگوييد كه علت تاخير شما پنچر شدن چرخ ماشينتان بوده روز بعد چرخ ماشين شما پنچر خواهد شد! 49- تقريبا داخل شدن به كاري از خارج شدن از آن آسانتر است! 50- هيچ چيز هيچگاه بهتر نشده و نخواهد شد! .در طبيعت٬ هيچ چيز درست نيست٬ پس اگر همه چيز روبه راه به نظر می رسد٬ يک جای کار می لنگد.!
52. ترموديناميک مورفی: کارها تحت فشار بدتر انجام می شوند.! 53. تمام آدم های خوب ها از قبل با يکی هستند! 54.خوب ها هميشه زود می ميرند! 55 - هيچ چيزی با بالارفتن سن بهتر نمی شود! 56.هميشه زشت ترين دختر در نزديکترين همسايگی شما زندگی می کند! 57.وقتی که شش دکمه احتياج داريد٬ حداکثر پنج دکمه در قوطی دکمه ها پيدا خواهيد کرد! 58. وقتی عجله داريد٬ سوراخ سوزن بيش از اندازه کوچک است! 59 معمولا" پارچه ای را که فراموش می کنيد قبل از دوختن بشوييد تا آب برود٬ همانی است که خيلی آب می رود! .. . . 67. سوزن گم شده هميشه توسط همسر يا فرزندتان وقتی که با پای برهنه در حال راه رفتن در اتاق هستند پيدا می شود! 68. اتو لباس را نمی سوزاند مگر در آخرين پرس! 69. اتوی بخار شما بخار همراه با زنگ آهن را فقط روی لباسهای ابريشمی سبک تخليه می کند! 70. اگر چيزی يادتان نمی آيد پس فيلم عکاسی را در خانه جا گذاشته ايد! 71. هميشه مهمترين حلقه فيلم تار می شود! 72. هيچ عکاس روزنامه نگاری خوش لباس نيست! 73. هيج عکاس خوش لباسی عکاس روزنامه نيست! 74. بهترين صحنه ها برای عکاسی از طبيعت زمانی بوجود می آيند که شما آماده نيستيد! 75. يک لنز تميز و خشک مثل آهن ربايی برای غبار و رطوبت است! 76. اگر هوا سرد يا بارانی است يا هر دو٬ اتوبوس دير خواهد آمد! 77. اگر فکر می کنيد که زمان کافی برای رسيدن به اتوبوس داريد حتما" جدول زمانی اتوبوس را اشتباه خوانده ايد! 78. اگر شما پول خرد نداريد٬ راننده هم همينطور! 79. اتوبوسی که شما برنامه ريزی کرده ايد تا سوارش شويد معمولا" پنج دقيقه زود می آيد و شما به آن نمی رسيد! 80. اتوبوسی که به آن مي رسيد معمولا" ۱۵ دقيقه دير می آيد! + نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 22:54  توسط جهانگرد
|
حرف های بچه ها با خدا
ببینین بچه ها چقدر ساده و راحت با خداشون حرف ميزنن !!!
خدايا گراهام بل تلفن را ساخته است، پس تو ميتواني يک تلفن از او بگيري و با ما آدمها حرف بزني. (کيميا. ب)
خدای عزیز،
خدايا من اسمم محدثه است و فاميلي ام ر… است، من ميدانم که اسمت خدا است ولي نميدانم فاميلي ات چيست؟ (محدثه. ر)
خدايا من تو و همکارانت را دوست دارم. (ساجده. م)
خدايا تو از کجا ميدوني که مهربانتر از همه هستي؟ (فاطمه. د)
خدايا ازت ممنونم که بهم يه خرگوش دادي ولي پس چرا در رفت؟ (روژان. ص)
خدايا مادرم مي گويد در نماز با خدا سخن مي گوييم ولي من تا حالا هزار دفعه نماز خواندم ولي کسي با من با من صحبت نکرده است. چرا؟ (رعنا. د)
خدايا چي ميشه بجاي پرنده من توي قفس باشم تا اينقدر شيطاني نکنم. (سبا. ق)
خدايا از تو تشکر مي کنم که وقتي سقف خانمان ريخت من زيرش نبودم. از تو تشکر مي کنم که روپوش امسالم مثل پارسال صورتي نيست. سپاس مي گويم که من به آمپول پني سيلين حساسيت دارم و دکتر هر وقت مي خواهد براي من آمپول بنويسد مادرم مي گويد که حساسيت دارم و دکتر جاي آمپول قرص مي نويسد. (ياسمين. خ) ادامه مطلب ... + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:23  توسط جهانگرد
|
یادداشتی از طرف خدا
به : شما
تاریخ : امروز
از : رئیس
موضوع : خودت
عطف به : زندگی
من خدا هستم . امروز من همه مشکلاتت را اداره می کنم
لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش آید که قادر به اداره کردن آن نیستی ، برای رفع کردن آن تلاش نکن ، آنرا در صندوق ارسال برای خدا بگذار ، همه چیز انجام خواهد شد ، اما در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی همواره با اضطراب دنبال نکن. در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که الآن در زندگی ات وجود دارد تمرکز کن . اگر در یک ترافیک سنگین گیر کردی ، نا امید نشو ، توی دنیا مردمی هستند که رانندگی برای آنها یک امتیا بزرگ است. شاید یک روز بد در محل کارت داشته باشی ، به مردی فکر کن که سالهاست بیکار است و شغلی ندارد. ممکنه غصه زود گذر بودت تعطیلات آخر هفته را بخوری، به زنی فکر کن که با تنگدستی وحشتناکی روزی 12 ساعت و 7 روز هفته کار میکند تا فقط شکم فرزندانش را سیر کند. وقتی ماشینت خراب می شود و تو مجبوری برای یافتن کمک مایل ها پیاده بروی ، به معلولی فکر کن که دوست دارد یک بار فرصت راه رفتن داشته باشد. وقتی روابط تو رو به تیرگی و بدی میگذارد و دچار یأس می شوی ، به انسانی فکر کن که هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشیده . ممکنه احساس بیهودگی کنی و فکر کنی اصلا برای چی زندگی میکنی و بپرسی هدف من چیه ، شکر گذار باش ، در اینجا کسانی هستند که عمرشان آنقدر کوتاه بوده که فرصت کافی برای زندگی کردن نداشتند. وقتی متوجه موهایت که تازه خاکستری شده در آینه می شوی ، به بیمار سرطانی ای فکر کن که آرزو دارد کاش مویی داشت تا به آن رسیدگی کند. ممکنه خودت را قربانی تندی ، جهل ، پستی یا تزلزلهای مردم ببینی، به یاد داشته باش همه چیز می تواند بدتر هم باشد ، تو هم می توانستی یکی از آنها باشی + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 20:21  توسط جهانگرد
|
|
درباره
![]() خدایا سرنوشت مرا خیر بنویس تقدیری مبارک تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم وهرچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم پیوند ها
بنام آنکه همین نزدیکی هاستدست نوشته های یک جادوگرتالارهای نیک صالحیبانک جامع اطلاعات سینمای ایرانبانک جامع اطلاعات سینمای جهانمتن شعر آهنگهای خارجیسایت تبیاندانشنامه آزاد ویکی پدیاسازمان نظام وظیفه عمومیسایت ادبی والسسایه خاموشتبدیل تاریخ شمسی به میلادی "دوچرخه توريست ايران" "ﮔﺮوه ﺧﺎﻧﻮادﮔﯽ ﮐﻠﮑﭽﺎل"
امكانات
طراح قالب
Powered By BLOGFA.COM |
|
This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By padmeh |