تبليغاتX
به نام دادار بی چون
به نام دادار بی چون

منوي اصلي
نويسندگان
آرشيو مطالب
آرشيو موضوعي
نظرسنجی
مرغ معما

دیر زمانی است روی شاخه این بید
 مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
نیست هم آهنگ او صدایی ‚ رنگی
چون من دراین دیار ‚ تنها ‚ تنهاست
گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف
بام و دراین سرای میرود از هوش
راه فروبسته گرچه مرغ به آوا
قالب خاموش او صدایی گویاست
می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار
پیکر او لیک سایه روشن رویاست
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده : موج سرابی
سایه اش افسرده بر درازی دیوار
پرده دیوار و سایه : پرده خوابی
خیره نگاهش به طرح های خیالی
آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نیست
 دارد خاموشی اش چو با من پیوند
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست
ره به درون می برد حکایت این مرغ
آنچه نیاید به دل ‚ خیال فریب است
دارد با شهرهای گمشده پیوند
مرغ معما دراین دیار غریب است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 16:8  توسط علی و مريم  | 

ای نزدیک

در نهفته ترين باغ ها، دستم ميوه چيد.

و اينك، شاخه نزديك! از سر انگشتم پروا مكن.

بي تابي انگشتانم شور ربايش نيست، عطش آشنايي است.

درخشش ميوه! درخشان تر.

وسوسه چيدن در فراموشي دستم پوسيد.

دور ترين آب

ريزش خود را به راهم فشاند.

پنهان ترين سنگ

سايه اش را به پايم ريخت.

و من، شاخه نزديك!

از آب گذشتم، از سايه بدر رفتم،

رفتم، غرورم را بر ستيغ عقاب - آشيان شكستم

و اينك، در خميدگي فروتني، به پاي تو مانده ام.

خم شو، شاخه نزديك!

((سهراب سپهری))

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 8:46  توسط علی و مريم  | 

سرگذشت

مي خروشد دريا

هيچكس نيست به ساحل پيدا

لكه اي نيست به دريا تاريك

كه شود قايق

اگر آيد نزديك

 

مانده بر ساحل

قايقي ريخته شب بر سر او

پيكرش را ز رهي ناروشن

برده در تلخي ادراك فرو

هيچكس نيست كه آيد از راه

و به آب افكندش

و در اين وقت كه هر كوهة آب

حرف با گوش نهان مي زندش

موجي آشفته فرا مي رسد از راه كه گويد با ما

قصة يك شب طوفاني را

 

رفته بود آن شب ماهي گير

تا بگيرد از آب

آنچه پيوندي داشت

با خيالي در خواب

 

صبح آن شب، كه به دريا موجي

تن نمي كوفت به موجي ديگر

چشم ماهي گيران ديد

قايقي را به ره آب كه داشت

بر لب از حادثة تلخ شب پيش خبر

پس كشاندند سوي ساحل خواب آلودش

به همان جاي كه هست

در همين لحظة غمناك بجا

و به نزديكي او

مي خروشد دريا

وز ره دور فرا مي رسد آن موج كه مي گويد باز

از شبي طوفاني

داستاني نه دراز

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 9:56  توسط علی و مريم  | 

درباره
خدایا
سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک
تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم
وهرچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم

پیوند ها
امكانات
طراح قالب
احسان فيروزكوهي

قالب ساز

Powered By
BLOGFA.COM

This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By padmeh