تبليغاتX
به نام دادار بی چون
به نام دادار بی چون

منوي اصلي
نويسندگان
آرشيو مطالب
آرشيو موضوعي
نظرسنجی
خیلی وقته...
 خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده


خیلی وقته دیگه بارون نزده
رنگ عشق به این خیابون نزده
خیلی وقته ابری پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
مه سرد رو تن پنجره ها
مثل بغض توی سینه منه
ابر چشمام پر اشکه ای خدا
وقتشه دوباره بارون بزنه
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده


قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
همه حرفا که آخه گفتنی نیست
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:20  توسط جهانگرد  | 

خداحافظ
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق .چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونی
...طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه خداحافظ

خداحافظ همین حالا، همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین، به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو میدید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت ساده اس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رؤیا ها
بدونی بی تو و با تو، همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ
همین حالا
خداحافظ
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 19:19  توسط جهانگرد  | 

خداحافظ

 

دلخوشیهایم خدا حافظ

عاشقی هایم خدا حافظ

 

ای همه وابسته گی هایم خدا حافظ

ای همه شور و شررهایم  خدا حافظ

 

آه ای همه خاطرات خوشم خدا حافظ

آه ای همه بی قراری هایم خدا حافظ

 

خدا حافظ.......

خدا حافظ........

خدا حافظ.......

(مریم)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:47  توسط علی و مريم  | 

وفادار تو بودم

وفادار تو بودم تا نفس بود

دریغا همنشینت خار و خس بود

دلم را بازگردان،بازگردان

 همی جان ،سوختن بس بود

 

درون سینه آهی سر دارم

رخی پژمرده،رنگی زرد دارم

ندانم عاشقم ،مستم چه هستم

همی دانم دلی پر درد دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:34  توسط علی و مريم  | 

قرارمون

قرارمون عبور از لحظه ها بود

نه اینکه من برم تنها بمونی

 

قرارمون حضور خنده ها بود

به امیدی که پیش هم بمونیم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 8:50  توسط علی و مريم  | 

روزهای دلتنگی

روزها کنار پنجره منظرت هستم

می دانم که دیگر نمی آیی

اما...

بی تاب تو هستم....

و منتظر آمدنت....

نمی دانم چگونه حس خواستن تو را از سر بیرون کنم

رفتی اما

بهم نگفتی که

چگونه باید فراموشت کنم!!!!

                                   "مریم"

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 8:55  توسط علی و مريم  | 

ای کاش

 

ای کاش صدای قلبم رو می شنیدی...

ای کاش مانع رفتنم می شدی....

 

بی وفاییم را به حساب دنیا بگذار...

من خواستم بمانم اما نشد...

 

رفتم نگو که بی وفا بود....

 

من رفتم ...

اما دلم هنوز پیش تو مونده....

مواظبش باش ....

چون لبریز از دوست داشتنه....

"تا همیشه با عشق"

              " مریم"

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 8:41  توسط علی و مريم  | 

یادم آید

 

یادم آید تو به من گفتی)):از این عشق حذر کن!              J recall, you said "Avoid love

لحظه ای چند بر این آب نظر کن.                             "Let your eyes upon the brook fall                                         

آب ،آئینه عشق گذران است.                         "Water is mirror of love, brief and short                                      

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است. "Today with another amorous glance you disport    

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 9:22  توسط علی و مريم  | 

نامه ای برای تو....

 

این ترانه بوی نان نمی دهد

بوی حرف دیگران نمی دهد

 

 

                                   سفره دلم دوباره باز شد

                                  سفره ای که بوی نان نمی دهد

 

نامه ای که ساده و صمیمی است

 

بوی شعر و داستان نمی دهد:

 

با سلام و آرزوی طول عمر

که زمانه این زمان نمی دهد

کاش این زمانه زیر و رو شود

 

 

 

 

                    روی خوش به ما نشان نمی دهد

                     یک وجب زمین برای باغچه

 

 

یک دریچه آسمان نمی دهد

وسعتی به قدر جای ما دوتن

 

گر زمین دهد،زمان نمی دهد

 

 

 

فرصتی باری دوست داشتن

نوبتی به عاشقان نمی دهد

 

 

                                   هیچ کس برایت از صمیم دل

                                   دست دوستی تکان نمی دهد

 

هیچ کس به غیر ناسزا تو را

هدیه ای به رایگان نمی دهد

 

 

 

عشق نام بی نشانه است و کسی

نام دیگر بر آن نمی دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان

 

                         نان و گل به میهمان نمی دهد

 

نا امیدم از زمین و از زمان

پاسخم نه این ،نه آن ..... نمی دهد

خواستم که با تو درد و دل کنم

 

                                         گریه ام ولی امان نمی دهد......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 8:48  توسط علی و مريم  | 

سنگ
 

سنگ روی سنگ می‌گذاری زیر ریزش یک‌ریز آسمان و سر بلند نمی‌کنی تا کسی گمان نبرد که

 اشک‌هایت را پنهان می‌کنی به بهانه‌ی باران. سنگ بر سنگ می‌چینی تا ستونی شود بلند, تا روزی

 دستت را بگیرد و با تو بر فراز سنگ‌ها بایستد و زندگی را فریاد بزند.


سنگ روی سنگ می‌لغزد و می‌غلتد و فرومی‌افتد و تو بی‌وقفه سنگ روی سنگ می‌گذاری و می‌چینی و

 وامی‌چینی تا ستونی شود بلند, تا روزی روزگاری برسد به آسمانی که پس از بارش باران بستر

رنگین‌کمان می‌شود.

تو سرگرم و دل‌گرم سنگ‌ها می‌شوی و قطرات باران رنگ‌هایت را می‌شویند و می‌برند و تو دیگر رنگارنگ

 نیستی، بی‌رنگ شده‌ای مثل رنگی پریده که نبوده‌ است و نیست.


تو به سنگ‌ها خیره می شوی و کسی خاک می‌پاشد انگار در چشم‌هایت و آسمان ترک بر می‌دارد و

رنگین‌کمان نیست می‌شود و توفان درمی‌گیرد و تو هیچ نمی‌بینی و سنگ بر سنگ می‌چینی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 9:27  توسط علی و مريم  | 

خداحافظ عشق من....

 

هر ثانیه عطر وجودت رو کنارم حس می کنم...

مگه میشه مهربونی هاتو فراموش کنم....

مگه میشه یه لحظه چشمای زیبات از یادم بره....

حس خوب با تو بودن پیش منه،همین جاست....

تا ابد عشق زیبای تو، توی قلب منه...

تا ابد برام بهترینی...

اشکامو بدرقه راهت می کنم...

                           ای بهترینم

سخته گفتنش ولی........ خداحافظ عشق من

                                                         (مریم تو)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 10:12  توسط علی و مريم  | 

عشق

چنان گرم هزیان عشقم

                     که آتش

به جای عرق از تبم می تراود

ز دل بر لبم دعایی بر آید

اجابت ز هر یاربم می تراود

ز دین ریا بی نیازم

                    بنازم

به کفری که از مذهبم می تراود.

                      ( قیصر امین پور)

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 9:51  توسط علی و مريم  | 

آرزوی من این است

آرزوی من این است

که دو روز طولانی در کنار تو باشم

فارق از پشیمانی

 

آرزوی من این است

یا شوی فراموشم

یا که مثل غم هر شب

گیرمت در آغوشم

 

آرزوی من این است

که تو مثل یک سایه

سر پناه من باشی

لحظه تر گریه

 

آرزوی من این است

نرم و عاشق و ساده

هم سفر شوی با من

در سکوت یک جاده

 

آرزوی من این است

هستی تو من باشم

لحظه های هوشیاری

مستی تو من باشم

 

آرزوی من این است

تو غزال من باشی

تک ستاره روشن

در خیال من باشی

 

آرزوی من این است

در شبی پر از رویا

پیش ماه و تو باشم

لحظه ای لب دریا

 

آرزوی من این است

از سفر نگویی تو

 

تو، هم آرزویی کن

اوج آرزویی تو

 

آرزوی من این است

مثل لیلی و مجنون پیروی کنیم از عشق

این جنون بی قانون

 

آرزوی من این است

زیر سقف این دنیا

من برای تو باشم

تو برای من تنها

 

 

آرزوی من این است

آرزوی من این است

آرزوی من این است

آرزوی من این است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 8:37  توسط علی و مريم  | 

آخرین معشوق

با من بگو از عشق
ای آخرین معشوق
که برای رسوایی
دنبال بهونه ام

با بوسه ای آروم
خوابم رو دزدیدی
تو شدی تعبیر
رویای شبو نه ام

من تو نگاه تو
دنیامو میبینم
فردای شیرینم
نازنین من

چشمای تو
افسانه نیست
که تمومه خواب و خیالم بود
تقدیر من
عشق تو شد
که همیشه فکر محالم بود

شبهای تنهایی همرنگه گیسوته
آغوشتو واکن بانوی مهتابی
داواپسی هامو
با خنده ای کم کن
که تویی پایان
تردید و بیتابی

من تو نگاه تو
دنیامو میبینم
فردای شیرینم
نازنین من

چشمای تو
افسانه نیست
که تمومه خواب و خیالم بود
تقدیر من
عشق تو شد
که همیشه فکر محالم بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 9:30  توسط علی و مريم  | 

کنارم بخواب

کنارم بخواب و به دورم بتاب و

از این لب بنوش چو تشنه که آب و

گل آتشی تو حرارت منم من

که دیوانه بی قرارت منم من

 

خدا دوست دارد لبی که ببوسد

نه آن لب که از ترس دوزخ بپوسد

خدا دوست دارد من و تو بخندیم

نه در جاهلیت بپوسیم بگندیم

 

کنارم بخواب و به دورم بتاب و

از این لب بنوش چو تشنه که آب و

گل آتشی تو حرارت منم من

که دیوانه بی قرارت منم من

 

بخواب آرام پیش من

لبت را بر لبم بگذار

مرا لمسم کن و

دل را به این عاشقترین بسپار

بخواب آرام پیش من

منی که بی تو میمریم

لبت را بر لبم بگذار

که جان تازه میگیرم

                                    (شاهکار بینش پژوه)        
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 15:55  توسط جهانگرد 

بگو بی من راحتی
میــــــــدونم تا ته قصه، جدایی در کمینه

تـــــو به من امید بده ، حرف من همیــنه

میــــــــــــدونم لحظه شوم نبودنا نزدیکه

امـــــید بــده تا ندونم این دنیا چه تاریکه

تــــــــاریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــکه

 

میدونم سخته با من باشی و بـــدونی باید

بـــری و تنها شم ،نـــــــــگو نتونی شاید

نمی گی از هجوم عشق من دلت میگیره

میـــــــترسی بدونم و دل از غصه بمیره

میمیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــره

 

ســرنوشت سنگ و منم ازجنس شیــــشم

برات مـــــــهم نباشه بعد از تو چی میشم

تو به من امید بــــــــــــده  آرامش بگیرم

بگو بی من راحتی تا راحت بمیـــــــــرم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:30  توسط جهانگرد 

دودلی

آخه من هیچی ندارم که نثار تو کنم

تا فدای چشای مثل بهار تو کنم

می درخشی مثل یه تیکه جواهرتوی جمع

من می ترسم عاقبت یه روز قمارت بکنم

 

من مثل شبای بی ستاره سرد و خالیم

خوب میترسم جای عشق غصه رو یار تو کنم

تو مثل قصه پر از خاطره هستی

نمی خوام من بی نشون ، نشونه دارت بکنم

 

تو که بی قرار دیدن شب و ستاره ای

واسه دیدن ستاره بی قرارت بکنم

مثل دریا بی قراری ، نمی تونی بمونی

من چرا مثل یه برکه موندگارت بکنم

 

من مثل شبای بی ستاره سرد و خالیم

خوب میترسم جای عشق،غصه رو یار تو کنم

تو مثل قصه پر از خاطره هستی

نمی خوام من بی نشون ، نشونه دارت بکنم

 

تو بگو ، خودت بگو ، با تو بمونم یا برم

آخه من هیچ نمی خوام که غصه دارت بکنم

تو بگو ، خودت بگو ، با تو بمونم یا برم

آخه من هیچ نمی خوام که غصه دارت بکنم

                                                              (سیاوش قمیشی)

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 2:58  توسط جهانگرد  | 

شاخه گل سرخ

"جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست. لباس ارتشي اش را مرتب کرد و به تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ...!

از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي در فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين كه باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد "دوشيزه هاليس مي‌نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. جان" براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد.

روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال و يک ماه پس از آن، دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد.

به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک.

هاليس نوشته بود: تو مرا خواهي شناخت از روي گل رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت. بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان" به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود.

ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد...

اندکي به او نزديک شدم. لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت: ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم...!؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال "هاليس" را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر ايستاده بود...

زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود. اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته‌ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه محصور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا ايستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام و موقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي‌درخشيد.

ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود!

دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم. به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم. با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم. من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد. از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت:

" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست. او گفت که اين فقط يک امتحان است...!

طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر

بدون جذابيت، پاسخ بدهد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 9:55  توسط علی و مريم  | 

تو را
 

تو را به جاي همه کساني که نشناخته ام دوست مي دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

براي برفي که اب مي شود دوست مي دارم

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه کساني که دوست نداشته ام دوست مي دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

براي اشکي که خشک شد و هيچ وقت نريخت

لبخندي که محو شد و هيچ گاه نشکفت دوست مي دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست مي دارم

براي پشت کردن به ارزوهاي محال

به خاطر نابودي توهم و خيال دوست مي دارم

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به خاطربوي لاله هاي وحشي

به خاطر گونه ي زرين افتاب گردان

براي بنفشيه بنفشه ها دوست مي دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه کساني که نديده ام دوست مي دارم

تورا براي لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شيرين خا طره ها دوست مي دارم

تورا به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديد دوست مي دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ي ستاره هاي اسمان دوست مي دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست مي دارم

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام ...دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام ...دوست مي دارم

براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي نخستين گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست مي دارم

تو را به جاي تمام کساني که دوست نمي دارم...دوست مي دارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:25  توسط   | 

بدبده

زلال مثل قناری

تو پاک مثل پرستو

تو مثل بدبده خوبی

برای من تو همیشه محبوبی

تو مثل خورشیدی ، که شب شبزده را

غرق نور خواهی کرد

تو مثل بدبده خوبی

 

تو مثل معجزه در وقت یاس و نا امیدی ظهور خواهی کرد

تنها سایه آسایشی ، پناهم ده

درون خلوت امن و امید ، راهم ده

تو مثل بدبده خوبی

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 15:13  توسط جهانگرد  | 

دوست هميشگي من !
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود .
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت :
اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا ديگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق، اثری نداشت، سرباز اينطور تشخيص داد كه بايد به نجات دوستش برود .
اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، خوب ببين اين دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان البته كه ارزشش را داشت .
افسر گفت : منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم، هنوز زنده بود، نفس مي كشيد، اون حتي با من حرف زد !
من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت : جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !!!
ازت متشكرم دوست هميشگي من !!!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:42  توسط جهانگرد  | 

قشنگ کوچک

 

گفت: کسی دوستم ندارد. می دانی چقدر سخت است این که کسی دوستت نداشته باشد؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی  حتی تو هم بدون دوست داشتن ....!

خدا هیچ نگفت.

گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار می دهد. دنیا را کثیف می کنم

آدم هایت از من میترسند، مرا می کشند برای اینکه زشتم ، زشتی جرم من است .

خدا هیچ نگفت .

گفت: این این دنیا فقط مال قشنگ هاست، مال گل ها و پروانه ها ، قاصدکها ، مال من نیست .

خدا گفت :چرا مال تو هم هست .

دوست داشتن یگ گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست .اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن تو کاری دشوار است .

دوست داشتن کاری است آموختنی، و همه رنج آموختن را نمی برند.

ببخش کسی را که تو را دوست ندارد. زیرا که هنوز مومن نیست. زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته، او ابتدای راه است .

مومن دوست دارد، همه را دوست دارد،زیرا همه از من است،و من زیبایم،من زیبائییم، چشم های مومن جز زیبا نمیبیند، زشتی در چشم هاست . در این دایره هر چه که هست، نیکوست ، آن که بین آفریده های من خط کشید ،شیطان بود،شیطان مسئول فاصله هاست.

حالا قشنگ کوچکم ! نزدیکتر بیا وغمگین نباش.

قشنگ کوچک حرفی نزد و دیگر هیچگاه نیندیشید که نازیباست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 8:50  توسط علی و مريم  | 

خداحافظ
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!
خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 23:45  توسط جهانگرد  | 

درباره
خدایا
سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک
تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم
وهرچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم

پیوند ها
امكانات
طراح قالب
احسان فيروزكوهي

قالب ساز

Powered By
BLOGFA.COM

This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By padmeh