|
منوي اصلي
نويسندگان
آرشيو مطالب
مهر 1388
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آرشيو موضوعي
شعر
شعر عاشقانه شعر عرفانی شعر خارجی اشعارایرج جنتی عطایی اشعار احمد شاملو اشعار شهیار قنبری داستان داستان عاشقانه داستان حکیمانه زندگینامه بزرگان جملات قصار تصاویر قدرت خدا تنهایی قوانین موفقیت اشعار هوشنگ ابتهاج اشعار فریدون مشیری اشعار مهدی اخوان ثالث عرفانی عاشقانه حکیمانه اشعار سهراب سپهری نظرسنجی
|
خداکجاست؟
بچه: مامان خدا کجاست؟ تو زمینه؟ مامان: نه عزیزم، خدا همه جا هست. رو زمین، آسمون روی کوه … بچه: نه مامان تو دروغ می گی. مامان: نه عزیزم برای چی؟ بچه: چون اون روز که ما رفتیم باقی آباد، بالای کوه خدا اونجا نبود. مامان: چطور فهمیدی خدا اونجا نیست؟ بچه: آخه من ندیدمش! مامان: آخه عزیزم خدا که دیدنی نیست. مثل نوره. بچه: نه مامان، تو دروغ می گی! مامان: برای چی عزیزم؟ بچه: آخه من خدا رو دیدم!! مامان: کجا؟ کی؟ بچه: اون وقت که دنیا می اومدم. تازه باهاش خدا حافظی هم کردم. براش دست هم تکون دادم.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 9:3  توسط علی و مريم
|
|
درباره
![]() خدایا سرنوشت مرا خیر بنویس تقدیری مبارک تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم وهرچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم پیوند ها
بنام آنکه همین نزدیکی هاستدست نوشته های یک جادوگرتالارهای نیک صالحیبانک جامع اطلاعات سینمای ایرانبانک جامع اطلاعات سینمای جهانمتن شعر آهنگهای خارجیسایت تبیاندانشنامه آزاد ویکی پدیاسازمان نظام وظیفه عمومیسایت ادبی والسسایه خاموشتبدیل تاریخ شمسی به میلادی "دوچرخه توريست ايران" "ﮔﺮوه ﺧﺎﻧﻮادﮔﯽ ﮐﻠﮑﭽﺎل"
امكانات
طراح قالب
Powered By BLOGFA.COM |
|
This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By padmeh |