تبليغاتX
به نام دادار بی چون - فرشته
به نام دادار بی چون

منوي اصلي
نويسندگان
آرشيو مطالب
آرشيو موضوعي
نظرسنجی
فرشته

آخرین تکه را از داخل جعبه خارج کرد و در مشتش گرفت . با درخشش خاصی که در

چشمان اش بود به سمت پیرمرد رفت و آخرین تکه را به او داد . پیرمرد سرش را بلند

کرد و دخترک در لابه لای آدم ها ناپدید شد .

پیرمرد از روی صندلی شکسته اش بلند شد و به سمت پسرکی که در گوشه ای از خیابان

مشغول واکس زدن بود ، رفت و آخرین تکه را به او داد . پسرک سرش را بلند کرد و

پیرمرد در لا به لای آدم ها ناپدید شد .

پسرک واکسی پس از تمام شدن کار اش آخرین تکه بیسکویت را به دهان برد .. و در

میان انبوه آدم ها ناپدید شد .

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 8:46  توسط علی و مريم  | 

درباره
خدایا
سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک
تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم
وهرچه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم

پیوند ها
امكانات
طراح قالب
احسان فيروزكوهي

قالب ساز

Powered By
BLOGFA.COM

This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By padmeh